هر از چند گاه زلزله مهیبی در بازار زمین و مسکن روی می دهد و قشر ضعیف و بی پناه جامعه را در زیر آوارهای خود گرفتار می کند. همواره در محافل و رسانه ها هم کارآگاهان به دنبال علت و مقصر می گردند و من نیز به اندازه خود توان تجزیه و تحلیل این مسائل را دارم اما در کوچه های معرفت فقط یک حس و یک ایمان مجال نوشتن دارند پس اگر نوشته ها رنگ احساس و خیال دارد به خاطر عهدی است که در کوچه های معرفت بسته شده و درروشنایی ایمانی است که در این کوچه ها وجود دارد هر چند اگر این روشنایی به اندازه یک شمع باشد.
کلاغها و آدمها
درختها قد برافراشته و سر به فلک کشیده بودند و جنگل چون همیشه سبز و زیبا بود عطرافشانی اردیبهشت، این بهشت ماهها عروس جنگل را چنان زیبایی بخشیده بود که چشم هر رهگذری را مست می نمود. نشستم و چشم بر جنگل دوختم و بر جنگل آفرین، آفرین گفتم. خواستم با بال خیال به کرانه های دوردست زیباییها سفر کنم و خواستم مدتی از غوغای زمین دور شوم و سهمی از دنیای روشن خیال برچینم. خیالم عازم سفر بود که غوغای جنگل نشینان گوش و چشمانم را به گیسوان سبز درختان تناور کشانید. شاید و نه شاید که به یقین آنجا خبری بود و باید نزدیکتر و نزدیکتر می رفتم و کشف حقیقت می کردم. همه شاد بودند اما جدی و همه تلاش می کردند و مزاحمتی در میان نبود. یکی یکی بال می زدند و از زمین تکه چوبی بر می داشتند و چون مهندس ماهری آنرا جایش قرار می دادند تا خانه هایشان شکل بگیرد. آنها دقیقا یا خانه می ساختند و یا خانه های قبلی را تعمیر می کردند. پس ایام خانه سازی کلاغها بود و این را هر بیننده ای می توانست دریابد اما آنان به همدیگر چه می گفتند؟ لحظاتی مات و مبهوت نگریستم. آرزو نمودم کاش قدرت سلیمان داشتم تا سخن مرغان و پرندگان فهم می کردم اما خداوند چنین قدرتی را فقط به سلیمان بخشیده بود و من باز چاره ای نداشتم تا از قوه تخیل و خیالم برای ترجمان آواز کلاغها استفاده کنم.
بر روی بستری از تشک سبز چمن دراز کشیدم چشمانم را بستم. مهمان خیال شده بودم. دیدم که کلاغی که شکم برآمده داشت و موهای سرش کمی طاس شده بود می گفت : این خانه من بر بالای یک تنه پهن قرار دارد این تنه در جایی است که در تابستانها سایه می گیرد و در زمستانها آفتاب به علاوه من از خانه ام جوی را به راحتی می بینم و اگر موشی در آن حوالی بجنبد شکارش می کنم. پس قیمت لانه من چنان است و چنان و هر کلاغی در کنار لانه من لانه سازد باید چند برابر خون یک انسان قیمت بپردازد.
کلاغ دیگری که قار قار غلیظی داشت مشغول چانه زدن با زوج کلاغ جوانی بود که می خواست به آنها خانه اجاره دهد. کلاغهای جوان التماس می کردند و کلاغ صدا کلفت می گفت نه جانم نه جانم همین که گفتم ده میلیون پیش و پانصد تومان اجاره.
آن کلاغ شیک پوش از ماموران شهرداری کلاغستان بود که نصف زمین لانه را می خواست تا اجازه ساخت لانه بدهد. آن کلاغ شیک پوش دیگر رئیس بانک کلاغان بود که پول چایی می خواست و هم زنجیره ای از ضامن ها و اصل شناسنامه و کارت ملی و کارت پایان خدمت و گواهینامه و ... . که رضایت وام دهد اما خوشبختانه کسی کارت آدمیت یا کلاغیت تقاضا نمی کرد شاید به طور ضمنی همگان توافق کرده بودند که چنین کارتی یا وجود ندارد و یا بسیار کمیاب است. داشتم اقوال و گفتار کلاغها را ترجمه می کردم که صدای دخترم هما زنجیر خیالم را برید که مرا برای بازی با توپ فرا می خواند . دوست داشتم خیالاتم را ادامه دهم و آواز کلاغان را باز هم ترجمه کنم. ناگهان وسوسه ای در ذهنم جاری شد آیا واقعا کلاغها آنچنان بودند و آنچنان می گفتند که ترجمه کرده بودم یا سرود دیگری زمزمه می کردند. استراحت کوتاه، ذهنم را قوت دوباره بخشیده بود و در پرتو هشیاری ذهن یقین داشتم آنچه که ترجمه کرده بودم فقط و فقط خیال خام بود و کلاغها شاید میلیاردها سال طول بکشد تا از آدمها شیوه زندگی!!! بیاموزند. رو به دخترم کردم و گفتم هما تو می دانی کلاغها چه موقع مثل آدمها می شوند؟ با خنده ای جوابم داد بابا کلاغها کلاغ هستند دیگه آنها هیچ موقع مثل آدمها نمی شوند! دنیای خیال را ترک کرده بودم و قدم زنان می رفتم تا توپ بازی کنم اما با خود تکرار می کردم که کلاغها هرگز و هرگز آدم نمی شوند و به راستی چه سعادتی! آری در دنیای امروز آدم نشدن سعادت بزرگی است البته حق ندارم به آدمیت توهین کنم و اعتقاد دارم آدمیت کعبه آسمانیان و زمنیان است اما چشمانمان را نیز نباید بست که کم نیستند آدمهایی که.........
و به این فکر می کردم که خوب است که کلاغها آدم نمی شوند زیرا آن موقع عده ای از آنها مجبور می شوند در خیابان و بر روی کارتن یا در خرابه ها بخوابند. و عده ی از آنها مجبور می شوند به خاطر گرانی مسکن تن به رهبانیت اجباری بدهند.عده ای از آنها مجبور می شوند که آبرو بفروشند تا با آبرو زندگی کنند!!! عده ای مجبور می شوند تا در کوچه های جوانی پرپر شوند تا آفتاب پیری سر بزند شاید که کام دل بر گیرند.عده ای به گناه کشیده می شوند تا سیر ها با کلمات آتشین مژده جهنم بدهند. پس خوش به حال کلاغها که آدم نمی شوند که این همه بدبختی بکشند. راستی یادم رفت بگویم که هرگز در هیچ قصه ای نخوانده ایم که کلاغی بی خانمان باشد و یا کلاغی به خاطر داشتن لانه های متعدد صدای قارقارش را عوض کند . باید در دنیای کودکی دخترم شریک می شدم. نباید قصه های پر غصه ام را به او می گفتم. باید از دنیای جدی به عالم بازی بچگانه باز می گشتم و لحظاتی فراموش می کردم که دنیا و زندگی جدی است و با عالم بازی کودکان تفاوت دارد. آیا به راستی چنین است. آیا به راستی دنیا جدی است؟ شاید و شاید اما فقط و فقط برای ابلهان . و فقط ابلهان دو دستی به آن می چسبند و آرزو می کنند کاش دو دست دیگر و یک دم دراز هم می داشتند تا محکمتر به آن می چسبیدند. و کلاغها راحت خواهند مرد اما وای به حال آدمها اگر مرگی در کار باشد. خیلی دوست دارم در لحظه مرگ بر بالین یکی از آن آدمها جواز حضور یابم تا بپرسم: ای ابله زمین وجبی چند و آپارتمان و ویلا متری چند؟ ناز و افاده و تکبر سیری چند؟ جاه و مقام و مال و منال کیلویی چند؟ جسارت کردم پناه برخداوند من که هستم که بر خود اجازه بازپرسی می دهم اگر خیلی هنرمند باشم باید خود را از این سرطان بدخیم حرص و نکبت برهانم اما جهان صاحبی دارند و زمینها نیز صاحبی و بیچارگان نیز خدایی دارند و وای اگر در پس امروز بود فردایی.