حکایتی از جلال الدین آسمانی می آورم او که با مثنوی معنویش لقمه های آسمانی را به گرسنگان سفره معرفت آسمانی برای همیشه و از ورای زمانها و مکانها به ارمغان آورده است.
حکایت:
مردی گوسفندی را با طناب بسته بود و در بازار به دنبال خود می کشید.دزدی طناب را برید و گوسفند را در ربود. صاحب گوسفند برای یافتن گوسفند روان شد. دزد را بر سر چاهی دید اما نشناخت. دزد ناله و فریاد می کرد و بر سر می زد. صاحب گوسفند از او پرسید برای چه ناله و فریاد می کنی؟ جوابش داد کسیه زرم در چاه افتاد و اگر تو بتوانی آنرا از چاه بیرون آوری یک پنجم آنرا به تو می بخشم. مرد خوشحال شد و با خود اندیشد که این بهای ده گوسفند است پس اگر گوسفندی از من گرفته شد، خداوند در عوض آن یک شتر بخشید. پس لباسهایش را کند و به امید گنج واهی به درون چاه رفت و همان دزد گوسفند با حقه و مکر دیگر لباسهایش را نیز به سرقت برد.
جلال الدین مقصودش از این حکایت این است که اگر در مقابل گناهان توبه می کنیم و با توبه می توانیم اموال دزدیده شده را از دزد پس بگیریم، باید مراقب باشیم که همان شیطان و نفسی که هر لحظه همانند خیال چهره عوض می کند ، این بار توبه ما را نیز با خود نبرد. پس اگر توبه اسب تندی است که در یک لحظه انسان را از خاک تا افلاک می برد اما آن دزد اعمال و آن وسوسه کننده گناه برای شکستن توبه نیز نقشه ها می کشد و مکرهای عجیب به کار می بندد که برای نگهداری توبه فقط باید به خداوند پناه برد.
مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
لیک مرکب را نگه می دار از آن کاو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم
*************************************************************************
آن یکی، قچ داشت از پس می کشید دزد قچ را برد حبلش را برید
چون که آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قچ برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای وا ویلتا
گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر تو را با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قچ است
گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قچی شد حق عوض اشتر بداد
جامه ها برکند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزد است فتنه سیرتی چون خیال او را به هر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زآن دغا