تبليغاتX
کوچه های معرفت

هشتم مهرماه امسال روز بزرگداشت حضرت مولانا جلال الدين محمد مولوي بود به همين مناسبت داستاني را از كتاب مثنوي شريف اين حلواي آسماني تقديم مي كنم باشد كه در پيشگاه يگانه آموزگار معرفت قبول افتد.

 

 

داستان كودك حلوا فروش:

 

شيخ احمد خضرويه از بزرگان مشايخ بود كه كارش گرفتن وام از ثروتمندان و خرج آن براي فقرا بود تا در بستر مرگ افتاد و چون طلبكاران و وامداران با خبر شدند هجوم آوردند تا طلب خود را كه چهارصد دينار بود بستانند اما شيخ به جاي پرداخت وام آنان در دنياي خيال خوش خويش سير مي كرد و اين بي توجهي شيخ به طلب كاران  موجب ترشرويي و ناراحتي آنان مي شد تا اينكه صداي كودك حلوافروشي از كوچه رسيد و شيخ به خدمتكارش دستور داد تا برود و همه حلوا را بخرد و خادم همه حلوا را به نيم دينار خريد و به دستور شيخ بين طلبكاران تقسيم كرد تا بخورند و مدتي از ترشرويي غافل شوند. زماني كه ظرف حلوا خالي شد كودك حلوا فروش پول حلوا را طلب كرد اما شيخ از پرداخت پول حلوا خودكاري كرد و كودك دائما التماس مي كرد و شيخ از پرداخت بهاي حلوا خودداري مي نمود كه موجب اعتراض بقيه طلبكاران شد كه مال ما را خوردي بس نبود ديگر مال اين كودك درمانده را چرا مي خوري؟ تا آنكه مدتي گذشت و كودك همچنان گريه مي كرد و بقيه طلبكاران نا اميد و منتظر نشسته بودند كه خادم با طبقي كه در آن چهارصد دينار زر و نيم دينار ديگر قرار داشت آورد و گفت كه اين را يكي از كريمان فرستاده است و در اينجا بود كه طلبكاران به عذر خواهي بر خاسته و راز اين كار را از شيخ جويا شدند كه شيخ بصير فرمود سر اين كار در اين بود كه درياي رحمت الهي به گريه كودك حوا فروش موكول شده بود:

تا نگريد كودك حلوا فروش         بحر رحمت در نمي آيد به جوش

نتيجه: از نظر مولانا ديدگان ما همچون كودك حلوا فروش هستند كه براي جذب و جلب رحمت الهي بايد آنها را بگريانيم تا قطرات اشك ما با لطف و نظر آن كريم يگانه تكريم گردد و ارزش يابد و به اقيانوس رحمت الهي تبديل شود و اين اشك مي تواند اشك ندامت يا اشك شوق و اميد باشد  اما هرچه كه هست بايد ناب و خالص باشد و از دل كه جايگاه تجلي حق است سرچشمه گرفته باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:46  توسط محمد اصلانی  |