آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
عید بر همه عزیزان مبارک و بهارتان سر سبز و سال جدیدتان پر از رحمت و بشارت خداوندی باد.
باز هم بوی عید. باز هم ساز و آواز دستفروشان و ماهی فروشان. باز هم فرش روبی و خانه تکانی و باز هم هیاهو در هیاهو.
دیروز بود ؟ پریروز بود؟ پس دیروز بود؟ هر چه بود متعلق به دوران کودکی بود و تو گویی که انگار دیروز بود و من و هم سن و سالها ما می شدیم در کوی و برزن راه می افتادیم و به بهانه نزدیک شدن عید آتش بازی و ترقه سازی و ترقه بازی می کردیم.شعار معروف چهارشنبه سوری هرگز فراموش نمی شد« سرخی تو از من ، زردی من از تو» شب عید نیز شعر و شعار خود را داشت که مضمونش چنین بود: « زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند».
شب عید گرچه پر از شور و هیجان بودیم اما می دانستیم که باید زودتر به رختخواب رفت تا ماموریت صبح نخستین روز فروردین را با قوت آغاز کرد. هرچند پابرهنه نبودیم و مادرمان تعداد مرغ نگه می داشت و ما نیز از تخم مرغها سهمی داشتیم اما گرفتن جوراب و تخم مرغ از دست دیگران لذت دیگر داشت. شاید شبیه لذت غنایم بود البته نه از دشمن که از خاله و عمه و در و همسایه دریافت می کردیم . جورابها سهم مادرها بود زیرا وظیفه داشتند جورابها را عوض کرده و سپس به صاحبانشان بازگردانند. اما تخم مرغها از آن خودمان بود و حق داشتیم که قمار تخم مرغ بازی راه بیندازیم و تخم مرغها را به همدیگر بزنیم و تخم مرغ شکسته و مغلوب را تصاحب کنیم و خوشحالی خود را مضاعف کنیم هر چند مغلوب شدن نیز غصه ای نداشت. شعر و دعای روز عید را فراموش نکنیم که ورد زبان بزرگترها بود. صد سال به این سالها یا صد سال بهِ از این سالها.هر چند تکاپوی عید زیاد بود اما تکاپوی خورشید از ما زیادتر بود و تند تند به پشت کوههای مغرب می شتافت تا استراحتی کرده باشد.هیچ غمی نداشتیم به جز یک غم پنهان که آن هم غم تکالیف و مشق های اجباری مدرسه بود که معلمها بر ما تحمیل کرده بودند. این چنین بود که روزرهای زیبا یکی پس از دیگری چشمکی می زدند و در آنسوی دیوار زمان برای همیشه به دیگر خاطره ها می پیوستند. ناگهان صبح یکی از روزها بیدار می شدیم و سیزده بدر را در خانه می یافتیم. باید تصمیم مهمی می گرفتیم یا در خانه می ماندیم و سیزده را با انجام تکالیف عید نحس می کردیم و یا به صحرا می رفتیم اما هر لحظه از دلهره و ترس فردایش آرام و قرار نداشتیم.
صبح روز بعد از سیزده چهره دانش آموزان واقعا دیدنی بود. درست است که اکثر آنها لباس نو به تن داشتند اما چهره ها متفاوت بود.برخی شاد بودند مشخص بود هم عید را خوش گذرانده اند و هم تکالیف را نوشته اند. برخی در ترس و اضطراب و شاید در قصه غصه پدر بزرگی بودند که برای چندمین بار مرده بود تا بهانه رفع تکلیفشان بشود. برخی نیز در خوف و رجاء بودند و خلاصه هر که در اندیشه ای اما رنگ رخسارشان نیز گواه اندیشه آنان بود...
بگذریم نباید زیاد درباره مدرسه بنویسم. از عید آن روزها می نوشتم. می نوشتم چقدر شادی و شعف داشتیم و چقدر برای رسیدنش روزشماری می کردیم. اما امروز برای من و شاید برای کسانی نیز که چون من می اندیشند عید نیز دیگر آن لعاب و رنگ و زیبایی گذشته ها را ندارد. البته آهنگ تغییرات امروز بسیار شتابان است و دیگر از بازار زغال فروشان خبری نیست و دیگر کسی نمی گوید که زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند و حتی هم بگویند حرف عبثی بیش نخواهد بود که زغال مادرزاد سیاه است و روسیاهی حسن زغال است و نه عیبش. به نظر باید گفت که زمستان رفت و روسیاهی به کسانی ماند که در خانه های گرم نشستند و گفتند و خندیدند اما ندیدند که کمی آنسوتر بچه ها به امید ناهار دروغین فردا خواستند بخوابند اما سرما اجازه خوابشان نداد.روسیاهی به آنانی ماند و می ماند که می توانند باری از دوش درماندگان بردارند اما برنمی دارند. روسیاهی به کندوهایی می ماند که پرند و پرتر می شوند و پرند و پرترشان می کنند و منتی از گرد و خاک بر سر درماندگان بی سر پناه می ریزند. چه می نویسم کندو چیست ؟ پرترشان می کنند یعنی چه؟ مگر نه این است که همه دسترنج دستان پنبه ناز خود را می خورند؟ مگر نه این است که شکم ها سیر و انبانها لبریز است؟ اصلا قلم که نه بلکه صفحه کلید خیلی خودسر و نافرمان است که اینها را می نویسد و من تصحیح می کنم که عید در راه است و باید خوش بود و شاد گشت و امیدوار شد و مشکل جوانها و ندارها هم یک روز حتما حل می شود و چه ایرادی دارد که جوانها به جای 30 سالگی در 60 سالگی به خواستگاری بروند و آن موقع مخارج نیز کمتر می شود و عقد و عروسی و شب هفت را با هم برگزار می کنند و عروسها به جای چادر سفید با گیس سفید به خانه بخت می روند! چه فرقی می کند سفید سفید است خواه چادر باشد یا گیس.
عصبانیت هنگام نوشتن خیلی بد است چون کم مانده بود صفحه کلید را با ضربه محکم بشکنم آخر چرا باید یک وسیله و چند تا دکمه بتواند افکار درون آدم را آشکار کند و او را از هدفش دور سازد مگر نه این است که عید نزدیک است و بهار در پیش و من چه حقی دارم با ذهن مریض خود هذیان بنویسم. بالاخره در همه جا مشکلاتی هست و مشکلات نیز آدمها را آبدیده تر می کند پس یک معادله جدید ریاضی که ریاضی دانان عهد بوق ابداع کرده اند و من به اسم خودم ثبت می کنم معتقد است هرچه مشکلات و بدبختی بیشتر، آدمها آب دیده تر و آب دیده تر و نتیجه فرمول هم خیلی جالب است و می تواند با آن همه اب همه پیامدهای خشکسالی را به یک جا از بین ببرد!
بوی عید می آید حتی رنگ عید نیز دیده می شود.عینکم شکسته بود آنرا عوض کردم و با دوستم مشغول تماشای خیابان و بازار بودم . دوستم می گفت ببین که بعضی ها چقدر شادند و ببین که بند ساکشان از سنگینی کنده می شود. ببین که جوانها در ماشینهای راحت نشسته اند و صدای آهنگ شان گوش را کر می کند ببین که میوه و شیرینی و آجل و پسته ها چه خندانند، گفتم نمی بینم و نخواهم دید و به چشمانم نیز اجازه دیدن نخواهم داد و اصلا خودم عینکم را شکستم که اینها را نبینم و آنها را ببینم . گفت مگر آنها که هستند. گفتم فلک زدگان، بیچارگان، بدبخت ها و بی عرضه ها آنها که عرضه کار ندارند! و آنها که به جرم بدبختی والدینشان بدبخت زاده شده اند و بدبخت مانده اند و مالک هتلها و زمینها و پاساژها و سهام کارخانجات و باغها و بوستانها نیستد و آنها که حق مردن نیز ندارند که مردن نیز هزینه می خواهد، پول قبر می خواهد مرغ و گردو و شربت می خواهد، دسته گل و اعلامیه می خواهد که مردن شیون افروز و ناله گر می خواهد .
بگذریم بوی عید می آید و پس از عید نیز سیزده بدر است و فردایش نیز مدرسه ها باز خواهد شد و قیامتی از شور و غوغا بر پا خواهد شد . راستی از قیامت گفتم و بدنم لرزید البته نه از گناهانم و کوتاهی هایم که آن جای خود دارد که بدنم لرزید از اینکه نکند روز قیامت خداوند بر سرمان فریاد بزند که ای حریصان دنیا دوست گیرم که من همه شما را ببخشم و در بهشت برین جایتان دهم اما لاقل به من بگوئید شما که نام انسان را با خود یدک می کشیدید و گاهی نیز پست و مقام و ریاست و وزارت و تاجر و محترم و معلم و پزشک و نویسنده و فلان و بهمان را بر آن اضافه می کردید ، نه یک کتاب و نه یک صفحه و نه یک کلمه که فقط یک حرف از انسانیت خودتان را نشانم دهید تا خشنود و راضی گردم و من در آن لحظه آرزو خواهم کرد که در زیر پاهایم سیاه چاله ای بی پایان باز شود و برای همیشه از چشمان خداوند ناپدید گردم اما پناه بر خداوند که همه هستی در کف خداوند است و نه عمق سیاه چاله ها برای او ناپیداست و نه عمق دلهای سیاه و پناه بر خود خداوند از آن روز.
بوی عید می آید و خیلی عوامانه بگویم که اگر زید و عمر نمی دانند یا نمی توانند و یا نمی خواهند باری از دوش برادران و خواهران ناتنی مان که هیچ ارثی از زندگی ندارند بردارند، لااقل من و تو باری برداریم و اگر نیز می ترسیم انبارهایمان خالی گردد لااقل تفاخر نمایی و تجمل گرایی و مسابقه ریخت و پاش برگزار نکنیم و ریخت و پاش نیز حتما ریخت و پاش است و هیچ بهانه ای نمی تواند آنرا توجیه کند دیگر بس است نصف شب شد و لحظه توقف نوشتن است و به چراغ قرمز رسیدم پس می گویم ایست مطلق یعنی ریخت و پاش کافی است و ریخت و پاش کافی است هرچه هستی و هر که خواهی باش کمی هم باید به محرومان و جوانان نا امید و کودکان محروم اندیشد . بوی عید می آید کاش محرومان نیز آنرا بشنوند و استنشاق کنند.
حکایتی از جلال الدین آسمانی می آورم او که با مثنوی معنویش لقمه های آسمانی را به گرسنگان سفره معرفت آسمانی برای همیشه و از ورای زمانها و مکانها به ارمغان آورده است.
حکایت:
مردی گوسفندی را با طناب بسته بود و در بازار به دنبال خود می کشید.دزدی طناب را برید و گوسفند را در ربود. صاحب گوسفند برای یافتن گوسفند روان شد. دزد را بر سر چاهی دید اما نشناخت. دزد ناله و فریاد می کرد و بر سر می زد. صاحب گوسفند از او پرسید برای چه ناله و فریاد می کنی؟ جوابش داد کسیه زرم در چاه افتاد و اگر تو بتوانی آنرا از چاه بیرون آوری یک پنجم آنرا به تو می بخشم. مرد خوشحال شد و با خود اندیشد که این بهای ده گوسفند است پس اگر گوسفندی از من گرفته شد، خداوند در عوض آن یک شتر بخشید. پس لباسهایش را کند و به امید گنج واهی به درون چاه رفت و همان دزد گوسفند با حقه و مکر دیگر لباسهایش را نیز به سرقت برد.
جلال الدین مقصودش از این حکایت این است که اگر در مقابل گناهان توبه می کنیم و با توبه می توانیم اموال دزدیده شده را از دزد پس بگیریم، باید مراقب باشیم که همان شیطان و نفسی که هر لحظه همانند خیال چهره عوض می کند ، این بار توبه ما را نیز با خود نبرد. پس اگر توبه اسب تندی است که در یک لحظه انسان را از خاک تا افلاک می برد اما آن دزد اعمال و آن وسوسه کننده گناه برای شکستن توبه نیز نقشه ها می کشد و مکرهای عجیب به کار می بندد که برای نگهداری توبه فقط باید به خداوند پناه برد.
مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
لیک مرکب را نگه می دار از آن کاو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم
*************************************************************************
آن یکی، قچ داشت از پس می کشید دزد قچ را برد حبلش را برید
چون که آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قچ برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای وا ویلتا
گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر تو را با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قچ است
گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قچی شد حق عوض اشتر بداد
جامه ها برکند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزد است فتنه سیرتی چون خیال او را به هر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زآن دغا