تبليغاتX
کوچه های معرفت

 

       هفته قبل بنابر یک ضرورت کاری  برای شرکت در سمینار بررسی تغییرات کتب درسی توفیق دیدار از مشهد مقدس  و عرض ارادت به آستان حضرت امام رضا(ع) حاصل شد .

 در این سفرنکات جالبی در بحث های کاری و همچنین در حاشیه  مشاهده کردم  که هر یک از آنها به گونه ای جالب بود. مثلا استاد کت شلواری چند سال قبل یک نیمچه لباس روحانی پوشیده بود و تسبیح می چرخاند تا شاید معنویت درون یابد و یا نظرهای خواص را به خود جلب کند. از صفای استاد دیگری که لباس معمول خودش را بر تن داشت اما با اینکه با برخی نظراتش مخالف بودم  اما به طور شفاهی و هم کتبی ارادت خودم را  به ایشان بیان کردم. از راننده ای که خانه اش در کرج زیر انفجار موشک در زمان جنگ خراب شده بود و سرنوشت او را به مشهد کشانده بود و در آنجا نیز به قول خودش زن عفریته اش روزگار را بر او سیاه کرده بود و از نا آرامشگاه خانواده به شلوغی جهنمی خیابان پناه آورده بود و با مدرک لیسانس مسافرکشی می کرد اما امیدهایش  پژمرده که نه که نابود نابود شده بود. فقط هنگام پیاده شدن گفتم به خدا توکل کن.

از راننده عراقی که او را نیز روزگار به ایران کشانده بود و با یک زن ایرانی ازدواج کرده بود و با نجابت خاصی که شبیه نجابت غریبه ها بود مسافرکشی می کرد و از همسرش نیز راضی بود اما از دزدها می نالید که همان روز ضبط ماشین اش را برداشته بودند. تاسف خوردم که چرا در چنین شهر مذهبی و فرهنگی چنین مواردی زیاد یافت می شود! آیا این دزدها را نیز شرایط بی رحم روزگار به اینجا کشانده است یا اینکه به قول برخی روانشناسان جنون دزدی دارند و یا به قول بعضی دیگر دزد به دنیا آمده اند. نمی دانم و نمی خواهم قضاوت کنم اما آرزو می کنم نه در مشهد و نه در هیچ جا دزد پیدا نکنیم و دزد فقط و فقط در قصه ها و حکایتها باشد.

اما یکی از نکات جالب خاطره هنگام برگشت است. در هنگام برگشت با یک تاجر افغانی که یک جوان 32 ساله بود در قطار همسفر شدم و چون کوپه مدتی خالی بود سر صحبت را با هم باز کردیم و من بیشتر مصاحبه گر شدم و او پاسخگو.  ابتدا از زن و بچه اش گفت. دو دختر و یک پسر داشت. دختر بزرگش 11 ساله و مشغول تحصیل بود. دغدغه دخترش را داشت. می گفت در برخی مناطق افغانستان دخترها را می فروشند و با دخترها و زنان چون کالا رفتار می کنند و اگر مثلا برای یک دختر 16 ساله دو خریدار وجود داشته باشد که یکی 30 ساله و یک میلیون تومان بدهد و دیگری 70 ساله اما ده میلیون تومان بدهد ، دختر بخت برگشته نصیب 70 ساله خواهد شد. او خیلی نگران دخترش بود ، با این رسم مخالف بود اما کابوس این رسم کهن و منحط چنان ضمیرش را نگران کرده بود که می ترسید علیرغم اراده اش ، عزیز جانش را بفروشد. دل داریش دادم و گفتم به خداوند توکل کنید و آنگاه تلاش کنید و به دختران خود اجازه تحصیل بدهید تا درک و فهم آنها افزایش یابد تا آنها خودشان نیز بتوانند حقوق انسانی و اجتماعی خود را به دست آورند.

         از تجارتش پرسیدم گفت از ایران و امارات  لباس و کفش به افغانستان می برد البته می گفت  که گسترش کالاهای چینی مخصوصا کفش های چینی بازار کفش ایران را کم رونق کرده است. خواستم بپرسم که آیا در افغانستان در تجارت کلمه ای به نام انصاف وجود دارد؟ یا اینکه مثل خیلی از جاها واژه مقدس رقابت!!! واژه قدیمی و کم سود!!! انصاف را به کنار زده است؟ او از پدرش گفت و از نصیحت های پدرش او می گفت که پدرم می گوید: اگر روزی فقیری به مغازه ات آمد و به او کمک کردی و چند روز یا چند ماه و یا چند سال دیگر در کاری سود کردی و کارهایت رو به راه شد بدان که پاداش آن کمک است که خداوند به تو باز گردانده است اما اگر یک روز بی رحمی کردی و گران فروشی نمودی و به نیازمندان کمک نکردی و مدتی بعد از آن  گرفتاری مالی یا گرفتاری در زندگی پیدا کردی بدان که نتییجه آن عملت است که خداوند باز گردانده است. ذوق زده شدم و سه بار گفتم که احسنت بر چنین پدری که چنین ساده اما زیبای زیبا قانون و رسم تجارت به فرزندش می آموزد. از خیلی چیزهای دیگر حرف زدیم از انتخابات افغانستان تا شیر دره پنج شیر و طالبان و شلاق مردان بی ریش و امکان دریافت برنامه های تلوزیونی ماهواره ای برای افغانها و استقبال گسترده افغانها از سریال یوسف پیامبر و عاشق شدن زنان افغان به این سریال و... حرفهای ما به درازا می کشید که نصف شب شد و دو مسافر جدید به جمع ما پیوستند و به ناچار گفتگو را به پایان بردیم اما هنوز به حرفهای پدر تاجر می اندیشم و می گویم برای حکیم بودن تنها درس و مدرسه کافی نیست  شاید لقمه حلال وسیله ای باشد که شیر حکمت را از جان زلال آدمی جاری سازد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:12  توسط محمد اصلانی  |