زمانی در دوران نوجوانی در عالم خیال بر خواب رفته بودم و در یک شب برفی زمستان از ترس گرگ از درختی بالا رفته و آنگاه از دیدن دندانهای گرگ ، با خود گفته بودم ای کاش این گرگ دندان نداشت.
چندی قبل در یک شب سرد و یخی و در اوایل حکومت برادر یازدهم یعنی بهمن ماه، به اتفاق دوست بزرگوارم حسین آقا تقوایی ، به تماشای زمستان در جاده ها و اطراف شهر رفتیم.در کنار رودخانه ناگهان انعکاس نور را در چشمان حیوانی دیدیم. ماشین را کنار زدیم و به رودخانه نگریستیم . 4 گرگ قوی هیکل در کناره آن ما را می نگریستند و انگار با خود می گفتند که این آدمهای علاف بیکار در این وقت شب اینجا چه می کنند و با ما چکار دارند.راستی ما آن وقت شب و در آن سرما آنجا چه می کردیم! شاید خنده دار باشد اما یکی از شیرین ترین تفریحات من این است که شبها با آواز استاد شجریان همراه شوم و به دل صحرا و طبیعت بزنم و مخصوصا در شبهای زمستان که صحرا پوشیده از برف بوده و نور مهتاب نیز همه جا را روشن کرده باشد. آن شب نیز بیرون زدیم تا گشتی بزنیم و درد دلی بکنیم که با دیدن گرگها به آقای تقوایی گفتم کناری بزنیم و به گرگها شب به خیری بگوئیم.لحظاتی شیشه ماشین را پایین زده و ما گرگها را نگریستیم و گرگها نیز ما را. هر چند می دانستم که آنها سردشان نمی شود و احتمالا شام نیز خورده باشند و با اینکه می ترسیدم از ماشین پیاده شده و نزدیکتر شوم اما دلم به حالشان می سوخت.
دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر سرما که می دانستم لباس مناسبی بر تن دارند که در سرمای منفی سی نیز سردشان نخواهد شد. دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر گرسنگی شان که می دانستم لاشه گوسفند یا گاوی یا لاشه مرغی نصیبشان خواهد شد و آنها از گرسنگی نخواهند مرد.
دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر بی پناهیشان که می دانستم بر طبق قانون محکم طبیعت، قلمرو وسیعی از دشت و صحرا و باغ و جنگل و رودخانه و کوه در اختیار آنهاست که اگر روزی بتوانند بفروشند از بسیاری از دنیا داران دنیا پرست ثروتمندتر خواهند شد.
دلم به حالشان می سوخت به خاطر تهمت ناجوانمردانه که از سوی ما آدمیان بر این حیوانها زده می شود. گرگ خونخوار، گرگ سفاک، گرگ بی رحم، گرگ درنده، گرگ صفت و و و
پشیمان شدم از آرزویی که در آن شب سرد خیالی کرده بودم که ای کاش گرگ دندان نداشت، حالا می دانم که گرگ باید دندان داشته باشد که اگر دندان نداشته باشد از گرسنگی خواهد مرد و نظام طبیعت از مرگ گرگ آسیب خواهد دید.نمی خواهم بگویم گرگها نجیب اند اما هرگز کسی ندیده است که روزی یک گرگ بی دندان برای زنده ماندن به در خانه ما نجیب زادگان آمده باشد تا نان نرم یا آبگوشتی گدایی کند یا به بانکی مراجعه کرده باشد تا به برخی از رئیسان و کارمندان متکبر و متفرعن بانک که به اشتباه اموال بانک را اموال پدر بزرگ یا عمه خود می پندارند التماس کند و وام دوران بازنشستگی درخواست کند.نمی خواهم بگویم که گرگها جوانمردند اما آنها بدون التماس و به راحتی می میرند.
منطقه ما حدودا یکصد و پنجاه هزار نفر جمعیت دارد و چون سرد سیر و دشت است، صدها گرگ در اینجا وجود دارد به گونه ای که در برخی صبحهای زمستان رانندگان و مسافران می توانند گروههای هفت هشت تایی گرگها راببینند اما اگر حتی از پیرترین آدمها بپرسید چند مورد حمله و یا دریده شدن انسانها به وسیله گرگها را سراغ دارید مطمئنا به پنج مورد نخواهد رسید.
گرگها حتی ترجیح می دهند لاشه گوسفند و مرغ بخورند تا اینکه به گله گوسفندان حمله کنند یا در بهاران مرغ و خروسهای خاله پیرزنها را شکار کنند.شاید تصور کنید که به تازگی عضو انجمن دفاع از حیوانات شده ام یا رشوه و امتیازی از گرگها گرفته ام که چنین از گرگها دفاع می کنم! البته حق دارید اگر چنین تصوری داشته باشید که چشم و گوشمان پر است از فریادهای از سر دل درد و شکم اما فریاد ها از سر دل کمتر می شنویم. اگر از گرگها دفاع می کنم دلیلش این است که به این حیوانات طبیعت تهمت می زنند و در پشت این تهمت ،هزاران زشتی مرتکب می شوند و گویا این تهمت زدن به گرگها از برادران یوسف به ما رسیده است که آنها نیز گم شدن یوسف را به گرگ نسبت دادند تا دیو حسد خود را راضی نموده باشند.پس لازم نیست تا رشوه ای از گرگها گرفته باشیم و یا عضو انجمن دفاع از حیوانات باشیم، بلکه ذره ای دقت و انصاف به هر کس روشن می کند کسانیکه در هر کوی و برزن و در شهرهای کوچک یا در کلان شهرها یا در روستاها و در هرجا نکبت و جنایت و زشتی می کنند و هر لحظه یوسفان را به چاه می اندازند، تا دیو وجود خود را آرام نمایند،گرگ طبیعت نیستند. بدتر از گرگ نیز نیستند، مطمئنا انسان نیز نیستند. و باز مطمئنا انسان نیز نیستند. از حیوانات نیز نمی خواهم مایه بگذارم و به حیوانها تشبیه کنم و مطمئننا انسان نیز نیستند!!! بهتر است به تقلید از دانشمندان، از حروف استفاده کنم تا به کسی یا چیزی بر نخورد پس من اسم این موجودات را( ز- م- گ-خ) می نامم . اما شما لطفا ذهن و استعداد خود را به کار نگیرید که تصور کنید ز همان زالو است چونکه عده ای مثل زالو همواره یا خون می مکنند یا در اندیشه خون مکیدن هستند. تصور نکنید که منظورم از م همان موش است که فکر کنید عده ای همواره چون موش زمین را می کنند تا هر چه می دزدند در آن ذخیره کنند و بیچاره ها نمی دانند که به زودی در لانه های تنگ و تاریک مدفون خواهند شد. و باز تصور نکنید که منظورم از گ گاو بوده است که فقط و فقط شکم را پر می کند و انقدر می خورد که هنگام دستشویی کردن به اندازه وزن فضل متکبران فضولات و از این چیزها تولید می کند. و باز فکر نکنید منظورم از خ همان الاغ است که با وجود کمال حماقت صدای ادعاهایش گوش ها را کر می کند. البته بگذریم هر نوشته می تواند تفسیرهای مختلفی داشته باشد اما اکنون همانند دوران نوجوانی دیگر آرزو ندارم که کاش گرگها دندان نداشته باشند که گرگ باید دندان داشته باشد که اگر دندان نداشته باشد از گرسنگی خواهد مرد اما آرزو دارم که کاش( ز- م- گ-خ) ها دندان نداشته باشند و کاش قدرت این را داشتم یا با مشت و یا با قلم دندان آنها را می شکستم که اینها اگر باشند دیگران رنج خواهند دیدو گرسنگی خواهند کشید. و آب های زلال آدمیت که از چشمه هابیل جاری است در دشت های شوره زار قابیلستان گرفتار خواهند شد.
تفکر جامعه شناختی معتقد است که اگر چارچوبها و ساختارها اصلاح گردد آدمها نیز در مسیر درست روان خواهند شد و من نیز به این تفکر احترام می گذارم اما اما حتی در داخل ساختارهای نسبتا قابل قبول باز می بینیم که موجوداتی می لولند که ( ز- م- گ-خ) نام دارند. آن هنگام چون عقل به جایی نمی رسد به قلم پناه می آوریم و می گوییم آنها ( ز- م- گ-خ) هستند.
(از اینکه برخی کلمات نامناسب به کار رفت از دوستان عزیزم پوزش می خواهم به بزرگواری خو خواهید بخشید.)
جلال آل احمد نویسنده توانا ، تیزبین و منتقد و تاثیر گذار دوران معاصر است که هنوز هم پس از حدود 40 سال از غروبش همچنان علاقه مندان اثارش نوشته های زیبا و روان و در عین حال نقاد و عمیقش را با اشتیاق می خوانند و مقام بزرگش را گرامی می دارند.هدف من تجلیل مقام جلال نیست زیرا که زندگی و آثارش که مملو از صداقت بیان است گواه منش و شخصیت اوست. هدف نوشته ام توصیف لحظات مرگ جلال است که خانم دکتر سیمین دانشور(همسر مرحوم جلال آل احمد) به زیبایی نگاشته اند. هر چند که پس از سالهای دراز،هنوز سوز فراق جلال به خوبی از آن احساس می شود.. دانشور می نویسد : جلال زیبا مرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتاب زده مرد عین فرو مردن یک چراغ.
در شهریور ماه 1348 جلال و خانم دانشور در منطقه تالش به سر می برده اند که شب هنگام حال جلال دگرگون می شود و خانم دانشور در هوای بارانی به دنبال دکتر می رود و وقتی به اتفاق دکتر باز می گردد به جلال می نگرد:
« به جلال نگاه کردم ، دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود.آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود.»