تبليغاتX
کوچه های معرفت
سلام دوستان بزرگوار

حال و هوای نوشتن  فعلا از این حقیر سلب شده است اما دوست خوبم آقای مسیب جوزی انشای جالبی  درباره گاو نوشته اند که خواندنش خالی از لطف نیست. آدرس وبلاگ ایشان عبارت است از:

http://karafs2006.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:4  توسط محمد اصلانی 

       در ادبیات عرفانی مجنون رمزی از عارف و عاشق سوخته جان  و لیلی نیز ذات پر

 

 جلال محبوب یگانه است. عارف و عاشق با تمام ذرات جان وجودش می خواهد مست تجلی

 

 انوار حق گردد و خود را درحضرت یار فنا کرده و آنگاه بی هیچ واسطه مست حق گردد.

 

از این رو جلال الدین مولوی آن عاشق دلباخته حرف جانش را از زبان مجنون چنین نوشته

 

 است:

 

  مجنون خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این

 

 بیت گفت:

 

 

  خَیالٌکَ فی عینی و اسمک فی فَمی.

 

  و ذکرکَ فی قلبی ، الی اَینَ  اکتبَُ

 

  خیال تو مقیم چشم است

 

  و نام تو از زبان خالی نیست

 

  و ذکر تو در صمیم جان جای دارد

 

  پس نامه پیش کی بنویسم؟

 

  چون تو در این محل ها می گردی، قلم بشکست و کاغذ بدرید.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:28  توسط محمد اصلانی  | 

قسم به قلم و آنچه که می نویسد

           مفسران و اندیشمندان بارها  و بارها در باره مقام قلم نوشته اند و نوشته اند که حضرت حق بدان جهت به قلم سوگند خورده است که قلم دارای فضل و روشنگر است. آنان دلایلی آورده اند که کرامت قلم را نمایانگر است

آنها تفاسیر زیبا و دقیقی نوشته اند در واقع آنان با قلم زیبای خود به وصف زیبایی و عظمت قلم پرداخته اند. آنان زحمات زیادی کشیده اند تا با سرمه قلمهاشان بر چشم  چشمه اندیشه ها  خط نور بکشند. اندیشمندان و مفسران را می گویم آنان که  جان معطر خود را به همت چشمه قلم جاری می کنند تا باغ و بوستانهای زیبا برویانند.

و من  با کمال احترام و حق شناسی چاره ای ندارم جز اینکه بگویم قلمهاتان با صلابت و اجرتان با قلم آفرین باد.. اما اما می خواهم از دشت سبز اندیشه به صحرای سوخته عشق بگریزم و در آنجا همانند تشنه طاقت شکسته ای که بیش از هزاران دانشمند از اهمیت آب می داند و شعر عاشقانه خود را فدای زمزمه های آب می کند من نیز فریاد بکشم من نیز که غباری بیش نیستم می توانم در باره قلم ،قلم بزنم.

در قصه ها خوانده ایم که اگر ذره ای از وجود حضرت کمیا به مس فقیر و سیاه بخورد آن مس نیز از وجود حضرت کیمیا کیمیا گردد. می دانیم و سعدی به ما آموخته است که  آگر گِل ناچیز با گُل نشیند معطر گردد.

و می دانیم نور به هر جا سفر کند آنجا نورانی گردد. و  و   و

من نمی گویم و نمی دانم که قلم چه بود یا چه نبود که حضرت حق بدان سوگند خورد.  من نمی گویم و نمی دانم حضرت پروردگار بر چه اساس و حکمتی سوگند می خورد. بلکه جان تشنه ام می سراید که نگاه نورانی خداوند بود که لجن را برتر از فرشته کرد پس بدون اینکه به دنبال علتی گردم می گویم که چون او به قلم سوگند خورده است پس قلم زیباست و با عظمت. و این زیبایی و عظمت قلم تا ابدیت باقی خواهد بود چون خداوند ازلی و ابدی آنرا با سرمه سوگند آراسته است پس قلم زیباست زیبای زیبا  زیرا پروردگار زیبا بدان قسم خورده است  و چون او بدان سوگند خورده است پس مرکّبش نیز چون خون شهیدان گرامی می شود و از آن نیز می گذرد که مداد العلماء افضل من دماء الشهدا که مرکّب قلم دانشمندان برتر از خون شهیدان است.

پس قلم زیباست  نه بدان خاطر که مادرش نی نام دارد و در کناره های نیل زیبا می روید و نه بدان خاطر که زیباترین اندیشه های انسانی  از آن جاری می شود. قلم زیباست چون سوگند حضرت عشق زیباست و پر طنین که با شنیدنش روح به آسمان پرواز می کند ن و القلم و ما یسطرون.

پس قلم بر دست می گیرم و بر لوح دلم می نویسم و آنگاه در مقابل دریای عظمت اش نوشته ام را بر زبان می آورم که:

پروردگارا قلم باد دستانم اگر آنچه را که سوگندت زیبا ساخته است من بر دست بگیرم و از سیاهی بنویسم.

قلم باد دستانم که قلم بر دست بگیرم تا در کوچه های تاریک و ظلمانی کبر و حسد و خودخواهی پرسه زنم.

قلم باد دستانم اگر قلم بر دست بگیرم تا منحنی مکری با آن بکشم   و نان حرامی از آن صید نمایم

خداوندا سوگند به سوگندت که نورت را همواره در کوچه های معرفت بتابان تا چشم جان روشن گردد و هرگز سیاه و کژ ننویسیم.

خداوندا به قلم عزت یافته قسم که قلم نارسای ما را قوّتی بخش که از کوچه های ظلمت عبور کرده به شهر نورالانوار برسیم.

و با زبان حضرت مولانا می گوئیم

ذره ای دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:11  توسط محمد اصلانی  | 

     بعد از ظهر دیروز سر جلسه امتحان دیدم که یکی از دانش آموزان کاپشن را کنار گذاشته و دکمه های سینه پیراهنش را باز کرده بود . تعجب کردم که در این کلاس نسبتا سرد او چگونه احساس سرما نمی کند.

جلوتر رفتم و چهره اش را نگاه کردم دیدم مرد عاشق خودمان است. اسمش علی بود اما من به شوخی مرد عاشق صدایش می کردم. 16 ساله بود و عاشق عشق . نمی دانم چه تصویری از عشق در ذهنش داشت اما اگر در آسمان هفتم هم که بود که معمولا روحش در کلاس نبود اما با هر سخنی که بوی خانواده و ازدواج و.... داشت سریعا و با نگاه  بسیار مشتاق به کلاس بر می گشت و چنان جذب سخن می شد که هوس می کردم تمام ساعت را از عشق و ازدواج و این جور چیز ها حرف بزنم.

سخن که به اوج می رسید و در حالی که نصف گوشها و نصف چشمها به دهان من بود و نصف دیگر به طرف علی آقا یا همان مرد عاشق، با حالت شوخی می گفتم : مرد عاشق هنوز برا تو زود است و تو دادش بزرگتر داری اول بگذار بخت اون باز شه بعد نوبت تو بشه و او هم با نگاه و چهره پر از رضایت اما با زبان انکار می گفت: نه آقا هنوز برا ما زود است.

بگذریم نگوئید که عجب کلاس مضحکه ای دارید . گاهی معلم دوست دارد یا مجبور است برای تنوع و شادی روحیه کلاس از مرزهای ضابطه و دیوارهای بی روح عبور کند تا کلامش را در جان دانش آموزانش که واقعا آنها را دوست دارد قرار دهد به امید اینکه در فرداها از رویش آن کلمات هزاران اندیشه بارور شود.

به چهره اش نگاه کردم دیدم همان مرد عاشق خودمان است. یواشکی  در حالیکه به یقه باز پیراهنش نگاه می کردم گفتم خیلی گرمت هست؟

  با لبخند گفت آری.

گفتم حرارت عشق است!

     به یاد شعری افتادم که سالها پیش از یک شاعر خوانده بودم . مضمونش این بود که دو نفر در جاده سرد و برفی حرکت می کنند. یکی تنومند و قوی و دیگری نحیف و ضعیف آما عاشق. سرانجام نیرو و حرارت عشق عاشق را به مقصد می رساند اما آن دیگری که تنومند بود و از عشق بیگانه، سرما از حرکت و رسیدن به مقصد بازش می دارد.

   با خود اندیشیدم در این روزهای سرد نیز می توان به کمک عشق بر سرما غالب آمد. اندیشیدم که می توان مردم را به عشق دعوت کرد و به آنها گفت که عاشق شوید تا به همدیگر گرما و حرارت بدهید.

خواستم دیشب این مطلب را در وبلاگ بنویسم که یکی از دوستان زنگ زد برای نصب ویندوز به خانه اشان بروم . از هر جایی صحبت کردیم . سرما ی استان همدان هم که جای خود را دارد. گفتم وقتی که می خواهم درجه بخاری گازی را زیاد کنم قلبم می لرزد انگار دزدی و خیانت می کنم. دوستم در تائید حرفم گفت:

پسرم امیر می گوید شبها چند پتو استفاده کنیم و همه بخاریها را ببندیم. گفتم او عاشق است!

دوستم با نگاه متعجب منظورم را پرسید. مجبور شدم توضیح دهم که :

عشق لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و.... فقط یک چهره از عشق است. عشق می تواند چهره هایی گوناگون داشته باشد. عشق می تواند جامه ایثار بپوشد و عشق می تواند همدلی و محنت دیگران کشیدن باشد. عشق می تواند سخن شیرین سعدی باشد که:

بنی آدم اعضای یک پیکرند                 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار          دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                نشاید که نامت نهند آدمی

و به نظر من عشق نیز می تواند آپ و به روز شود و عشق امروز من و تو و ما می تواند کاهش اندکی از گرمی خانه امان باشد تا به خانه های دیگران نیز که از پیکر ما هستند حرارت برسد آری این است حرارت عشق.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:24  توسط محمد اصلانی  |