تبليغاتX
کوچه های معرفت

گفته بودم هنوز با تو حرف دارم!

        پاییز زیبا  گفته بودم  که هنوز با تو حرف دارم . و امروز تو در جان خاطره هایمان خواهی نشست و تا دوباره باز آیی کسی مطمئن نخواهد بود که دوباره ترا خواهد دید یا نه. اما تو دوباره بازخواهی آمد تا چون طاوسان بهشتی بال و پر رنگین کنی  و رنگرزان را به حیرت افکنی تا همه بر نقاش چیره دست تو آفرین کنند.

       پاییز زیبا تو بارها و سالها و فراوان آمده ای و باز فراوان و فراوانتر خواهی آمد اما تو همیشه با لبخند مهر آمده ای و از این رو اولین ماهت را مهر نام نهاده اند و عجبا اینکه هرگز بدون مهر نیامده ای و بعد از این نیز بی مهر نخواهی آمد.

       پاییز عزیز فصل نازنین و زیبا گفته بودم با تو حرف دارم اما امروز تو مسافر دیار خاطره هایی  و دوست ندارم  خاطر مسافرم را با حرف های غبار گرفته ام پریشان سازم  بلکه دوست دارم تو هم با خاطر شیرین از ما خداحافظی کنی و با روانی آرام در بستر زمان بیارامی اما اما اما آرزوهایم را با تو می گویم چونکه آرزو همیشه شیرین است و یقین دارم که تو به آرزوهایم نمی خندی که تو با مهر می آیی.

      پاییز قشنگ تو با مهر می آیی و در شب یلدا و در خواب طولانی ترین شب سال از ما خداحافظی می کنی. پاییز زیبا آرزو دارم همه هندوانه های شب یلدا شیرین تر از شکر باشند.

آرزو دارم  مادربزرگ ها و پدربزرگ ها سر حال باشند تا به بچه ها و جوانتر ها قصه بگویند.

آرزو دارم آجیل و میوه و شیرینی ها  همه شان تر و تازه و خوب باشند.

آرزو دارم صف شیرینی فروش ها و هندوانه چی ها به طول شب یلدا باشد.

آرزو دارم  خانه پدر بزرگ و مادر بزرگ و دایی و عمو و عمه و خاله و دوست و همسایه همه حرف ها شیرین و قشنگ باشد.

آرزو دارم برق و گاز هیچ خانه ای  در شب یلدا قطع نگردد و شیر آب هیچ خانه ای از سرما یخ نزند.

    پاییز زیبا اسم یخ زدن که می آید تنم می لرزد و با خود می گویم نکند در 50 قدمی ما یا کمی آنسو تر و یا در چند کوچه و خیابان آنطرفتر کودکان فقیری به دلیل بیکاری پدر کارگرشان از سرما یخ بزنند و یا آرزو کنند که شب یلدا هرگز نیاید چونکه پدرشان هر شب یلدا در حالی که هندوانه ای در دست ندارد دیر به خانه می آید تا بگوید که در شهر به دنبال هندوانه گشتم اما هرگز نیافتمش!!!

پاییز زیبا کاش بعضی ها که می توانند دو هندوانه بخرند و اگر هم شد دویست گرم هم آجیل و پاکتی هم شیرینی! شاید 50 قدم آنسوتر یا کمی بیشتر پدری جرات آمدن به خانه اش را ندارد.

پاییز زیبا تو با مهر می آیی اما آرزو دارم موقع رفتنت مهرت را در وجود تک تک انسانها به امانت گذاری  تا شب یلدا و شب های دگر هم  بتوان نشانه های آنرا در دست و زبان و چشم همه تماشا کرد.

   بدرود فصل قشنگم  اگر دوباره دیدمت یا هرگز ندیدم آرزوهایم را به تومی سپارم و ترا به خدا.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:39  توسط محمد اصلانی  | 

 

       آنچه مي نويسم حقيقت است اما زياد جدي نگيريد شايد به مذاقتان خوش نباشد و دوست ندارم نوشته هايم اوقات دوستان را تلخ نمايد. موضوع درس از مفاخر و قهرمانان ايران بود برخي ستارگان را شمردم . زردشت پيامبر بزرگ ايران باستان كه چون صاحب شتر زردرنگ بود او را زرداشترا يعني صاحب شتر زرد مي ناميدند. او به اجداد ما آموخت نيكي را در پندار و گفتار و كردار. بزرگمهر حكيم كه آموخت سحر خيز شويم تا كامياب گرديم. كوروش كه آموخت مهربان باشيم با همه حتي با زير دستان. داريوش  آموخت كه بدخشم نباشيم و خشم خود فرو نشانیم و بر هوس خود فرمانروا باشیم.آريوبرزن كه ياد داد حتي در برابر سيل بنيان كن دشمن چون سد پولادين بايستيم. جلال الدين كه همسر و فرزندان را به رودخانه غيرت سپرد تا در چنگال خصم حيوان صفت گرفتار نگردند. فردوسي كه به خرد رهنمون شد تا رستم عزيز وجودمان در چاه شغاد و نيرنگ نفس نيافتد. مولانا و مولانا كه آموخت عاشق شويم  

تا طبيب عشق همه عيب و نقص ما را درمان كند:

هر كه را جامه ز عشقي چاك شد              او ز حرص و عيب كلي پاك شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما          اي طبيب جمله علت هاي ما

و..... و سعدي كه در بوستانش هشت در زيبا نشانمان داد تا سعادت يابيم و حافظ كه ما را بشارت داد كه

هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب     باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

 و......... و اميركبير كه شهيد شد تا درخت آگاهي و تعهد در اين سرزمين جان دوباره گيرد و  ستار خان و باقر خان ....     و  و به ستاره پروين رسيدم . مكثي كردم و روشنايي هاي اين ستاره را از ذهنم گذراندم همه زيبا بود . به لطف حق رسيدم:

مادر موسي چو موسي را به نيل               در فكند از گفته رب جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه                گفت كاي فرزند خرد بي گناه

گر نيارد ايزد پاكت به ياد                            آب خاكت را دهد ناگه به باد

وحي آمد كاين چه فكر باطل است              رهرو ما اينك اندر منزل است.

      در حال ادامه تماشاي انوار پروين بودم كه يكي از دانش آموزان از مزار پروين سوال كرد گفتم در قم است و گويا شعر زيباي  سروده بر سنگ مزارش نيز چنين است:

اينكه خاك سيهش بالين است                  اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد                        هرچه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز                        سائل فاتحه و ياسين است

دوستان به كه ز وي ياد كنند                     دل بي دوست دلي غمگين است

خاك در ديده بسي جان فرساست              سنگ بر سينه بسي سنگين است

بيند اين بستر و عبرت گيرد                        هر  که را چشم حقيقت بين است

هر كه باشي و به هر جا برسي                 آخرين منزل هستي اين است

آدمي هر چه توانگر باشد                         چون بدين نقطه رسد مسكين است

         فضاي كلاس سنگين شده بود . براي تنوع دادن به كلاس گفتم راستي بچه ها اگر همين صد سال بعد عزرائيل به سراغ شما بياد شما دوست داريد رو سنگ قبر خود چه بنويسيد!!!  بچه ها خنديدند همين صد سال بعد؟؟ گفتم فرقي ندارد همين فردا با همين صد سال بعد يكي است .آدمي چه صد ماه و چه صد سال عمر كند انگار يك روز عمر كرده است.

از ميز اول شروع كردم. يكي از شعرهاي  سهراب  گفت. يكي از اخوان خواند. يكي گفت از شعرهاي نيما مي نويسم. يكي گفت پسر عمويم نويسنده است از نوشته هاي او مي نويسم. يكي گفت از بي وفايي دنيا مي نويسم. و يكي و يكي   و يكي از وسط كلاس گفت مي نويسم :« منتظرتون هستم»  ناگهان بمب خنده تركيد و همه خستگي ها در انفجار خنده متلاشي شد. گفتم جالب است خيلي جالب است........ همه آنروز به آن فكر مي كردم . فكر مي كردم كه هميشه فكر مي كنيم خيلي ها منتظرمون هستند. خانواده ،دوستان، همكاران، همسايگان، دوستان وبلاگ نويس و.... اما هميشه يكي را فراموش مي كنيم  و آن، يك سنگ قبر نانوشته است كه بر روي آن نوشته اند« منتظرتون هستم».

   راستي اگر شما . آري خود تو اگر همين صد سال  ديگه بخواهي روي سنگ قبرت را بنويسي چه خواهي نوشت. منتظرتون هستم !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:37  توسط محمد اصلانی  | 

        خوابم نمي گرفت مطالبي در ذهن داشتم خواستم بنويسم اما هر بار كه خواستم بنويسم ترديد كردم. حيف ام مي آمد كه مناجات بايزيد كهنه شود آخر مناجات بايزيد از جنس و رنگ ديگر است . بايزيد آن سخنان را بر وبلاگ ننوشته بود كه ديگران بخوانند و احسنت و آفرين نثار كنند يا آن را خرافاتي و مهملات بشمارند. ...

      مناجات بايزيد حرف دو دوست با هم است آن يكي خدا نام دارد و اين يكي بايزيد. و بايزيد را خدا به بايزيد داده بود. بايزيد گفت: خدا از من خواست هرچه خواهي بخواه و من گفتم ترا خواهم..........

  پس با دلم كنار آمدم و رضايت داد از بايزيد بنويسم :

   " در شب وفات بايزيد بوموسي( يكي از مشايخ ) حاضر نبود. بوموسي در خواب مي بيند كه : عرش را بر فرق سر نهاده بودم و مي بردم تعجب كردم بامداد روانه شدم تا با بايزيد بگويم و تعبيرش را از او بخواهم ديدم بايزيد وفات كرده و خلق انبوهي جنازه را بر داشته بودند خود را به زير جنازه رساندم و خواب ديشب را فراموش كردم كه ناگهان بايزيد در حالت الهام گفت:

      يا بوموسي تعبير آن خواب منم و آن عرش جنازه اين بايزيد است."

                                                            تلخيص از تذكره الاولياء عطار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:50  توسط محمد اصلانی  | 

الهي!

تا با توام بيشتر از همه ام و تا با خودم كمتر از همه ام.

الهي!

ناز به تو كنم و از تو به تو رسم.

الهي!

عجب نيست از آنكه من تو را دوست دارم و من بنده عاجز و ضعيف و محتاج، عجب آنكه تو مرا دوست داري و تو خداوندي و پادشاه و مستغني.

الهي!

رياضت همه عمر نمي فروشم و نماز همه شب عرضه نمي كنم و روزه همه عمر نمي گويم و ختم هاي قرآن نمي شمرم و اوقات و مناجات و قربت باز نمي گويم و تو مي داني كه به هيچ باز نمي نگرم و اينكه به زبان شرح مي دهم نه از تفاخر و اعتماد است بلكه شرح مي دهم كه از هر چه كرده ام ننگ مي دارم و اين خلعتم تو داده اي كه خود را چنين مي بينم آن همه هيچ است همان انگار كه نيست.

الهي !

كار تو به علت نيست قبول تو به طاعت نه و رد تو به معصيت نه من هر چه كردم هبا(هيچ) انگاشتم تو نيز هر چه ديدي از من كه پسند حضرت نبود خط عفو بر وي كش و گرد معصيت را از من فرو شوي كه من گرد پندار طاعت فرو شستم.

                   «  بر گرفته از تذكره الاولياء عطار نيشابوري»

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:46  توسط محمد اصلانی  | 

مغازه دار محله ما مرد خوش برخودي است .نامش ممد آقاست . ممد آقا اجناس متنوعي در مغازه دارد از خواربار و پوشاك و لوازم مدرسه و اسباب بازي و ميوه و لوازم عكاسي  و كارت اينترنت و سوزن خياطي و كلمن آب تا .... و خلاصه اگر از ممدآقا بپرسي  كه چه داري و چه نداري او با خنده جواب مي دهد از شیر مرغ تا جان آدميزاد در مغازه من يافت مي شود.... و در اينجا نيز از شیر مرغ تا جان آدميزاد يافت مي شود. اينجا شبكه جهاني اينترنت است. اينجا   world wide web نام دارد يعني« تار عنكبوت جهان گستر» در اينجا نيز همه چيز يافت مي شود از جان آدميزاد تا شیر مرغ از نور از خرد از علم از دين از معنويت از اخلاق از صنعت از فضا از راههاي مقابله با ديو از تلاش براي نجات بيماران  و از نام و كلام خدا و از بال فرشتگان تا و تا  و   تا   نامردآباد  كه  در آن فروشندگان ،نقاب بر چهره مي گذارند و در پشت نقابهاي رنگي يا سياه بازاريابي مي كنند و همه چيز مي فروشند از عفت تا  شرف و از بي انصافي تا غرض!

   اينجا دنياي پُست مدرن است همه چيز در آن يافت مي شود و هيچكس نمي تواند بگويد كه چه خوب و چه بد است!

 در دنياي نامتمدن قديم زنان را در بازارها مي فروختند و آنان لباس بر تن داشتند هرچند كه براي جلب خريدار نقاب آنان را كنار مي زدند اما در اينجا و عصر فرا مدرن لباس، قيمت را پائين مي آورد پس آنها را به شكل مادرزادي مي فروشند!

 در اينجا گاهي خدا كهنه مي شود و به جاي آن خدايان نو از عصر حجر مي آورند!

در اينجا عشق از نيمه بالايي انسان به نيمه پاييني نقل مكان مي كند و غرض و بغض و كينه  به جاي مهر و انصاف و صفا مي نشيند.

در اينجا موسي مرده است چون كه باز گوساله زرين بيشتر از ده فرمان خداوند به موسي و قومش ارزش يافته است:

-قتل مكن.
-
زنا مكن‌.
-
دزدي‌ مكن‌.
-
بر همساية‌ خود شهادت‌ دروغ‌ مده‌.
-
به‌ خانة‌ همساية‌ خود طمع‌ مورز، و به‌ زن‌ همسايه‌ات‌ و غلامش‌ و كنيزش‌ و گاوش‌ و الاغش‌ و به‌ هيچ‌ چيزي‌ كه‌ از آن‌ همساية‌ تو باشد، طمع‌ مكن و...............

 و عيسي مرده است زيرا كه وجود عزيز عيسي يعني پاكدامني و جوانمردي را هر لحظه به صليب مي كشند.

و محمد را به جرم اينكه عرب بوده و متعلق به 1400 سال پيش است و چون مدرسه و دانشگاه نديده بود به هزار تهمت مي كشند.

و زردشت اين پيامبر باستاني را با  كردار زشت و پندار زشت و گفتار زشت قرباني مي كنند .......

  و اينجا شبكه جهاني اينترنت است و در اينجا نور و ظلمت اديان باستان دوباره رو در روي هم قرار گرفته اند و عجيب است كه اول نور آفريده شد و سپس ظلمت كه در تاريكي خود مرده وار در اسارت خود بود با مشاهده نور به خود آمد و براي دزديدن نور به تكاپو برخاست.....

اينجا شبكه اينترنت است تار عنكبوت جهان گستر است من نمي خواهم و نمي توانم آنرا محكوم كنم  هرچند شايد فرداها انديشمندان و جامعه شناسان و نهادهاي بين المللي لباس مناسبي بر تن آن بدوزند اما تا آنزمان............

تا آن زمان.........

بگذريم . به ياد بچگي هايم افتادم وقتي مگسي در زير سقف خانه در نخ نماهاي بسيار نازكي گير مي افتاد بزرگترها مي گفتند آن تور شيطان يا تار شيطان است و عنكبوت را نيز شيطان مي ناميدند . تشبيه ساده بود اما پر معنا.  و بارها مي ديديم كه مگسها در تور شيطان مي افتادند اما هيچگاه نديديم كه شاهپركي در تار شيطان بيافتد و قرباني عنكبوت شود.

اينجا شبكه جهاني اينترنت است . اينجا تار عنكبوت جهان گستر است. من نمي گويم تار شيطان است اما بياييد شاهپرك باشيم . حيف است مگس شويم. بياييد شاهپرك باشيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:42  توسط محمد اصلانی  | 

    تابستان گذشته در يك بعدازظهر به گنجنامه رفتم تا در دامنه آبشار استراحتي كرده باشم مارگيري آنجا معركه ساخته بود حدود بيست دقيقه رجز خواند و سپس از جعبه اش يك مار حدودا 130 سانتي را بيرون آورد و مدتي آنرا به نمايش گذاشت آنگاه مار را در جعبه نهاد و شروع كرد به آگهي بازرگاني كه روغن مار چنان است و چنين است و....

     ياد جلال الدين افتادم كه در مثنوي آسماني اش حكايت مارگيري را آورده است. مارگيري براي گرفتن مار به كوهستانهاي پر برف عراق مي رود اما به جاي مار اژدهاي عظيمي مي يابد كه بي جان افتاده است. او خوشحال از اين صيد بزرگ آنرا كشان كشان به بغداد مي آورد تا لاف زند و رجز بخواند.

   در كنار رود دجله اژدها را به نمايش مي گذارد كه هان مردم ببينيد كه من اين اژدهاي عظيم را صيد كرده ام. در شهر بغداد غلغله افتاد كه مارگيري اژدهاي بسيار بزرگي صيد كرده است به زودي هزاران نفر براي تماشاي اژدها جمع آمدند . خورشيد نيز بالاتر و بالاتر آمد. گرماي خورشيد از يك سو و ازدحام مردم از سوي ديگر كم كم اژدهاي بي حركت را به حركت در آورد و ناگهان اژدها از خواب زمستاني بيدار گشته  و به جان مردم افتاد و بسياري از مردم را هلاك نمود. مارگير از تعجب بر جا خشكش زد كه اين چه اشتباهي بود كه من عزرائيل با خود آورده ام و در اين حال اژدها مارگير را هم بلعيد و آنگاه به ستوني پيچيد و استخوانهاي مارگير را كه بلعيده بود در هم شكست.

    مولانا از اين حكايت نتيجه مي گيرد كه نفس ما هم مثل اژدرهاست و او مرده نيست بلكه چون آلت و زمينه جنايت پيدا نكرده از اين رو ساكت است اما اگر آلت و وسيله طغيان بيابد و زمينه پديد آيد او نيز هزاران صفت خوب ما را خواهد بلعيد و در آخر استخوانهاي مان را در هم خواهد شكست پس بايد همواره نفس را در سختي و تنگنا قرار داد تا او فرصت جنبيدن نيابد از اين رو عبادت دايم  و دوري از تن پروري و دوري از محيط هاي فساد انگيز مي تواند از بيداري نفس جلوگيري كند.

 

مار گيري رفت سوي كوهســــار              تا بگيرد او به افــــــسونهاش مـــــار

اوهمي جُستي يكي ماري شگرف              گِردِ كوهستان و در ايـــّــام بـــــرف

اژدهايي مرده ديـــد آنـجا عظـــيم              كه دلش از شــكل او شــــد پر ز بيم

مارگير انـــدر زمســـــــتانِ شـديد              مـــار مي جُست اژدهايي مـــرده ديد

مارگير آن اژدها را بر گـــرفـــت             سوي بغـــــداد آمد از بــــــهر شِگِفت

كاژدهاي مــــــــــرده اي آورده ام             در شكارش من جـــــگرها خورده ام

او همي مرده گمـان بردش و ليك              زنده بـود و او نديدش نــيــك نيـــــك

او ز سرماها و برف افسرده بــو              زنده بود و شكل مرده مي نـــــــمود

تا به بغداد آمد آن هنـــگامه جـــــو            تا نــــــهد هنــگامه اي بر چــــارسو

بر لبِ شَط مـــرد هنگامه نهــــــاد            غُلغُله در شهر بــــــــــغداد اوفـــــتاد

مارگيـــري اژدهــــــا آورده است             بو العجب نادر شـــكاري كرده است

جمـــع آمــــــد صدهزاران ژاژخا             حلقــه كــرده پشــت پا بر پشــت پـا

در درنگ انتــظار و اتّفـــــــــــاق              تافت بر آن مار خورشيدِ عــــــراق

آفتــاب گرم سيرش گــــــــرم كرد              رفت از اعضاي او اخلاط ســــرد

مرده بود و زنده گشت او از شِگفْت           اژده بر خويــــــش جنبيدن گرفــــت

بندها بگسست و بيرون شد ز زير             اژدهايي زشـــت غرّان همـــچو شير

در هزيمت بس خلايق كشته شـــــد           از فتاده كشتگان صــــد پشــــته شد

مار گير از ترس بر جا خشك گشت           كه چه آوردم من از كهسار و دشت

گرگ را بيـدار كرد آن كور ميــــش          رفت نادان ســــوي عزرائيل خويش

اژدها يك لقمه كرد آن گــــــــــيج را           سهل باشـــد خون خوري حجاج را

نفست اژدرهاست او كي مرده است          از غم بي آلتي افســــــــــرده اســـت

اژدها را دار در برف عـــــــــــراق          هين مَكَش او را به خورشيد عــراق

تا فــــــــسرده مي بُـــوَد آن اژدهات           لقمه اويي چـــو او يـــــــابد خلاص

                    مثنوي مولوي دفتر سوم

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:38  توسط محمد اصلانی  | 

     امروز در خبرها اعلام كردند كه در تبريز 40 سانتيمتر برف بر زمين نشست . به ياد سالهاي دور افتادم. به ياد زماني افتادم كه دانش آموز دبيرستان بودم. فاصله دبيرستان تا روستاي مان 5 كيلومتر بود . جاده خاكي بود و از ماشين و آدم خبري نبود هوا داشت تاريك مي شد برفي كه از بعد ازظهر شروع شده بود به 40 سانت مي رسيد و راه كاملا گم شده بود تنها بودم تاريكي لحظه به لحظه بيشتر مي شد مي خواستم حركت كنم مي ترسيدم. مي خواستم بمانم جايي نداشتم.

 

    دقايقي را در حالت دودلي و ترديد سپري كردم اما مثل اينكه چاره اي نبود بايد حركت مي كردم چون هم جايي براي ماندن نداشتم و هم مادرم نگران مي شد آخر بابام خانه نبود و براي كارگري رفته بود تهران.

 

   حركت كردم اما با ترس راه معلوم نبود . هيچكس هم بعد از آن برف از آن راه نرفته بود كه ردپايي از او بگيرم . به سختي به پيش مي رفتم. سوز سردي مي آمد كلاه را كاملا بر صورتم كشيدم. چكمه ها و دستكشهايم هم از دست و پايم مراقبت مي كردند. همه بدنم به غير از چشمانم  را پوشانده بودم. مقداري از راه را طي كرده بودم اما نمي دانم چقدر باقي بود. تاريكي بيشتر مي شد و ترس من بيشتر اما اين ترس يك فايده داشت چون نمي گذاشت سرما را احساس كنم. با سرما كنار مي آمدم اما با ترس كنار آمدن سخت بود.

 

       صدايي شنيدم و شروع كردم به بد و بي راه گفتن به خيالم كه آخرين بارت باشه كه چنين خيالاتي مي كني.

   صدا بلندتر شد . خيلي وحشتناك بود ديوار صوتي دشت سفيد به ناگهان شكست و هيچكس جرائت پاسخ نداشت.

 

سومين بار صدا وحشتناكتر شد. خيلي وحشتناك . خداجان پاهام مي لرزد. اما تنم داغ شده است. خداجان چكار كنم. آخه قلبم داره مي ايسته. خدا جان از چيزي كه مي ترسيدم داره به سرم مي ياد نمي دانم هوشيار بودم يا نيمه جان . خواب بودم يا بيدار كه با ترس سرم را برگرداندم و ديدم يك ردياب ماهر رد پايم را گرفته و پشت سرم مي آمد حدودا دويست سيصد متر با من فاصله داشت .نفسم بالا نمي آمد. فرياد مي زدم و صدايم در نمي آمد. كمك مي خواستم اما كسي به كمكم نمي آمد( فقط يك لحظه خيلي كوچك به ياد قيامت افتادم) اون هم مثل من لنگان لنگان مي آمد فرصت زيادي نداشتم شايد دو دقيقه يا كمتر! 

 

     خيلي خوشحال شدم  فكر كردم كه مادرم يا پدرم هست اما در آن لحظه از آنها و از هر كسي مهربانتر بود. تك درخت را مي گويم آري تك درخت قد كشيده را مي گويم كه همانند كوه دماوند نظاره گر دشت سفيد بود.

 

      پاهايم قوت گرفت و به سرعت برق به طرفش رفتم و تنه اش را گرفته و تند تند بالا رفتم خيلي بالا رفتم . شايد  پنج متر يا بيشتر! اما  مطمئن بودم كه  گرگ هرگز نمي تواند تا آنجا بپرد.

   گرگ درنده  نفس زنان رسيد  دو سه بار به درخت پريد اما بي نتيجه بود سرش را بالا كرد و سه بار نيز زوزه محكم كشيد . تنم به لرزه افتاده بود  شاخه درخت را محكم چسبيده بودم . مي ترسيدم از ترس بيافتم با خود مي گفتم كاش اين گرگ دندان نداشت. آخه در قصه ها خوانده بودم كه اگر دندان گرگ را بكشند ديگر نمي تواند آزار برساند اما ماه  بالا آمده بود و دشت سفيد را روشن كرده بود و من از آن بالا و از فاصله  چند متري دندانهايش را موقع زوزه كردن ديده بودم.

     حيوان كه ديد نمي تواند بالا بيايد شروع كرد به برف بازي و با پاهايش  چنان برفها را به هوا مي كرد كه شبيه كولاك شده بود معناي حركتش را نفهميدم. شايد عصباني بود و شايد بازي مي كرد. يك لحظه دلم به حالش سوخت  شايد او نيز مانند من شام نخورده بود . اما من كه نبايد شام او مي شدم. من هم خيلي آرزو داشتم ارزو داشتم ديپلم بگيرم. دانشگاه بروم. شغل داشته باشم. زن بگيرم. ماشين بخرم. خانه بسازم و... اما در آن لحظه فقط يك آرزو داشتم  از آن جهنم سرد و وحشت رها شوم( يك لحظه ياد معلم تعليمات ديني افتادم  آقاي نيكومنظر معلم ديني مان مي گفت كه خداوند در قرآن فرموده است در قيامت انسانها مي گويند كاش همه چيزمان را مي داديم اما از جهنم نجات مي يافتيم.) من نيز در ان لحظه حاضر بودم از همه آرزوهايم و حتي  دوچرخه شيك و قشنگم بگذرم اما از دست گرگ نجات يابم.

    گرگ خسته شده بود اما قصد رفتن نداشت چونكه پشتش را به درخت كرد و مثل ادم مودب نشست و مشغول تماشاي دشت سفيد شد و شايد هم بدجنس مي خواست كه من يخزده و از درخت بيافتم و او بي شام نماند.

   دوباره ترس به سراغم آمد اما ايندفعه ترس سرما و يخ زدن بود و نه ترس گرگ. خدايا خدايا اين چه حاليه كه من امشب دارم. خدايا من مگر چكار كرده ام كه اينگونه بايد بميرم خدايا خدايا  خدايا و همينطور خدا را فرياد مي زدم كه صداي خروسي به گوشم رسيد . حيرت نمودم آخر اينجا كجا و خروس كجا . صداي خروس دوباره بلند شد. چشمانم را باز كردم از گرگ خبري نبود سپيده داشت سر مي زد خواب خيلي وحشتناكي ديده بودم اما خوشحال شدم كه همه آن چيزها خواب بود . بلند شدم و وضو گرفتم نماز خواندم و از خدا خواستم كه  مرا از گرگ نفسم نيز نجات دهد تا  فردا گرگ جهنم مرا به كام خود نبرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:32  توسط محمد اصلانی  | 

      امروز مشغول تدريس بودم كه بحثي پيش آمد و يكي دو نفر از دانش آموزان گفتند آقا در عروسي ها سيگار پخش مي كنند خودم را به تجاهل توام با تعجب زده و پرسيدم سيگار؟؟؟ كه چند نفر به اتفاق جواب دادند  از ساعت 11 شب به بعد ترياك هم به ميهمانان تعارف مي كنند!!!. البته با وجود اينكه چنين چيزهايي  را قبلا هم شنيده بودم اما اين بار ناراحتي و خشم شديدي وجودم را گرفت و لحظه اي سكوت كرده و از پنجره كلاس بيرون را نگاه كردم . ديدم كه مردم دسته دسته به گورستان مي روند تا فاتحه يي براي مردگان بخوانند و در حاليكه از ناراحتي  دوست داشتم كه فرياد بزنم سرم را از پنجره چرخانيدم و ظاهرا موضوع را عوض كرده و پرسيدم بچه ها امروز چه روزي هست؟ بچه ها تجاهل من را جدي گرفته و پاسخ دادند پنجشنبه است و من در حاليكه مي خواستم وانمود كنم كه يك عزيز يا آشنايي فوت كرده است با حالت تمناگونه گفتم  بي زحمت يك فاتحه دسته جمعي بخوانيد و صداي صلوات بلند شد و به دنبال آن بچه ها فاتحه خوانده و به رسم مجالس عزا به من تسليت گفتند و بلافاصله ضمن تشكر  و با بيان جدي و بسيار قاطع به آنان گفتم كه اين فاتحه، براي شادي روح جامعه مان بود. بچه ها زدند زير خنده و گفتند مگر جامعه مرده است گفتم آري جامعه مرده است  جامعه اي كه در عروسي زهر و سم و افيون به خورد جوانان مي دهند و شب قبل از عروسي عده اي مامور مي شوند تا به جاي حبه قند حبه ترياك به تعداد ميهمانان تهيه كنند! آن جامعه مرده است و برايش بايد فاتحه خواند و گريست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:33  توسط محمد اصلانی  |