تبليغاتX
کوچه های معرفت

        خیلی وقت بود مطلبی ننوشته بودم پای رایانه نشستم و صدای دلنشین و روحبخش استاد مسلم موسیقی ایران زمین استاد شجریان را روشن کردم. طبق معمول برای زدون تلخی جانم به سراغ تصنیف خیالش رفتم تا شکری از جان مولانا که با کلام استاد همراه بود نوش جان کنم.

آمده ام که سر نهم عشق ترا به سر برم

چون تو بگوئیم که نی نی شکنم شکر برم.

روحم سبز شد و جانم شیرین. شیرین تر از شهد و سبزتر از بهار. هم به مولانا آفرین گفتم و هم به استاد خوش آواز و لحظه ای به عمق آواز سفر کردم و از آنجا سوار بر اوج خیال به درون مثنوی رفتم تا شاهدی و مطلبی آورم که هم ارادتم را به مولانا نشان دهم و هم معنی به دوستان  فهیم هدیه کنم. البته همین الان ندایی از درونم نهیب زد که بس کن تا کی و چند و چقدر به تمجید از مولانا می پردازی؟ مگر تو شخص پرستی و یا تعصبی چشمانت را کور ساخته است و یا مگر مولوی کیست ایا غیر از این است که شاعری هست و مثل شاعران دیگر شعری گفته است که حتی ظاهری روان نیز ندارد؟

خواستم به نهیب درونم پاسخ دهم و دفاع جانانه ای از مولانا بنماییم. اما نهیب دیگری با نیشخند تلخی بازم داشت و یادآورم شد که: ای محتاج و گدای قطره ای معنا ترا چه توان باشد که در وصف اقیانوس جان سخن بگویی خاموش که مثنوی خود خورشید تابان است که خداوند عظیم از مشرق وجود مولانا به جهان تابانده است.

گر شدی عطشان بحر معنوی

فرجه ای کن در جزیره مثنوی

فرجه کن چندانکه اندر هر نفس

مثنوی را معنوی بینی و بس

شاخه های تازه مرجان ببین

میوه های رسته زآب جان ببین

چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود

آن همه بگذارد و دریا شود

 قبول کردم و خواستم حرفی نزنم که ندای دیگری گفت آخر بگو چرا این همه مولانا را دوست داری؟

گفتم آخر چرا دوست نداشته باشم. مولانا بنده پاک خداست . او کلام پیامبر است او نفس مطمئنه است او خاکی افلاک نشین است. آخر او بود که جانم را ایمان بخشید. او بود که چشمانم را به حقیقت ایمان باز کرد. او بود که جوانی سبزم را با ایمان سبز و راستین پیوند زد. آخر در سخن او دروغ و حرص و تزویر نیست. سخن او از عالم ایمان و یقین است. سخن او جانم را طراوتی بخشیده که سخنان تزویری و ریایی بر دلم نمی نشیند و فریب مدعیان را نمی خورم.آخر سخن مولانا از شکوه عشق و ایمان می آید. سخنش چون آفتاب بهاری است که دلهای یخ زده و فسرده را زندگی دوباره می بخشد. آری سخن مولانا از جنس و رنگ دیگر است و سخنش از عالم جان و جانش از عالم یقین بهره مند است. او سخنش پله آسمان است:

نردبان آسمان است این کلام

هر که بر این بر رود آید به بام

خواستم اوج بگیرم و زیاد بگویم اما ندای درون مانعم شد و از مثنوی مثال آورد که:

مدح تو حیف است با زندانیان

گویم اندر مجمع روحانیان

شرح تو غبن است با اهل جهان

همچو راز عشق دارم در نهان

قانع شدم و از حضرت حق خواستم تا الطافش شامل حالم شود و من نیز خوش آواز و خوش بیان گردم. هرگز دروغ نگویم که دروغگو دشمن خداست و دروغگو زشت روی و زشت خوی می شود. هرگز با زبان ناصادق و تزویر و ریا سخن نگویم که تزویر قبل از هر کس یقه خود تزویر گر را می گیرد. از خداوند خواستم تا به احترام روح مصطفی و مولانا  صداقتی بر گفتارم جاری سازد تا دیگران را به آستان جلالش رهنمون گردم و پناه بردم به درگاهش از اینکه چون آن موذن زشت آواز نگردم.

حکایت موذن زشت آواز:

حضرت مولانا حکایت می آورد که در ایالت کافرستان موذن زشت آوازی قصد اذان نمود یاران بدو گفتند با این آواز زشتت اذان نگو که کافران ممکن است تحریک شوند و جنگ و خونریزی شود اما آن موذن خود شیفته زشت آواز اصرار کرد که اذان بگوید و چنین نیز کرد. ناگهان کافری با هدایای گرانبها به دیدنش آمد و خواست هدایای ارزشمندی به او تقدیم کند. پرسیدند چگونه است که تو کافری اما به موذن مسلمان جایزه می دهی. گفت دختری داشتم که نور ایمان در دلش رخنه کرده بود و قصد مسلمانی داشت و مرا آزار می داد اما از بانگ مکروه این مرد از ایمان منصرف شد و من آسایش یافتم و این پاداش از برای آن است.

      خداوندا پس با تمام وجودم به آستان پرجلالت پناه می آورم از اینکه جاهل و نادان و ناخالص باشم آنگاه چون آن موذن زشت آواز دیگران را به سوی بندگی تو بخوانم. خداوندا تو می دانی که آرزویم این است که پنجره ای باشم رو به درگاه بی کرانت اما از هر چه که بوی ریا و تظاهر می دهد باز به تو پناه می آورم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:55  توسط محمد اصلانی  | 

                وقتی می بینم که کسانی پشت دیوار ریاء پنهان می شوند و لاف و گزاف سر می دهند که چنانم و چنینم  و خالصم و مخلصم و ساده ام و بی ریا هستم و چنان و چنان و باز صد چنان و چینینم و وقتی از برکت نور معرفت لطف خداوندی می بینم که آشکارا ریاء کارند و چیز دیگر می گویند و در حالی که چیز دیگر هستند، آنوقت به یاد خیلی نکته ها می افتم. به یاد خیلی نکته ها می افتم . به یاد مثنوی شریف می افتم که:

پادشاهان جهان از بد رگی

بو نبردند از شراب بندگی

پادشاهان جهان از بد رگی

بو نبردند از شراب بندگی

         و باز به یاد این مثل می افتم که یکی خروسی دزده بود و در زیر بغل پنهان نموده و داشت می رفت.صاحب خروس که دم خروس را از زیر بغل می دید گفت خروسم را تو دزدیده ای؟ آن دزد قسم یاد کرد که من ندزدیده ام . جوابش داد دم خروس را باور کنم یا قسم تو را!

          یا به یاد آن شغال تزویر گر می افتم که در خم رنگ می رود که خود را به رنگ طاوسان درآورد اما آواز نحسش چون ریشه در بی صداقتی دارد او را رسوا می کند.

         و باز یاد   آن یکی که  در حرف و سخن به مال مردم نزدیک نمی شد از ترس دچار شدن به آنفولانزای مالی .اما مردم با اشتیاق و البته با صد اشتیاق مال خود را به او نزدیک می کردند تا او در مقابل آنفولانزا واکسینه شود!!!

      گفتم که به یاد خیلی نکته ها می افتم اما حرف پنهان و یا شاید آشکار دلم را و یا بهتر بگویم درد بر دل نشسته از غبار ریاء را می خواهم از زبان مولانا که زبان آرامش است بگویم که مولانا چون به دریا پیوسته و خود دریا شده است تنگ نظریهای چون من حقیر را ندارد از این رو کلامش و حتی عتابش نیز شیرین و دل نشین است و اما حکایت:

پوست دنبه و لاف زن

    شخص بی چیزی پوست دنبه ای به دست می آورد و هر صبح در حالی که غذایی به دست نمی آورد تا شکمش را سیر سازد از آن پوست دنبه بر لبها و سبیل خود می مالد تا در انجمنها و در جمع مردم به دیگران نشان دهد که مرد متمول و ثروتمندی است و شاهدش نیز سبیل های چرب اوست.

شکم گرسنه او که شاهد ریاکاری او بود دست به سوی حضرت حق بلند می کند که خداوند ا این ریاکار را رسوا کن تا من از گرسنگی نجات یابم.

        چون دعای شکم از روی صدق بود خداوند گربه ای را مامور می کند تا دنبه را برباید و آنگاه کودک آن مرد از ترس دوان دوان به داخل جمعی که مرد ریاکار آنجا بود می شتابد و فریاد سر می دهد که پوست دنبه ای که بر سبیل می مالیدی گربه برد! حاضران بر ریای مرد خندیدند و سپس از روی ترحم کمکی کردند تا شکمش را سیر نماید. و او با عبرت از نفاق و با دیدن راستی توبه کرد و دست از ریاء برداشت.

پوست دنبه یافت مردی مستهان             هر صباحی چرب کردی سبلتان

در میان منعمان رفتی که من                لوت چربی خورده ام در انجمن

دست در سبلت نهادی در نوید               رمز یعنی سوی سبلت بنگرید

کاین گواه صدق گفتار من است             وین نشان چرب و شیرین خوردن است

اشکمش گفتی جواب بی طنین               که اباد الله کید الکاذبین

لاف تو ما را بر آتش برنهاد                 کان سبیل چرب تو بر کنده باد

گر نبودی لاف زشتت ای گدا                یک کریمی رحم افکندی به ما

کای خدا رسوا کن این لاف لئام             تا بجنبد سوی ما رحم کرام

مستجاب آمد دعای آن شکم                 سوزش حاجت بزد بیرون علم

چون شکم خود را به حضرت در سپرد        گربه آمد پوست آن دنبه ببرد

از پس گربه دویدند او گریخت              کودک از ترس عتابش رنگ ریخت

آمد اندر انجمن آن طفل خرد                آب روی مرد لافی را ببرد

گفت آن دنبه که هر صبحی بدآن         چرب می کردی لبان و سبلتان

گربه آمد ناگهانش در ربود                 بس دویدیم و نکرد آن جهد سود

خنده آمد حاضران را از شگفت            رحمهاشان باز جنبیدن گرفت

دعوتش کردند و سیرش داشتند           تخم رحمت در زمینش کاشتند

او چو ذوق راستی دید از کرام           بی تکبر راستی را شد غلام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:32  توسط محمد اصلانی  |