تبليغاتX
کوچه های معرفت

 

               از دریچه سیاست نگاه نمی کنم .اسیر تبلیغات این یا آن نیستم. دغدغه ها یا فرافکنی های سیاست مداران را ندارم. از روزنه تنگ تعصب و نژادی پرستی نمی نگرم. و   ... و.... و. . ..    اما ایمانم را می نویسم. اعتقادم را می نویسم و یقینم را می نویسم که به یقین و هزاران یقین که اشک یتیمان غزّه و آه و ناله مادرانشان به آسمان خواهد رفت و هزاران بلا و نکبت را به قاتلان و تجاوز گران به بار خواهد آورد. حتی اگر در عرف بین الملل دلیلی مشروع برای حمله به غزه وجود داشته باشد هرگز کشتار کودکان و زنان نمی تواند توجیه پذیر باشد. عاقبت جنایت پیشگان به روشنی نشان داده است که قانون حاکم بر جهان جدای از روزمرٌگی ها و برد و باخت های زودگذر است. قانون جهان قانون عدل و تکلیف است. هرکس خواه فرد عادی و یا سیاستمدار و... در مقابل هر آنچه که انجام می دهد مسئولیت دارد و جزای او حتمی است. سیاست مداران بر روی میز کار خود مکرها می کنند تا به مقصد و فایده و پیروزی برسند. صاحب جهان نیز در دستان توانای خود اندیشه و مکری دارد تا ظلم کنندگان را سخت گوشمالی دهد. حتی اگر همین الان جنگ و کشتار پایان یابد هیچ چیز نمی تواند جای خالی کودکان را برای پدرها و مادرها پرکند و هیچ چیز نمی تواند مانع از رفتن آه و ناله یتیمان فرزند از دست داده  به آسمان شود و عرش را به لرزه درآورد.

گر ضعیفی در زمین خواهد امان              غلغل افتد در سپاه آسمان

       و آنگاه خود آسمان آفرین خود می داند که با بازیگران چگونه بازی نماید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:1  توسط محمد اصلانی  | 

چقدر این سروده زیباست که جلال الدین پاک در رثای شهیدان کربلا سروده است که:

کجایید ای شهیدان خدایی                     بلا جویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق             پرنده تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی                      بدانسته فلک را در گشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده               کسی مر عقل را گوید:«کجایی»؟!

کجایید ای در زندان شکسته                 بداده وامداران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده                  کجایید ای نوای بی نوایی

دران بحرید کین عالم کف اوست            زمانی بیش دارید آشنایی

     بار دیگر در فضای دلها جاریست  عطر شهیدان عشق و معرفت که در میکده دشت کربلا جام شهادت نوشیدند تا شاهد باشند در بلندای ابدیت که :

           « این عاشوراییان کربلا بودند که عشق را به زیباترین شکل ممکن معنا کردند»

دلهایتان لبریز از عشق حسینی باد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 0:22  توسط محمد اصلانی  | 

 

             گهگاهی که در حواشی درس و کلاس ،سخن از عشق معنوی و مصادیق آن و یا عشق مولانا به شمس به میان می آمد، تمثیلی برای قانع کردن دانش آموزان ساخته بودم که عشق معنوی چون آب گوارایی است که ممکن است در ظاهر در ظرف کم بها هم باشد اما تشنه آب شناس به درستی قیمت آن را می داند و می داند که ارزش آن از ارزش جان بیشتر است و او هرگز به دنبال ظرف بلورین اما آب ناگوار و تلخ نمی رود و بر آنان که به امید رفع تشنگی ،آب را نشناخته و عاشق ظرف می شوند خواهد خندید. و باز می گفتم که شمس همان آب روان و روح زیبایی بود که در جسم نحیف و پژمرده پنهان شده بود و مولانا او را درک کرد و به آن عشق باخت تا زندگی گرفت و زنده شد. اما امشب حکایتی از مثنوی شریف در باره گفتگوی مجنون با خویشاوندانش در باره زیبایی لیلی حواسم را به خود مشغول کرد که دیدم بسی زیباست و حیفم آمد این هدیه شیرین و زیبا را به دوستان عرضه نکنم.

        جلال الدین پاک آسمانی حکایت می کند که:

         خویشاوندان مجنون از سر جهل به مجنون گفتند که لیلی آنقدرها هم زیبا نیست و ما زیبارویان فراوانی سراغ داریم که می توانی به آنان دل ببندی و کام دل بر گیری. مجنون پاسخ گفت: صورت همانند کوزه است و خوبی همانند شراب است و خداوند از کوزه نقش لیلی به من شراب ناب می دهد.اگر خداوند از کوزه نقش لیلی به شماها سرکه می دهد بدان دلیل باشد که نمی خواهد شما را عاشق او نماید. پس این دست قدرتمند خداوند است که می تواند از یک کوزه یکی را عسل و دیگری را زهر دهد همانگونه که از کوزه و جام صورت زیبای یوسف نیز، پدر شراب شادی می نوشید اما برادرانش زهر کینه و خشم می نوشیدندو زلیخا نیز شکر دگرگونه ای را از جام نقش یوسف تمنا و جستجو می کرد. پس این قدرت خداوند است که از یک کوزه شربت ها و باده های گونه گون پدید می آورد که اگربه باده غیب و شراب آسمانی ایمان آوریم و محرم درگاه شویم  آنگاه او نیز ناب ترین شراب آسمانی را به ما خواهد نوشاند تا مجنون ابد گردیم و مجنون وار و فارغ از هر غم دیگر و نه با پا، نه با تن، نه با جان و نه با دل که بی خود از خود ، به دریای بی مثال وجودش روان گردیم و در اقیانوس وجودش مستحیل شویم:

ابلهان گفتند مجـــنون را ز جـــــــهل                      حسنِ لیلی نیست چندان هست سهل

بهتر از وی صد هــــــــ زاران دلربا                     هست همــــــچون ماه اندر شهر ما

گفت صورت کوزه هست و حسن مَی                    مَی خـــــــدایم می دهد از نقش وی

مر شما را سرکه داد از کـــــوزه اش                    تا نباشـــــــد عشق اوتان گوش کش

از یکی کــــــــوزه دهد زهر و عسل                     هر یکـــــی را دست حق عزّ و جل

کوزه می بینی و لیکن آن شــــــراب                      روی ننـــــماید بـــه چشم ناصواب

صورت یوسف چو جامی بود خوب                      زآن پدر می خورد صد باده طروب

باز اخوان را از آن زهر آب بـــــود                      کآن در ایشان خشم و کینه می فزود

باز از وی مر زلیخا را شــــــــــکر                      می کشید از عــــــشق افیونی دگـــر

غیر آنچه بود مر یــعــــــقــــوب را                       بود از یوســــــف غذا آن خوب را

گونه گونه شربت و کــــــــوزه یکی                      تا نمــــــاند در مَی غیبــت شـــکی

باده از غیب است و کوزه زین جهان                     کوزه پیدا باده در وی بس نهــــــان

بس نهان از دیـده نـــامــــــــــحرمان                      لیک بر محرم هویـــدا و عــــــیان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:11  توسط محمد اصلانی  |