چندی پیش به روستای زادگاهم رفته بودم. چون هر دفعه که به آنجا می روم به دنبال خاطرات بسیار شیرین کودکی ام می گشتم که در گوشه گوشه آنجا و در لابلای در و دیوار وکوچه ها به آرامی خوابیده اند و هر چند که گرد و غبار زمان بر آنها نشسته است اما کهنه و بی ارزش نشده اند و هر چند شاید به درد هیچکس نخورد ، اما برای من همانند کتاب عهد عتیقیست که هر حرف و کلمه و ورق آن گذشته ام را زنده می کند و روح خیال پردازم را به آرامی نوازش می دهند و چنان ماهرانه گذشته ام را برایم نقاشی می کنند که همچون مرحوم شهریار آرزو می کنم که کاش یکبار دیگر به عالم کودکی باز می گشتم ... اما بگذریم که قصدم گفتن این نبود. قصدم این بود که بگویم و بگویم و بگویم که در حین شکار خاطرات ناگهان چشمم به خاری افتاد که در بالای یک دیوار بلند روییده بود. به پایین دیوار نگریستم چند شاخه گلی زیبا نیز در پایین روییده بود. عجب منظره ای بود. به ظاهر خار از گلها بالاتر نشسته بود و در خیال خار خود به گلها فخر و مباهات می فروخت که هان : این منم که خارم و از گلها برترم زیرا که تخت من بالای دیوار است و جای شما آن پایین است و این منم که هر کسی ببیندم به جاه و عزت و بزرگی ام گواهی خواهد داد و شهادت خواهد داد که از گلها برترم.
خنده ام گرفت و ژست روانشناس به خود گرفتم و به رایگان او را معاینه نمودم و درد او را یک درد غیر گیاهی تشخیص دادم . به او یاد آور شدم که به جنون خودشیفتگی آدمی دچار شده است و نسخه علاج آن نیز نزد حضرت صائب تبریزی است که فرموده:
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها