تبليغاتX
کوچه های معرفت - حکایت مرد ریاکار و پوست دنبه

                وقتی می بینم که کسانی پشت دیوار ریاء پنهان می شوند و لاف و گزاف سر می دهند که چنانم و چنینم  و خالصم و مخلصم و ساده ام و بی ریا هستم و چنان و چنان و باز صد چنان و چینینم و وقتی از برکت نور معرفت لطف خداوندی می بینم که آشکارا ریاء کارند و چیز دیگر می گویند و در حالی که چیز دیگر هستند، آنوقت به یاد خیلی نکته ها می افتم. به یاد خیلی نکته ها می افتم . به یاد مثنوی شریف می افتم که:

پادشاهان جهان از بد رگی

بو نبردند از شراب بندگی

پادشاهان جهان از بد رگی

بو نبردند از شراب بندگی

         و باز به یاد این مثل می افتم که یکی خروسی دزده بود و در زیر بغل پنهان نموده و داشت می رفت.صاحب خروس که دم خروس را از زیر بغل می دید گفت خروسم را تو دزدیده ای؟ آن دزد قسم یاد کرد که من ندزدیده ام . جوابش داد دم خروس را باور کنم یا قسم تو را!

          یا به یاد آن شغال تزویر گر می افتم که در خم رنگ می رود که خود را به رنگ طاوسان درآورد اما آواز نحسش چون ریشه در بی صداقتی دارد او را رسوا می کند.

         و باز یاد   آن یکی که  در حرف و سخن به مال مردم نزدیک نمی شد از ترس دچار شدن به آنفولانزای مالی .اما مردم با اشتیاق و البته با صد اشتیاق مال خود را به او نزدیک می کردند تا او در مقابل آنفولانزا واکسینه شود!!!

      گفتم که به یاد خیلی نکته ها می افتم اما حرف پنهان و یا شاید آشکار دلم را و یا بهتر بگویم درد بر دل نشسته از غبار ریاء را می خواهم از زبان مولانا که زبان آرامش است بگویم که مولانا چون به دریا پیوسته و خود دریا شده است تنگ نظریهای چون من حقیر را ندارد از این رو کلامش و حتی عتابش نیز شیرین و دل نشین است و اما حکایت:

پوست دنبه و لاف زن

    شخص بی چیزی پوست دنبه ای به دست می آورد و هر صبح در حالی که غذایی به دست نمی آورد تا شکمش را سیر سازد از آن پوست دنبه بر لبها و سبیل خود می مالد تا در انجمنها و در جمع مردم به دیگران نشان دهد که مرد متمول و ثروتمندی است و شاهدش نیز سبیل های چرب اوست.

شکم گرسنه او که شاهد ریاکاری او بود دست به سوی حضرت حق بلند می کند که خداوند ا این ریاکار را رسوا کن تا من از گرسنگی نجات یابم.

        چون دعای شکم از روی صدق بود خداوند گربه ای را مامور می کند تا دنبه را برباید و آنگاه کودک آن مرد از ترس دوان دوان به داخل جمعی که مرد ریاکار آنجا بود می شتابد و فریاد سر می دهد که پوست دنبه ای که بر سبیل می مالیدی گربه برد! حاضران بر ریای مرد خندیدند و سپس از روی ترحم کمکی کردند تا شکمش را سیر نماید. و او با عبرت از نفاق و با دیدن راستی توبه کرد و دست از ریاء برداشت.

پوست دنبه یافت مردی مستهان             هر صباحی چرب کردی سبلتان

در میان منعمان رفتی که من                لوت چربی خورده ام در انجمن

دست در سبلت نهادی در نوید               رمز یعنی سوی سبلت بنگرید

کاین گواه صدق گفتار من است             وین نشان چرب و شیرین خوردن است

اشکمش گفتی جواب بی طنین               که اباد الله کید الکاذبین

لاف تو ما را بر آتش برنهاد                 کان سبیل چرب تو بر کنده باد

گر نبودی لاف زشتت ای گدا                یک کریمی رحم افکندی به ما

کای خدا رسوا کن این لاف لئام             تا بجنبد سوی ما رحم کرام

مستجاب آمد دعای آن شکم                 سوزش حاجت بزد بیرون علم

چون شکم خود را به حضرت در سپرد        گربه آمد پوست آن دنبه ببرد

از پس گربه دویدند او گریخت              کودک از ترس عتابش رنگ ریخت

آمد اندر انجمن آن طفل خرد                آب روی مرد لافی را ببرد

گفت آن دنبه که هر صبحی بدآن         چرب می کردی لبان و سبلتان

گربه آمد ناگهانش در ربود                 بس دویدیم و نکرد آن جهد سود

خنده آمد حاضران را از شگفت            رحمهاشان باز جنبیدن گرفت

دعوتش کردند و سیرش داشتند           تخم رحمت در زمینش کاشتند

او چو ذوق راستی دید از کرام           بی تکبر راستی را شد غلام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط محمد اصلانی  |