عشق شعله ای است که آتش در جان می زند اما از شرم آن آتش، آتشهای بیرونی سرد و خاموش می شوند آنجا که ازعشق ابراهیم خلیل به غیرت حق، بر آتش فرمان رسید که:« یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم- ای آتش سرد و خاموش باش برای ابراهیم
عشق سختی دارد اما تلخ نیست . بی قراری دارد اما آرامش بخش است . زخمی و خونین بال است اما درمانگر است چنانکه جلال الدینِ زخم خورده از شمس جان در مثنوی آواز می دهد که:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمــله علتـــــهای مــــا
ای دوای نـــخوت و نامــوس مـــــا ای تو افلاطون و جالینوس مـــــا
و عشق قربانی کردن همه چیزهایی است که رنگ و بویی از او ندارد چنانــکه ابراهیم چنین قصد نمود و خدا از او پذیرفت. و عشق بال خاکیان است تا به میهمانی افلاک بروند آنگونه که جلال الدین که خود یکی از خاکیان خاص به افلاک رسیده می گوید:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
در ره عشق بسی قفل و بند وجود دارد اما آفرین بر عشق که خود شاه کلید است.
و مرحبا به نظامی آن صاحب گنجهای پنجگانه که سرود:
عشق آینه بلند نور است شهوت ز حساب عشق دور است
و باز جادو سخن جهان نظامی عشق را قوت جان می داند:
من قوت ز عشق می پذیرم گر میرد عشق من بمیــــرم
پرورده عشق شــد سرشتم جز عشق مــــباد سر نوشتم
یارب بخــدائی خدائیـــــت و آنـگه بکمـــــــال پادشائیت
کز عشق بغایتی رسانــــــم کو مانـــــد اگر چه من نمانم
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم
و عشق فرشته ای است از جانب خداوند که ماموریت دارد در دل جای گیرد و از آنجا تا عمق بیکران سلولها و ذرات خون ریشه کند و تمام وجود را از غیر بپردازد و آنگاه صاحبش را قربانی نماید و از قربانگاه او معبد جاویدان بر پا کند و او فرشته ای است هزار جلوه که هر لحظه جلوه ی می نماید و دل می برد و نهان می شود. و به قول نیما:
هر لحظه به شکل بت عیار در آمد دل برد و نهان شد
و آن فرشته یک زمان و در لباس روح القدوس بر مریم پاک جلوه نمود و پسر آسمان را در جان او به امانت سپرد تا جهان بی روح را از سلطه جباران و دین فروشان و معبد بازان بی معبد رهایی بخشد و گفتار و نگاه آسمانی اش مردگان را جان دوباره بخشد و سرانجام صدقه مسیحا بودنش را با رنج دیدن و آزار گشتن بدهد اما سرانجام او سوار بر مرکب عشق به آسمان رفت.