تبليغاتX
کوچه های معرفت

عشق شعله ای است که آتش در جان می زند اما از شرم آن آتش، آتشهای بیرونی سرد و خاموش می شوند آنجا که  ازعشق ابراهیم خلیل به غیرت حق، بر آتش فرمان رسید که:« یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم- ای آتش سرد و خاموش باش برای ابراهیم

          عشق سختی دارد اما تلخ نیست . بی قراری دارد اما آرامش بخش است . زخمی و خونین بال است اما درمانگر است چنانکه جلال الدینِ زخم خورده از شمس جان در مثنوی  آواز می دهد که:

 

هر که را  جامه ز عشقی چاک شد              او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما              ای طبیب جمــله علتـــــهای مــــا

ای دوای نـــخوت و نامــوس مـــــا              ای تو افلاطون و جالینوس مـــــا

 

             و عشق قربانی کردن همه چیزهایی است که رنگ و بویی از او ندارد چنانــکه ابراهیم چنین قصد نمود و خدا از او پذیرفت. و عشق بال خاکیان است تا به میهمانی افلاک بروند آنگونه که جلال الدین که خود یکی از خاکیان خاص به افلاک رسیده می گوید:

 

        جسم خاک از عشق بر افلاک شد         کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

           در ره عشق بسی قفل و بند وجود دارد اما آفرین بر عشق که خود شاه کلید است.

 

 و مرحبا به نظامی آن صاحب گنجهای پنجگانه که سرود:

 

عشق آینه بلند نور است                 شهوت ز حساب عشق دور است

 

   و باز جادو سخن جهان نظامی عشق را قوت جان می داند:

 

من قوت ز عشق می پذیرم              گر میرد عشق من بمیــــرم

پرورده عشق شــد سرشتم               جز عشق مــــباد سر نوشتم

یارب بخــدائی خدائیـــــت               و آنـگه بکمـــــــال پادشائیت

کز عشق بغایتی رسانــــــم             کو مانـــــد اگر چه من نمانم

گر چه ز شراب عشق مستم           عاشق تر از این کنم که هستم

 

       و عشق فرشته ای است از جانب خداوند که ماموریت دارد در دل جای گیرد و از آنجا تا عمق بیکران سلولها و ذرات خون ریشه کند و تمام وجود را از غیر بپردازد و آنگاه صاحبش را قربانی نماید و از قربانگاه او معبد جاویدان بر پا کند و او فرشته ای است هزار جلوه که هر لحظه جلوه ی می نماید و دل می برد و نهان می شود. و به قول نیما:

 

هر لحظه به شکل بت عیار در آمد          دل برد و نهان شد

 

         و آن فرشته یک زمان و در لباس روح القدوس بر مریم پاک جلوه نمود و پسر آسمان را در جان او به امانت سپرد تا جهان بی روح را از سلطه جباران و دین فروشان و معبد بازان بی معبد رهایی بخشد و گفتار و نگاه آسمانی اش مردگان را جان دوباره بخشد و سرانجام صدقه مسیحا بودنش را با رنج دیدن و آزار گشتن بدهد اما سرانجام او سوار بر مرکب عشق به آسمان رفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 19:54  توسط محمد اصلانی  |