دیروز و در ایام زیبا و باطراوت بهار دوباره باد خزان وزیدن گرفت و جان دو تن از دانش آموزان پیش دانشگاهی فرزانگان را گرفت. فاطمه فارسی دانش آموز پرنشاط و با انگیزه که هدفش رسیدن به دانشگاه بود و فاطمه جنتی پور که ساکت و آرام در کلاس می نشست و کمتر از آرزوهایش می گفت. آنان در تصادف شدیدی در حوالی ظهر دیروز شنبه 7 اردیبهشت در جاده قروه- کرفس در جا جان به جان آفرین تسلیم نمودند. برای خانواده هایشان و دوستانشان آرزوی صبر و برای خودشان رحمت و مغفرت از حضرت حق خواهانم. مطمئن هستم که سه شنبه این هفته رفتن به کلاس 406 برایم بسیار دشوار خواهد بود . و دشوار خواهد بود از اینکه این موضوع را به تقدیر نسبت داد یا بی احتیاطی راننده و ... اما هر چه که هست ما در غم از دست دادن این عزیزان رنج می بریم و تنها کانال ارتباطی ما با آن عزیزان سفر کرده امواج دعا است که بر روح سبزشان نثار می کنیم برای شادی روح پاکشان فاتحه و صلوات باد.
چند روز قبل دوستی تعریف می کرد ، دختر و پسرجوانی که در دوره نامزدی به سر می بردند برای خرید به جواهرفروشی آمده بودند چشمان دختر ظاهرا انگشتر گران قیمتی را هدف رفته بود و جیب پسر مجوز خرید صادر نمی کرد. از تفاهم خبری نبود و مرغ هر کدام فقط یک پا داشت...... مرغان یک پا به شیرهای ژیان تبدیل شدند. میدان جواهر فروشی برای تاخت و تاز و فحاشی، کفاف عرصه جولان نبود به خیابان درآمدند تا همگان را در مبارزه و کشتن گربه قبل از تولد در دم حجله ، به شهادت بگیرند............
در قصه ها خوانده بوده ایم آری خوانده بوده ایم که در دورانی نه چندان دور قصه ها به گونه دیگر نوشته می شد و مثلا نوشته می شد که دختری با یک دست لباس چیت به خانه بخت می رفت و سالها با آن سر می کرد اما همسایه دیوار به دیوار هم صدایش را نمی شنید.
و باز می نوشتند که عروس و داماد تا سالها پس از عروسی شرم داشتند چشم در چشم هم دوخته و با هم سخن بگویند.
نمی گویم ترس داشتند که عروسان چادری از جنس حجب و حیاء و مردها کلاهی از غیرت و جوانمردی بر تاج سر داشتند.
بگذریم هدفم بازگشت به گذشته نیست . اصلا گذشته به گذشته تعلق دارد و هنوز وسیله ای که بتوان زمان را به گذشته برگرداند به دنیا نیامده است. اما مهر و عفت و شرم و حیاء مال گذشته نیست مال آدم است و مال آدمیت است و به کوچه آدمها تعلق دارد.
امروز دوران ظروف یکبار مصرف است..... امروز ......- داستانی یادم افتاد سالها پیش کشاورزی مترسگی می سازد و در بستان قرار می دهد تا پرندگان را بترساند اما شب هنگام برای آبیاری به بستان می رود و خود از مترسگ ترسیده و پا به فرار می گذارد- و امروز قصه ظرف های یکبار مصرف قصه ما آدمهاست آنها را برای استفاده ساخته ایم اما هستی ما و آدمیت ما یکبار مصرف شده است. همه چیز یکبار مصرف است حتی عشق حتی علاقه و محبت و حتی پیمانها. در بعضی خانه ها یادگارهای از جنس مس از گذشته ها مانده است اما در هیچ خانه ای خبری از ظروف یکبار مصرف ماه قبل نیست!!1
من امروز یکی از مس های قدیم را دیدم که نه تنها از انگشتر طلا گرانتر بود که از تمام جواهرات آن جواهر فروش که شاهد جنگش بودیم گران سنگ تر بود.
پیرمرد پر از محبت بود پیر بود اما سرحال و قبراق و زرنگ و چابک. دوماه پیش همسرش فوت کرد. فرزندانش همه سامان گرفته و پی زندگی خود رفته بودند او تنها مانده بود. دوری همسرش قلبش را شکسته بود دنبال بهانه ای بود تا به جای ابرهای بهاری بگرید. دنبال چشمی بود تا کلمات عشق را از نجواهایش بیرون بکشد. نتوانستم و درماندم که غیر از عشق کلمه ای وجود نداشت . تردید نمی کردم که کلمات و نگاه صادقانه ترین امضاء را بر جملات می نگاشتند. او 53 سال با لیلی خود زندگی کرده بود آن هم با خوشی و شادی و صفا حتی غمهایشان نیز در سایه صفا رنگ آرامش می گرفت. من خود بخشی از زندگی آنها را دیده بودم بارها دیده بودم که مرد از صحرا باز می گشت و زن بدون توجه به هنجارهای روستایی و با حالت شوخی بلند بلند می گفت : قربون قدت برم عزیزم آومدی! و همه می زدند زیر خنده و می گفتند فلانی شوخ است اما الان یقین دارم که شوخی نبوده است حرف دل بوده است در لباس شوخی و امروز یار دیرینش آنرا گواهی می داد.
سخن زیاد است و درد طولانی ، قصد ندارم از حد حوصله بگذرم اما می خواهم شما را بدون خرج به جواهر فروشی ببرم اما نه به تماشای جواهر که به دیدن لیلی و مجنون پلاستیکی آن هم از نوع یکبار مصرف که به بهانه دستمالی حاضرند قیصریه را که نه بلکه حیثیت و آدمیت را به آتش بکشند و از آنجا به کلبه تنهایی مجنون پیر ببرم که لیلی اش را از دست داده اما در غیابش خانه اش پر از الماس است الماسی به زیبایی دانه های اشک مجنون.