امروز در خبرها اعلام كردند كه در تبريز 40 سانتيمتر برف بر زمين نشست . به ياد سالهاي دور افتادم. به ياد زماني افتادم كه دانش آموز دبيرستان بودم. فاصله دبيرستان تا روستاي مان 5 كيلومتر بود . جاده خاكي بود و از ماشين و آدم خبري نبود هوا داشت تاريك مي شد برفي كه از بعد ازظهر شروع شده بود به 40 سانت مي رسيد و راه كاملا گم شده بود تنها بودم تاريكي لحظه به لحظه بيشتر مي شد مي خواستم حركت كنم مي ترسيدم. مي خواستم بمانم جايي نداشتم.
دقايقي را در حالت دودلي و ترديد سپري كردم اما مثل اينكه چاره اي نبود بايد حركت مي كردم چون هم جايي براي ماندن نداشتم و هم مادرم نگران مي شد آخر بابام خانه نبود و براي كارگري رفته بود تهران.
حركت كردم اما با ترس راه معلوم نبود . هيچكس هم بعد از آن برف از آن راه نرفته بود كه ردپايي از او بگيرم . به سختي به پيش مي رفتم. سوز سردي مي آمد كلاه را كاملا بر صورتم كشيدم. چكمه ها و دستكشهايم هم از دست و پايم مراقبت مي كردند. همه بدنم به غير از چشمانم را پوشانده بودم. مقداري از راه را طي كرده بودم اما نمي دانم چقدر باقي بود. تاريكي بيشتر مي شد و ترس من بيشتر اما اين ترس يك فايده داشت چون نمي گذاشت سرما را احساس كنم. با سرما كنار مي آمدم اما با ترس كنار آمدن سخت بود.
صدايي شنيدم و شروع كردم به بد و بي راه گفتن به خيالم كه آخرين بارت باشه كه چنين خيالاتي مي كني.
صدا بلندتر شد . خيلي وحشتناك بود ديوار صوتي دشت سفيد به ناگهان شكست و هيچكس جرائت پاسخ نداشت.
سومين بار صدا وحشتناكتر شد. خيلي وحشتناك . خداجان پاهام مي لرزد. اما تنم داغ شده است. خداجان چكار كنم. آخه قلبم داره مي ايسته. خدا جان از چيزي كه مي ترسيدم داره به سرم مي ياد نمي دانم هوشيار بودم يا نيمه جان . خواب بودم يا بيدار كه با ترس سرم را برگرداندم و ديدم يك ردياب ماهر رد پايم را گرفته و پشت سرم مي آمد حدودا دويست سيصد متر با من فاصله داشت .نفسم بالا نمي آمد. فرياد مي زدم و صدايم در نمي آمد. كمك مي خواستم اما كسي به كمكم نمي آمد( فقط يك لحظه خيلي كوچك به ياد قيامت افتادم) اون هم مثل من لنگان لنگان مي آمد فرصت زيادي نداشتم شايد دو دقيقه يا كمتر!
خيلي خوشحال شدم فكر كردم كه مادرم يا پدرم هست اما در آن لحظه از آنها و از هر كسي مهربانتر بود. تك درخت را مي گويم آري تك درخت قد كشيده را مي گويم كه همانند كوه دماوند نظاره گر دشت سفيد بود.
پاهايم قوت گرفت و به سرعت برق به طرفش رفتم و تنه اش را گرفته و تند تند بالا رفتم خيلي بالا رفتم . شايد پنج متر يا بيشتر! اما مطمئن بودم كه گرگ هرگز نمي تواند تا آنجا بپرد.
گرگ درنده نفس زنان رسيد دو سه بار به درخت پريد اما بي نتيجه بود سرش را بالا كرد و سه بار نيز زوزه محكم كشيد . تنم به لرزه افتاده بود شاخه درخت را محكم چسبيده بودم . مي ترسيدم از ترس بيافتم با خود مي گفتم كاش اين گرگ دندان نداشت. آخه در قصه ها خوانده بودم كه اگر دندان گرگ را بكشند ديگر نمي تواند آزار برساند اما ماه بالا آمده بود و دشت سفيد را روشن كرده بود و من از آن بالا و از فاصله چند متري دندانهايش را موقع زوزه كردن ديده بودم.
حيوان كه ديد نمي تواند بالا بيايد شروع كرد به برف بازي و با پاهايش چنان برفها را به هوا مي كرد كه شبيه كولاك شده بود معناي حركتش را نفهميدم. شايد عصباني بود و شايد بازي مي كرد. يك لحظه دلم به حالش سوخت شايد او نيز مانند من شام نخورده بود . اما من كه نبايد شام او مي شدم. من هم خيلي آرزو داشتم ارزو داشتم ديپلم بگيرم. دانشگاه بروم. شغل داشته باشم. زن بگيرم. ماشين بخرم. خانه بسازم و... اما در آن لحظه فقط يك آرزو داشتم از آن جهنم سرد و وحشت رها شوم( يك لحظه ياد معلم تعليمات ديني افتادم آقاي نيكومنظر معلم ديني مان مي گفت كه خداوند در قرآن فرموده است در قيامت انسانها مي گويند كاش همه چيزمان را مي داديم اما از جهنم نجات مي يافتيم.) من نيز در ان لحظه حاضر بودم از همه آرزوهايم و حتي دوچرخه شيك و قشنگم بگذرم اما از دست گرگ نجات يابم.
گرگ خسته شده بود اما قصد رفتن نداشت چونكه پشتش را به درخت كرد و مثل ادم مودب نشست و مشغول تماشاي دشت سفيد شد و شايد هم بدجنس مي خواست كه من يخزده و از درخت بيافتم و او بي شام نماند.
دوباره ترس به سراغم آمد اما ايندفعه ترس سرما و يخ زدن بود و نه ترس گرگ. خدايا خدايا اين چه حاليه كه من امشب دارم. خدايا من مگر چكار كرده ام كه اينگونه بايد بميرم خدايا خدايا خدايا و همينطور خدا را فرياد مي زدم كه صداي خروسي به گوشم رسيد . حيرت نمودم آخر اينجا كجا و خروس كجا . صداي خروس دوباره بلند شد. چشمانم را باز كردم از گرگ خبري نبود سپيده داشت سر مي زد خواب خيلي وحشتناكي ديده بودم اما خوشحال شدم كه همه آن چيزها خواب بود . بلند شدم و وضو گرفتم نماز خواندم و از خدا خواستم كه مرا از گرگ نفسم نيز نجات دهد تا فردا گرگ جهنم مرا به كام خود نبرد.