جلال آل احمد نویسنده توانا ، تیزبین و منتقد و تاثیر گذار دوران معاصر است که هنوز هم پس از حدود 40 سال از غروبش همچنان علاقه مندان اثارش نوشته های زیبا و روان و در عین حال نقاد و عمیقش را با اشتیاق می خوانند و مقام بزرگش را گرامی می دارند.هدف من تجلیل مقام جلال نیست زیرا که زندگی و آثارش که مملو از صداقت بیان است گواه منش و شخصیت اوست. هدف نوشته ام توصیف لحظات مرگ جلال است که خانم دکتر سیمین دانشور(همسر مرحوم جلال آل احمد) به زیبایی نگاشته اند. هر چند که پس از سالهای دراز،هنوز سوز فراق جلال به خوبی از آن احساس می شود.. دانشور می نویسد : جلال زیبا مرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتاب زده مرد عین فرو مردن یک چراغ.
در شهریور ماه 1348 جلال و خانم دانشور در منطقه تالش به سر می برده اند که شب هنگام حال جلال دگرگون می شود و خانم دانشور در هوای بارانی به دنبال دکتر می رود و وقتی به اتفاق دکتر باز می گردد به جلال می نگرد:
« به جلال نگاه کردم ، دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود.آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود.»