......... و زینب و زینب یک زن تنها و یک خواهر افسرده و غم زده و نالان نیست . او نیمه دوم انقلاب کربلاست . او یک شیر زن ، یک سخنور و یک قهرمان و انقلابی بزرگ است. او پاسدار با شجاعت پیام شهیدان کربلاست و هم اوست که چشم جاهلان اسیر دنیا را به حقیقت کربلا باز نمود. و باز زینب بود که در مسجد شام و خطاب به غاصبان تاریخ خطاب کرد که:
انتم الطلقا ای آزاد شدگان این شما بودید که از ترس و مصلحت اسلام آوردید و امان یافتید هان چگونه است که فرزندان پیامبر را سر می برید و خود را جانشین پیامبر می دانید؟
آری زینب بر خلاف تحریف تاریخ هرگز برمرگ برادر ننالید و اگر نالیده باشد بر مرگ انسانیت و جوانمردی و بر تنهایی و مظلومیت راستی نالیده است چون او دختر علی و فاطمه است و خواهر حسین است و در این خانواده هرگز بر مرگ نمی نالیدند.
زینب یک انقلابی بزرگ است و او بود که با قطره قطره خون شهیدان کربلا کلمه ساخت و با کلام علی وارش بر سر حاکمان جور فریاد برآورد و وجدانهای خفته را به بیداری طلبید و اجازه نداد مکر سیاه دلان عظمت کربلا را به فراموشی بسپارد.
و دگر بار باید از حسین گفت. شهید مظلوم . او مظلوم است اما نه به خاط قطره آب یا کشته شدن خود و فرزندانش. بلکه او مظلوم است چون که قوم جهل او را به جرم بی دینی کشتند. او را به جرم طغیان بر رسول خدا یعنی جدش کشتند!!! آیا او مظلوم نیست و او مظلوم است زیرا ما نیز نماز را می کشیم و چراغ دین را خاموش می کنیم و شمع عزای حسین به دست می گیریم و در عزای حسین به دنبال ........... می رویم.
ما کار یزیدی می کنیم و فریاد حسین سر می دهیم.
نمی گویم به عزای حسین نرویم نمی گویم باید پاک و معصوم باشیم اما ذره ای نیز به خود آئیم که حسین و بالاتر از او خدایش از ما نا طاعتی و آنگاه سیاه پوشی برای حسین را نمی پسندند.
پس نباید چون کسانی بود که:
که دانسته یا نا آگاه حسین را می کشند بلکه باید فهمید که حسین چرا کشته شد تا عزا و یادبودش نیز معرفت زا باشد.
آیا حسین کشته نشد که دین راستی حفظ شود؟
- تا تکبر نابود گردد؟
- حق کشی از بین برود؟
- خود پرستی بشکند و خداپرستی حاکم شود؟
- نیرنگ رخ بر چیند؟
- سپیدی طلوع کند و سیاهی به عزا بنشیند؟
- و و و
- آری او خودش فریاد برآورد که:
- "اگر دین محمد جز با کشته شدن من پایدار نمی ماند پس ای شمشیرها مرا دریابد!!!"
مگر جز این است که دین محمد قرآن زیبا و همه صفات زیباست؟
عجبا در حیرتم از بعضی رفتارها .
از خوردن مال یتیم و گریه بر یتیمان کربلا!
نوحه سرایی بر حسین از کرسی تکبر
آتش زدن خانه دیگران اما ناله بر خیمه های سوخته حسین
هزاران زخم زبان و آنگاه گریه بر زخم های حسین!
اسیر ثروت و شکم گشتن و ارادت بر اسیرا کربلا
نماینده یزید شدن و دست دوستی به سوی حسین دراز کردن.
اینجا جای بحث منطق نیست . شاید در اینجا محالات و تناقضات ممکن می شوند. اما به چه قیمت؟ به قیمت مظلومیت حسین و مظلومیت حسین و مظلومیت او که خجالت می کشم نامش را دوباره بر زبان آورم!
بیائید ذره ای تامل کنیم که شاید این شیوه ما یاری حسین نباشد و یاری دشمنانش باشد. نمی گویم عزا و زنجیر و سیاه پوشی و نوحه و... نباشد اما برای ارادت به حسین باید یزید را ریشه کن کرد. یعنی بت خود خواهی و جهل و فساد را شکست و صحرای دل را از بلای شیطان رست تا به کربلای جانان رسید.
حسین و خدایش بی نیاز از معرفت ما هستند اما دوستی بدون معرفت و صداقت نیز ارزشی ندارد.
چشمانم را می بندم و به روزی می اندیشم که عزای حسین به شناخت حسین و شناخت راهش که راه قرآن و پاکی است تبدیل گردد.
و به نام او
که آفرید انسان را از گل و لجن و آنگاه از روحش در او دمید . سپس فرشتگان را به ستایش اش فرا خواند و در جواب فرشتگان معترض گفت: آنچه من از انسان می دانم شما از آن بی خبرید.
و به راستی حسین آن انسان راستین است که شایسته ستایش فرشتگان است
و خداوند به حسین و رقص خونین اش در کربلا فخر می فروشد و آیه تبارک الله و احسن الخالقین نازل می کند.
حسین آدم صفت الله است. حسین نوح نبی الله است . حسین ابراهیم خلیل الله است . حسین موسی کلیم الله است. حسین عیسی روح الله است.حسین محمد رسول الله است. حسین علی ولی الله است. حسین خون خدا و ثارالله است.
آری حسین یک نفر نیست. یک شخص نیست. کربلا نیز یک شهر و یک حادثه نیست.و زینب... و زینب نیز یک خواهر و یک غمزده نیست.
حسین یک تاریخ بلکه یک عقیده ، یک رود، یک راه و یک مکتب است.او پرچمدار بزرگ است که پرچم پدرانش هابیل و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی را بر دوش دارد.
حسین تبر در دست گرفته تا بشکند بت نمرود و فرعون و قیصر و لات و منات و عزی را.
حسین رود خروشان است که از باران عشق آسمانی فرو می ریزد و از قله های مرتفع انسانیت جاری می شود تا وارد دشت های خشکیده از ریاء و نفاق و تشنه از راستی و صداقت شود تا زندگی برویاند و آنگاه با شکوه و وقار عاشورایی وجودش را به اقیانوس کبیر بشریت تقدیم کند.و آنگاه با با تبخیر عشق به عرش پر گشاید و تا پایان تاریخ به یاری دشت های تشنه زندگی بشتابد.
و حسین یک راه است که از طول زمان و عرض جهان می گذرد تا کاروان راست پویان را از گذرگاههای پر پیچ و خم تاریخ بگذراند وبه دارالسلام اطمینان برساند.
حسین یک عقیده است عقیده ای که پس از طلوع آفتاب آفرینش حرص قابیل خونش را بر زمین ریخت اما به هدر نرفت. عقیده ای که نمرود به آتش کینه افکند اما غیرت حق آنرا سبز و سبزتر کرد. عقیده ای که شمشیر عابدان جاهل و متعصب خوارج فرقش را شکافت اما فزت ورب الکعبه سرود و رستگار شد. عقیده ای که سیاه دلان تاریخ در کربلا نیزه بارانش کردند اما او زنده ماند و جهانیان را به آزادگی فرا خواند:
" و هان مردم اگر دین ندارید لاقل آزاده باشید"
و کربلا نیز یک شهر و یک حادثه نیست. کربلا یک محشر است در روی زمین . در محشر کربلا انسانیت با همه یارانش و رسالتش و زیبایی و جوانمردیش به مصاف شیطان می رود با همه یارانش و کبرش و شقاوتش و سیاهی و پلیدیش.
کربلا باغ عشق است و سکوی معراج شاه بازان آسمان پرواز و سند برتری انسان بر فرشته است.
کربلا انقلاب عظیم و جاودان است بر علیه مثلث شوم زر و زور و تزویر.
کربلا اعتراض بزرگ است هم به ظلم و هم به سکوت در برابر ظلم.
کربلا رسوا کننده کسانی است که شبها به شراب می نشستند و روزها به نماز می ایستادند.
عمامه پیامبر بر سر می گذاشتند اما بیدادگری می کردند.
دزدی می کردند اما زکات می دادند.
به زیارت کعبه می رفتند اما غارت بیت المال می کردند
به شیطان سنگی سنگ می زدند اما به شیطان حقیقی آب و غذا می دادند.
لباس دین می پوشیدند اما بی دین بودند. خدا را می کشتند اما لباس زهد بر تن می کردند.
و زینب.....
( بقیه مطلب در پست بعدی)
حضرت جلال الدین در مقالت زیبایی می فرماید که:
« یوسف مصری را دوستی از سفر رسید. گفت :
جهت من چه ارمغان آوردی؟
گفت: چیست که تو را نیست و تو بدان محتاجی؟ الا جهت آنکه از تو خوبتر هیچ نیست، آینه آورده ام تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه- تماشا- کنی.»
پس پیش دوست آینه باید برد آینه ای به شفافیت یک دل صاف تا آن دوست خوبرو خود را در آن تماشا کند . از این رو هست که حضرت حق انسان را آفرید تا در دل صافش خود را تماشا کند
و در حدیث قدسی آمده است که:
« من خاک آدم را چهل صباح با دست های خود تخمیر کردم»
حال منظور و رمز این حدیث هر چه باشد نشان از توجه ویژه به خلقت انسان دارد و این توجه ویژه شاید این باشد که خداوند می خواست آینه ای بسازد که خود را در آن تماشا کند. چنانکه در حدیث قدسی دیگری آمده است که:
«کنت کنزا مخفیا- فاحببت انن اعرف- فخلقت الخلق لا اعرف»(گنجی پنهان بودم خواستم شناخته شوم پس خلق را آفریدم که مرا بشناسد)
و باز به تعبیر دکتر شریعتی :
خداوند نمی خواست در کویر عدم تنها نفس بکشد و در پس پرده غیب ، برای ابد مجهول ماند و خداوند نیاز داشت تا انسان را بیافریند و نیاز همیشه زاده نقص نیست بلکه نیازهایی است که زاده کمال است همانند اینکه دل پر حرف به دنبال مخاطب است و چهره زیبا به دنبال نگاه آشنا و غنی نیازمند یک نیازمندی است که به او ببخشاید.
و به تعبیر مولوی :
گنج مخفی بد ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بد ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد
پس بر ماست که آینه دل خود را صاف و شفاف ساخته آنگاه رو به خالق آوریم تا عکس یار بر آن تابیده و ما نیزبه تماشای آن عکس زیبا بنشینیم.
این روزها نام علی بر زبانها جاریست .خیلی حرفها می زنند . خیلی تعریف ها می کنند . نقل و شیرینی ها پخش می شود . کسانی او را به خدایی می رسانند . کسانی هنوز پیراهن خون آلود به دست می گیرند تا با علی کینه گشایی کنند .
عده ای درباره اش تفکر می کنند و عده ای به او عشق و ارادت می ورزند و عده ای او را الگو می سازند و عده ای هم با او تا سر چهار راه منافع همراه هستند و در سر چهار راه به خیابان زر و تزویر می پیچند.
خواستم من نیز سخنی در باره این بزرگمرد تاریخ بشریت گفته باشم. به دنبال احساسم رفتم و جملاتی را درباره دوستانش نوشتم همانند اینکه:
دوستانش عاشقش بودند و هستند. عاشق چشم و ابرو و لب و دست و پا و قلب علی. زیرا چشمان علی عمق تاریخ را می نگرد و از آنجا به اعماق وجود انسان می رود و به فقد عرفه ربه می رسد. ابروی علی هرگز در مقابل زیاده خواهان خم نمی گردد. لب های علی هرگز به جز جواهر حکمت نمی بارد. دستان علی که پینه می بندند تا یتیمان گرسنه نخوابند. پاهای علی که هرگز در نبرد نمی لرزد. قلبش که سخت جوانمرد ومهربان است حتی در برابر قاتلش.
می زند پس لب او کاسه شیر می کند دست اشارت به اسیر
پس عاشقانش عاشق اوصاف علی هستند که همه رنگ خدایی دارند . علی هم خشمش و هم محبتش به خاطر رضای خداست.....
خودم را حقیرتر از آن دیدم که از علی بنویسم پس خواستم از زبان بزرگان از علی بگویم به سراغ مثنوی رفتم و در آنجا به تماشای شیر حق نشستم:
علی در جنگ فرمانده دشمن را بر زمین می کوبد و شمشیر بر می آورد که طبق قانون جنگ هلاکش سازد او آب دهان می اندازد و علی کنار می کشد تا او را به خاطر نفسش نکشته باشد.
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزایش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بی محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی
راز بگشا ای علی مرتضی ای پس از سوءالقضا حسن القضاء
گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا
آری علی شیر حق بود و نه شیر هوی و نخواست حتی در گرماگرم نبرد نیز حتی ذره ای حب و بغض شخصی او را از خدا غافل سازد و از اینرو شمشیر را کنار نهاد تا بی ادبی دشمن بی ادب در نیت خالص او خدشه ای ایجاد نکرده باشد. و حتی برای خودش این سوءظن پیش نیاید که دشمن را از خشم خود و نه به امر حق کشته باشد. او شیر حق بود و ترجمه زنده قرآن بود و از این رو هست که حتی در سخت ترین لحظه یک انسان زیباترین شعر بشریت را سرود زیرا که قسم به خدای کعبه او رستگار زیسته بود و از اینرو با رستگاری نیز به ملاقاتش شتافته بود. چنین انسانی به یقین ولی است و هیچ سندی بالاتر از زندگی او نیست زیرا زندگی او سراسر ترجمه حق بود.
این روزها مصادف است با میلاد حضرت عیسی مسیح روح الله که در یک آفرینش عجیب به امر پروردگار مریم حامله می شود تا عیسی پاک متولد گردد و با کلام و نگاه آسمانی اش جامعه مرده را نجات بخشد.میلاد این پیامبر بزرگ الهی بر همگان مبارکباد.
مولانا در حکایتی آورده است که: یکی از عیسی پرسید سخت ترین چیز در جهان کدام است
عیسی گفت: خشم خدا که جهنم از خشم خدا به لرزه در می آید.
پرسید چگونه از خشم خدا در امان مانیم
عیسی گفت از خشم خود چشم پوشی نمائیم.
گفت عیسی را یکی هشیار سر چیست در هستی ز جمله صعب تر
گفتش ای جان صعبتر خشم خدا که از آن دوزخ همی لرزد چو ما
گفت از این خشم خدا چه بود امان گفت ترک خشم خویش اندر زمان
قصه می گویم. قصه کوتاه . بسیار کوتاه. به کوتاهی عمر گل. مادر حدودا سی ساله بود و پدرش نیز به سی و پنج نزدیک بود. انگار بعد از سالها صاحب فرزند شده بودند. نامش مجید بود . ماشین بازی را خیلی دوست داشت. مادر و پدرش کلی عکس ماشین خریده بودند و با وسواس به اتاقش می چسبانیدن. مادرش شعرهای کتاب درسی اش را برایش می خواند . پدرش در عالم خیال او را دکتر صدا می زد. پدر ناگهان از مطب دکتر بیرون آمد و به همسرش گفت مجید دوست ندارد خواهرش تنها در خانه بماند. مجید جایش خوبه دیگه بیش از این مزاحمش نشویم. مادر سی ساله در حال بلند شدن با اشک و آه بلند گفت:
خدا همه موتور سوار......هایی ...بی.......
پدر نگذاشت حرف همسرش تمام بشود و گفت نفرین نکن صبر داشته باش .صبر. امانت خدا بود.
زن گفت چرا جیگر من.......؟
مرد گفت نمی دانم و نمی دانم اما کاش مجید گل ما آخرین گلی بوده باشد که در ضربه های موتورسکلیت وحشی در راه بازگشت از مدرسه پرپر می شود.
خواستم حرفی بزنم ذهنم خوب کار نمی کرد اما در خیالم آمد که:
موتورسواران عزیز آن پدر از ناراحتی موتورها را وحشی خواند موتور نه وحشی است و نه اهلی. اصلا موتور موتور است . بیائید ما نگذاریم او وحشی و وحشتناک بشود. مواظب گلها حتی درختان باشیم.