تبليغاتX
کوچه های معرفت
 

         بهار فصل سرسبزی و رویش است. می گویند چون بهار فرا رسد و ابرهای باران آور به جنبش و حرکت آیند و لبخند گرم خورشید بر چهره زمین افتد،آنگاه جوانه های داخل خاک بیدار می شوند و در صحبگاه بهاران ،چهره را با رنگ سبز نقاشی می کنند و خود را عطرآگین نموده و اول به آسمان و سپس به زمین و به همه و همه سلام می دهند. سلامی سبز و سلامی تر و تازه و زندگی بخش. پس ما نیز به رسم ادب پاسخش می دهیم و می گویم بهار جانبخش سلام خوش آمدی ، صفا آوردی و با آمدنت روح و دل یخ زده ما را زندگی دوباره بخشیدی، عمرت دراز و صورت سبز قشنگت دور از خزان و زردی باد.

راستی کلمه بهار چقدر زیبا و جان بخش است و آنقدر این نام هیجان آور است که گاهی فکر می کنم حتی جوانه های داخل خاک با شنیدن نام بهار جان می گیرند و از خاک بر می آیند تا به افلاک برسند حتی اگر باران و ابر و حرارت نیز نباشد هرچند که ابر و باران و گرمی نیز با شنیدن نام بهار دست به سینه آماده خدمت می شوند تا آنها نیز در رویش و آفرینش دوباره سهمی بگیرند و از این راه به پروردگار کریم اعلام بندگی نمایند و مگر نه این است که خداوند، خالق و آفریدگار است پس بهار نیز دستی از دستان خداوند است که به امر او به آفرینش می پردازد و چهره زمین را آنگونه می آراید که چشم ها و تمام حواس را مسحور می سازد و با زبان دل می سراید که:

در صنع تو کامد از عدد بیش            عاجز شده عقل علت اندیش

ترتیب جهان چنانکه بایست              کردی به مثابتی که شایست

    آری این اشعار زیبا ،تراوشی از روح سبز و بهاری جادو سخن جهان نظامی گنجوی بود که در بهارستان لیلی و مجنونش و در نیایش آغازینش خطاب به آفریدگار زیبا بر زبان رانده است.نظامی جادو سخنی است که شنیدن نامش ما را نا خودگاه به کوچه لیلی می برد تا ناله های زیبا و عاشقانه مجنون را بشنویم و هر یک به فراخور حالمان نکته ای و حکایتی دریابیم اما قصه لیلی و مجنون را به حال خود واگذاریم که تا ابد سبز و تر و تازه و بهاری بمانند. راستی چرا چنین است و قصه لیلی و مجنون بهاری و جوان مانده و از مرز ابیات فراتر رفته و به قصیده عشق و جوانی تبدیل گشته است:

محبوبه بیت زندگانی             شه بیت قصیده جوانی

   نظر شما را نمی دانم و هرچه که باشد گرامی و ارزشمند است اما دل و جان گواهی می دهد که نظامی شیرین سخن، قصه اش را و حکایات و اشعارش را اگر در ظاهر و مجاز به این و آن تقدیم کرده، در حقیقت و در اساس نیایشی بوده که در برابر لیلی خود بر زبان آورده است و این نیایشها چنان خالص و زیبا بوده که آفریدگار عزیز و توانا آنرا پذیرفته و با انگشت بی مثالش بر آن مهر قبول زده است.

شاید گفته شود که نظامی این و آن را نیز مدح کرده است اما اگر مدحی نیز کرده باشد نصیحت و هشداری در قالب کلمات بوده است وگرنه او فقط و فقط سلطان عشق ازل را نیایش و ثنا گفته است آنجا  که در نیایش آغازین لیلی و مجنون که در حقیقت خود مجنون و معبودش لیلاست چنین می گوید که:

صاحب تویی ، آن دگر غلامند            سلطان تویی، آن دگر کدامند؟

   و به راستی ما نیز باید همانند شیرین سخن گنجه، و اگر قبولمان کنند و اجابت افتد باید از جان و با تمام وجود فریاد بر آوریم که :

صاحب تویی ، آن دگر غلامند            سلطان تویی، آن دگر کدامند؟

خواه آن دگران تخیلات سیاه درون از تکبر و ریاء و حسد و عجب و غرور باشد و خواه دنیا داران و صاحبان جاه و تاج و برج و گنج و صندلی و نشانهای زرین و رنگین و نام و القاب دراز و طولانی. و باز به راستی اگر کسی چون نظامی و چون نظامی ها و چون پاک مردان و زنان پاک که آولیاء الله نامیده می شوند باشند و یا لاقل اندکی از چشمه معرفت آنها را با جام صداقت بنوشند آنها نیز می توانند نیایش کنند که:

صاحب تویی ، آن دگر غلامند            سلطان تویی، آن دگر کدامند؟

   و اگر  ..... و اگر سلطان و معشوق کسی آن لیلی یگانه هستی آفرین باشد، به یقین و به هزاران یقین وجودش و روانش و روحش و نامش چون بهار سبز و تر خواهد شد حتی اگر در دیده ظاهر بهار نباشد و زندگی ظاهری به خاموشی گراید که به قول حضرت مولانا جلال الدین:

عاشقی زین هر دو حالت برتر است             بی بهار و بی خزان سبز و تر است

   پس روح عاشق همیشه سبز و با طراوت و بهاری و در کوی عاشقان لیلی مقیم و ساکن خواهد گردید حتی اگر خبری از بهار و زندگی دنیوی نباشد.

دلتان عاشق و روحتان بهاری و بر روان نظامی و مولانا فاتحه سبز همراه با شکوفه صلوات.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط محمد اصلانی  |