درباره فصل پاييز انشاء بنويسيد.
راستي چقدر اين موضوع برايمان تكراري بود آنقدر تكراري بود كه معلم تا دهان باز نكرده مي دانستيم كه موضوع انشاء چيست و ما هم در روزهاي آفتابي و زيباي پاييزي و در حالي كه پاييز را با تمام وجود ديده بوديم و لحظات شيرين آنرا چشيده بوديم شروع مي كرديم كه:
در فصل پاييز مدرسه ها باز مي شوند و بچه ها دسته دسته به مدرسه مي روند. بسياري از ميوه ها در فصل پاييز مي رسند. اناره ساوه، خربزه، سيب، پرتقال ، به، سنجد و..... در فصل پاييز بسياري از پرندگان به مناطق گرمسير مهاجرت مي كنند. در فصل پاييز كشاورزان زمينها را شخم زده و در آن محصولاتي مانند گندم و جو مي كارند. در فصل پاييز روزها كوتاهتر مي شود و شبها طولاني مي گردد. و خلاصه هر آنچه از پاييز ديده يا شنيده بوديم با حرص و ولع بر روي كاغذ مي آورديم و در پايان انشاء چون قهرماني كه اثر كارش را به رخ ديگران بكشد مي نوشتيم اين بود انشاي من.
راستي يادم رفت بگويم كه در پاييز بود كه ريزعلي خواجوي پيراهنش را كند و آتش زد تا مسافران قطار از مرگ نجات يابند.
اما امروز كه معلم شده ام و هرچند كه معلم انشاء نيستم اما باز به ياد دوران دبستان دوست دارم انشايي در باره پاييز بنويسم به همين خاطر در پشت ميز كامپيوتر مي نشينم و در حاليكه از پنجره اتاقم به حياط نگاه مي كنم و درخت سيب را مي نگرم كه باد ملايم شاخه هاي آنر مي رقصاند و سيب هايش با صورت آرايش كرده نگاهم مي كنند ، قلم را به دست مي گيرم يعني دستم را بر صفحه كليد مي فشارم و آغاز مي كنم كه:
بسم الله الحمن الرحيم
اي نام تو بهترين سر آغاز بي نام تو نامه كي كنم باز
خداوندا امروز نيز همانند دوران دبستانم پاييزت زيباست، آسمانش صاف و خورشيدش خندان است، هوايش لطيف و شب هايش دلپذير است. در آن دوران كه تازه وارد نوجواني مي شدم شب هاي پاييز مي نشستم و قصه ليلي و مجنون و يوسف و زليخا مي خواندم و با ذهن خيال پرداز خود صحنه هاي داستان را در جلو چشم خود مجسم مي ساختم و دنياي درونم را پر از شيريني و زيبايي مي ساختم.
اما خداجانم اي ليلي من مجنون منم آواره كوي و دشت منم و امروز منم كه با ديو و دد زندگي مي كنم اما قبله ام تو هستي. دلدارم تو هستي ورد زبانم تو هستي و من در اين بيابان سرد و خاموش و با جامه شرم آلود و توشه ي پر از گناه فقط بدان اميد چشم مي گشايم و نفس مي كشم كه عنايتي و بشارتي از تو يابم .
خداوندا خداوندا اي خداوند پيامبران و برگزيدگان و اي خداوند ابراهيم و اسماعيل و اسحق و يعقوب. من گم كرده اي دارم من گم كرده ي دارم و گرگ نفسم يوسفم را دريده است و يا تاريكي درونم يوسف را به قعر خود فرو برده است و من اسماعيل وجودم را نه به فرمان تو كه به فرمان نمرود نفس قرباني كرده ام . خداوندا ليلي من شرمم باد كه چنين مي نويسم و شرمم باد كه در پيشگاهت كارنامه سياهم را با خط زشت و كژ نمودار مي كنم اما چه كنم كه خودت فرموده اي كه در قيامت همه اعضاي تن به شهادت بر مي خيزند و سياهكاريها را برملا مي كنند و اكنون در وجود من قيامت برپاست و شهادت مي دهم كه جامه ام سياه است اما رويم از خجلت زرد است اما هرگز اين زردي رويم را با زردي پاييز تشبيه نمي كنم كه پاييز زيباست و آن فصل خداست و زردي آن از فضل خداست كه زردي پاييز پختگي و كمال است و زردي پاييز جلوه ديگري از جمال است.
انشاي من ادامه دارد درباره پاييز مي نويسم راستي در پاييز بود غروب سرد يكي از روزهاي سرد پاييز كه دهقان فداكار همان ريزعلي خواجوي لباسش را كند و آتش زد و جان مسافران را نجات داد ريزعلي هنوز زنده است خداوند نگهدارش باشد ريزعلي لباسش را دوست داشت اما كند چون خطر بزرگي در پيش بود راستي وقت آن نرسيده كه من و تو نيز لباسها را بكنيم و آتش بزنيم و رهاگرديم؟ لباسهاي تعلق را مي گويم و تعلق غير از داشتن است و مي توان دارا بود اما تعلق نداشت و مي شود ندار بود اما تعلق داشت. لباسهاي اسارت را مي گويم زمين قيطريه و اختياريه و بطلانيه و ظلمانيه و پوچلانيه و... را مي گويم . برجهاي دوقلو و سه قلو وچهارقلو و... راستي زاييدن چندقلوها چقدر سخت است پس چگونه مي شود از آنها دل كند!!! تازه گرم نوشتن شده بودم دوستم از راه رسيد و نگاهي به نوشته ام انداخت و قاه قاه خنديد و گفت دوره قطار و ريزعلي گذشته است و دوره چاق و چله هاست و دوره فضاپيماهاست و آن جنابان را كه مي گويي هرگز نه وقت اين را دارند كه اين چرنديات را بخوانند و بالفرض هم بخوانند وقعي به آن نخواهند گذاشت.
گفتم نمي دانم شايد حق با تو باشد اما ذهن خيالباف من مي گويد جوجه را آخر پاييز مي شمارند و بعدش چله سختي در راه است. اما عزيزم تازه گرم نوشتن بودم سردم كردي من نيز به تلافي چاي داغي برات مي ريزم تا لبت بسوزد تا درگرماگرم نوشتنم لبت را بدوزي و از اسب انديشه پايينم نكشي.
راستي پاييز زيبا فصل قشنگم شايد دوباره با تو حرف بزنم چون سينه ام هنوز خيلي پر است و تا آنروز به صاحبت مي سپارم.
خيلي بي قرار و ناراحت بود البته اوضاع زندگي و مالي نسبتا خوبي هم داشت اما ناراحت و بي قرار بود تو گويي آدمي بود كه او را مار نيش زده باشد يا درد دندانش به عصب رسيده باشد او ناراحت بود و قلبش از ناراحتي چون كوره آهنگران شعله ور بود.
نگران حالش شدم و از ناراحتي اش پرسيدم
پاسخم داد از اينكه مي بينم ديگران از من بيشتر دارند و زندگي شان از من بهتر است ناراحت هستم
گفتمش در عوض تو هم اين و آن و فلان و... داري
گفت همينكه گفتم چون مي بينم ديگراني هستند كه از من بيشتر دارند ناراحتم
گفتم آيا تو از اينكه خداوند دو چشم بينا و سالم به تو داده است ناراحتي
گفت چه ربطي دارد
گفتم ربطش اين است كه من تابحال يك نابينا را نديده ام كه آرزو كند مثل ديگران داشته باشد بلكه تنها آرزويش داشتن بينايي است اما مثل اينكه دو چشم تو مايه عذاب و دردسر و رنجت شده است كه اگر آنرا نداشتي از داشتن ديگران قلبت آتش نمي گرفت.
اين بار با چشماني كه پر از آتش بود و با زبان اشاره جوابم داد كه احمق ساده لوح حاضرم كه چشم و گوش و تمام سلامتي ام را بدهم اما نبينم كه ديگران بهتر يا بيشتر از من هستند و دارند!
و من چون نتوانستم قانعش كنم تركش كردم اما به اين مي انديشيدم معني اين آيه را كه خداوند مي فرمايد كه بعضي ها را كور و كر نموده ام تا حدي مي فهمم و مي فهمم كه كور و كر بودن به معناي نداشتن چشم و گوش ظاهري نيست و كور كر يعني آدم بي شعور و حسود و خسيس و كينه جو و بي انصاف و ...
بچه ها خبر مهمي براتون دارم لطفا چند دقيقه سكوت كنيد تا اين خبر مهم را براتون بخونم
بچه ها ! دو سه روز پيش خبر دادند كه در يكي از باغهاي بهشت كه پر از گلها و درختان و شكوفه هاي زيبا و پر از مرغان خوش آواز و عطر مست كننده بود ، و فرشته ها آواز آسماني عشق مي خواندند ، ناگهان فرشته ها متوجه شدند كه جاي يك فرشته در آنجا خالي هست و از خدا خواستند كه يك فرشته به جمع آنها اضافه شود . خداوند درخواست فرشتگانش را قبول كرد و يك فرشته را به زمين فرستاد تا يكي از فرشتگان خوبش را كه فقط شانزده هفده سال بود كه به زمين آمده بود دوباره با خود به آن باغ زيبا در بهشت ببرد تا در كنار بقيه فرشتگان سرود آسماني بخواند و اينچنين بود كه پنجشنبه گذشته آن فرشته آسماني به زمين آمد و به آهستگي در گوش سحر گفت:
تو بهشت جايت خاليست
تو متعلق به زمين نيستي
زمين پر از گرد و خاك است
حيف است كه اينجا بماني و وجودت گرد و خاك بگيرد
بقيه فرشته ها در بهشت منتظرت هستند
من آمده ام تو را با خود به بهشت ببرم
زود باش فرشته ها منتظرند
زود باش فرشته ها منتظرند
آن فرشته آسماني خيلي زيبا بود زيباتر از هر چه كه تا حالا ديده ايد آنقدر زيبا بود كه آدم با ديدنش بي هوش مي شد و سحر تا آن فرشته را ديد عاشقش شد و قبول كرد كه با او برود.
البته بچه ها !
سحر بابا و مادرش را خيلي خيلي دوست داشت و دوست داشت باز هم پيش آنها بماند.
سحر برادر و خواهرهايش را هم خيلي دوست داشت و دلش مي خواست كه پيش آنها بماند.
سحر دوستانش و همكلاسي هاش و كامپيوترش را نيز خيلي دوست داشت و دوست داشت كه در پيش آنها بماند
سحر مدرسه و كلاس و معلمهايش را نيز دوست داشت و دوست داشت تا در كنار بقيه دوستاش سر ميز كامپيوتر بنشيند و در موقع استراحت فلاكس چاي اش را كه از خانه آورده بود باز كند و به اتفاق دوستانش چاي بنوشد.
راستي اين را هم بگم كه كلاس آنها خيلي صميمي بود و همه با هم مثل خواهر بودند البته تعداد همكلاسي هاي سحر زياد نبود و به همين خاطر اكثر معلمها از حفظ آنها را حضور و غياب مي كردند:
1- زهرا آزادي جمال حاضر 2- فاطمه احمدي حاضر 3- سحر باليلو غايب البته غيبت او موجه است او 5 روز است كه در بهشت به سر مي برد . 4- معصومه شمسي پور حاضر
5- عصمت شيريان حاضر 6- طيبه طاهري حاضر 7- زهرا مصطفي لو حاضر 8- فاطمه مصطفوي حاضر 9- خديجه يداللهي حاضر.
آري بچه ها سحر همه اينها را دوست داشت حتي كار جديدش را كه در عكاسي مهتاب شروع كرده بود خيلي دوست داشت و صبحها با اشتياق به عكاسي مي رفت و عصر با خوشحالي به خانه بر مي گشت تا كارهايش را به پدر و مادر عزيزش تعريف كند.
اما فرشته اي كه روز پنجشنبه به سراغ سحر آمد آنقدر زيبا و دوست داشتني بود كه سحر حاضر شد همه چيزهاي دوست داشتني اش را ترك كرده و با فرشته برود چونكه آن فرشته از پيش يك عزيز آمده بود آن فرشته از پيش خداوند عزيز آمده بود و سحر خيلي با ادب بود و دوست نداشت درخواست فرشته را كه از پيش خداي عزيز و دوست داشتني آمده بود قبول نكند و سحر در حالي كه وجودش پر از عشق خدا شده بود و از لب هاش گل لبخند و تبسم رويده بود دستش را به دست فرشته آسماني داد و به سوي بهشت پرواز كرد.
البته بچه ها سحر در حالي كه با فرشته آسماني پرواز مي كرد سوالهايي نيز از فرشته آسماني كرد و از او پرسيد راستي آنجايي كه مي رويم من مي توانم دوستاني داشته باشم تا در موقع دلتنگي با آنها گفتگو كنم؟ فرشته در حاليكه لبخند مي زد گفت آري عزيزم آنجا پر از فرشتگان زيباست كه در زيبايي بي نظيرند و تو مي تواني با آنان در باغهاي بسيار زيبا پرواز كني و سرود شادي بخواني اما در آنجا هيچكس دلتنگ نمي شود چون دلتنگي معنا ندارد و تو مي تواني هر جا كه خواستي بروي و هر كه را كه خواستي ببيني .
سحر پرسيد مي توانم به پدر و مادرم و خانه و دوستان سر بزنم ؟
فرشته با مهرباني لبخند زد آري هر وقت كه دوست داشته باشي مي توني به ديدنشان بروي ؟
سحر پرسيد مي تونم به مدرسه و همكلاسيهام سر بزنم؟
و باز فرشته مهربان جواب داد آري مي توني فقط كافيه كه كسي را و جايي را به ذهن بياري در همان لحظه آنرا خواهي ديد.
سحر در حاليكه از شادماني سر از پا نمي شناخت گفت پس مي توانم در جشن فارغ التحصيلي خودم كه روز سه شنبه در مدرسه دارالفنون بر گزار مي شود شركت كنم؟
فرشته مهربان در حاليكه لبخند بر صورت زيبايش نشسته بود پاسخ داد آري مي تواني زيرا اين جشن برازنده توست چونكه تو با لباس پاك آمدي و باز با همان لباس پاك پرواز مي كني و خداوند به آنهايي كه پاك آمده اند و پاك مي روند وعده داده است كه بهترين هديه ها را به آنها بدهد و تو امروز يكي از بهترين ها بودي كه خداوند تو را از باغ زمين چيد تا در باغ زيباي بهشت قرار دهد.
و سحر در حاليكه كم كم از بوي زيباي بهشت مست و بيهوش مي شد فقط يك جمله ديگر تونست به زبان بيارد و آن جمله اين بود:
«همكلاسي هاي عزيزم ممنون كه برام جشن گرفتيد مرا فراموش نكنيد و روزهاي پنجشنبه برام شاخه گل فاتحه بفرستيد من نيز شما را فراموش نمي كنم و براتون عطر آسماني مي فرستم. از طرف دوستتان سحر»
بي شك داستان يوسف و زليخا از زيباترين و شيرين ترين و پندآموزترين داستانهاي قرآن است كه خواندن آن روح و روان را تلطيف نموده و به ما مي آموزد كه اگر پاك باشيم خداوند ما را حفاظت فرموده و لطفش ما را از چاه ظلمت به كاخ عزت خواهد رسانيد و بنا دارم اگر توفيق حاصل شد در آينده درباره اين داستان مطالب بيشتري بنويسم اما آنچه كه امشب مي نويسم بر گرفته از حكايتي است كه سعدي شيرين سخن آنرا در بوستان هميشه سبزش آورده است و از اين قرار است:
زليخا از شدت علاقه به يوسف او را به اتاقي دعوت نموده و درها را بسته بود و يوسف را به سوي خود مي خواند . در آنجا زليخا بتي از جنس رخام داشت كه هر صبح و شام به عبادتش مي پرداخت . پس زماني كه يوسف را به خود مي خواند تا آتش نيازش را خاموش كند ناگهان از آن بت خجالت كشيده و با پارچه ي سر و روي بت را پوشانيد تا آن بت بي روح و جان شاهد زشت كاريش نباشد كه ناگهان يوسف كه در حال ستيز با نفس خود بود ،به خود آمده و در مقابل خواهش ها و التماس هاي زليخا پاسخ داد كه تو از سنگ بي جاني خجالت مي كشي و شرم داري چگونه انتظار داري كه من از خداوند پاك شرم نكنم و دست به اين عمل زشت بزنم. پس دست از من بردار كه من از شرم خداوند پاك به اين عمل زشت دست نخواهم زد.
( برخي از مفسران معتقدند هر چند كه زليخا دست از خواهش بر نداشت و واقعه فرار يوسف و دريده شدن پيراهنش و حوادث بعدي پيش آمد اما آن صحنه لطف و برهاني از سوي پروردگار بود كه در آن لحظه يوسف را ثابت قدم نمود و از وسوسه نفس خلاصي داد.)
زليخا چو گشت از مي عشق مست به دامان يوسف در آويـــخت دست
چنان ديو شهوت رضـــــا داده بود كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتي داشت بانوي مصر از رخـــام بر او معتكف بامــدادان و شــــــام
در آن لحظه رويش بپوشيد و ســر مبادا كه زشــت آيدش در نظــــــــر
غم آلوده يوســـف به كنجي نشست به سر بر ز نفس ستمكاره دســــت
زليخا دو دستش ببوســــــيد و پاي كه اي سست پيمان سركش در آي
به سندان دلي روي در هم مــــكش به تندي پريشان مكن وقــــت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوي كه بر گرد و نا پاكي از من مجوي
تو در روي سنگي شدي شـــرمناك مــــــرا شـــــرم باد از خداوند پاك
بوستان سعدي باب نهم
حضرت مولانا در دفتر سوم مثنوي حكايتي آورده است كه مضمون آن چنين است:
كارواني از صحراي گرم و سوزاني عبور مي كرد و همه لب تشنه و به دنبال سايه و ميوه اي بودند و در يك سو درختان سبز و زيبا و پر ميوه بودند كه فرياد مي آوردند اي خلقي كه تشنه و در زجر هستيد سوي ما آئيد و از ميوه هاي رسيده و لذيذ ما بخوريد و در سايه ما به سر بريد:
بانگ مي آمد ز سوي هر درخت
سوي ما آئيد خلق شور بخت
اما كاروانيان همچنان بدون توجه به فريادهاي درخت در آن سو به دنبال سايه مي گشتند و سيب هاي پوسيده مي خوردند و درختان پر ميوه همچنان در تعجب بودند كه بر آن درختان ندا آمد كه:
بانگ مي آمد ز غيرت بر شجر
چشمشان بستيم كلا لا وزر
و و قتي كه كسي چون پيامبران الهي مي گفت كه از آن سو رويد و از درختان پر ميوه(قرآن) بهرمند شويد به او تهمت ديوانگي مي زدند:
گر كسي مي گفتشان كاين سو رويد
تا از اين اشجار مستسعد شويد
جمله مي گفتند كاين مسكين مست
از قضاء الله ديوانه شده ست
اي كاش ما نيز سيب هاي كال حرص و حسد و غفلت و شهرت و شهوت و تكبر و .... را رها كرده و در معارف روشن و آسماني كلام قرآن و كلام پيامبران چنگ زنيم باشد كه رستگاري دو جهان يابيم.
نقل است كه منصور خليفه شبي وزير را گفت كه برو و (امام)صادق را بيار تا بكشم. وزير گفت: او در گوشه اي نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملك كوتاه كرده و اميرالمومنين را از وي رنجي نمي رسد و از كشتن او نيز فايده اي به شما نمي رسد. بالاخره به اصرار خليفه وزير به دنبال صادق رفت و خليفه به غلامان دستور داد هر وقت صادق وارد شد من كلاه را از سرم بر مي دارم و شما به سر صادق مي ريزيد و او را مي كشيد. هنگامي كه وزير صادق را آورد خليفه به استقبال صادق دويد و او را در بالي مجلس نشاند و به دو زانو چون غلامان در جلوي صادق زانو زد و به صادق گفت چه حاجت داري؟
صادق گفت: آنكه مرا پيش خود نخواني و به طاعت خداي بگذاري.
پس خليفه دستور داد صادق را با احترام تمام باز گرداندند.و هنگامي كه علت اين كار را از خليفه پرسيدند جواب داد كه وقتي صادق داخل شد اژدهاي مهيبي از او نگهباني مي كرد كه آن اژدها با اشاره به من فهماند كه اگر به صادق آزار رسانم مرا خواهد بلعيد.( بر گرفته از تذكره الاولياء عطار)
و به قول مولانا :
هر كه ترسيد از حق و تقوا گزيد
ترسد از او انس و جن و هر كه ديد
باشد كه لطف حق ما را به جاده تقوا رهنمون شود تا در دو جهان به وادي ايمن برسيم.
اين روزها مراسم گراميداشت مولانا در ايران در حال برگزاري است به همين خاطر بهانه اي يافتم تا من نيز به عنوان كسي كه چندين سال است كه روح تشنه ام از معارف آسماني مولانا سيراب مي شود مطالبي را به پاس قدر شناسي از اين نقاشي زيباي خداوند بر تابلوي جهان بنگارم. بر صاحبان انديشه و تحقيق روشن است كه اين خورشيد تبريز يعني شمس بود كه مولانا اين گنج پنهان خداوند را از پنهاني به در آورد و شهره عام و خاص كرد و باز روشن است كه اين وجود عزيز مولانا بود كه شمس پرنده گمنام در آسمان لايتناهي عشق را به زمینيان و جهانيان شناساند. و باز گفتارهاي نغز و عميق شمس و اشعار پر سوز مولانا نشان از عشق دوطرفه اين دو روح بزرگ به هم دارد عشقي كه بايد به آن مراتب رسيد تا آن را درك كرد و گزارش نمود هر چند كه به قول مولانا :
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
و مرحبا به شمس و مولانا كه هركدام آينه اي به دست گرفتند تا ديگري خود را در آن ببيند ! نه غلط گفتم آنها از خود و تن رهيده بودند و سبك روحان عاشقي بودند كه هر يك پنجره اي بودند رو به خدا كه آن ديگري از آن پنجره خدا را تماشا مي كرد و مرحبا به نوري كه از اين عشق تابش كرد كه تابش آن از پس قرون سياه و سرد و تاريك و از پس دود و آهن و سكه هاي پرزرق و فلسفه هاي متكبر بي روح و درزماني كه بشر اصلي ترين آدرس زندگي يعني آدرس آسمان را گم كرده است نردباني از نور را در برابر جويندگان آسمان قرار داده است تا روحهاي غبار گرفته را تطهير داده و به آسمان رهنمون شود:
گر شدي عطشان بهر معنوي فرجه اي كن در جزيره مثنوي
اميد است خداوند عزيز ما را از فيوضات ارواح شمس و مولانا برخوردار فرمايد.
هشتم مهرماه امسال روز بزرگداشت حضرت مولانا جلال الدين محمد مولوي بود به همين مناسبت داستاني را از كتاب مثنوي شريف اين حلواي آسماني تقديم مي كنم باشد كه در پيشگاه يگانه آموزگار معرفت قبول افتد.
داستان كودك حلوا فروش:
شيخ احمد خضرويه از بزرگان مشايخ بود كه كارش گرفتن وام از ثروتمندان و خرج آن براي فقرا بود تا در بستر مرگ افتاد و چون طلبكاران و وامداران با خبر شدند هجوم آوردند تا طلب خود را كه چهارصد دينار بود بستانند اما شيخ به جاي پرداخت وام آنان در دنياي خيال خوش خويش سير مي كرد و اين بي توجهي شيخ به طلب كاران موجب ترشرويي و ناراحتي آنان مي شد تا اينكه صداي كودك حلوافروشي از كوچه رسيد و شيخ به خدمتكارش دستور داد تا برود و همه حلوا را بخرد و خادم همه حلوا را به نيم دينار خريد و به دستور شيخ بين طلبكاران تقسيم كرد تا بخورند و مدتي از ترشرويي غافل شوند. زماني كه ظرف حلوا خالي شد كودك حلوا فروش پول حلوا را طلب كرد اما شيخ از پرداخت پول حلوا خودكاري كرد و كودك دائما التماس مي كرد و شيخ از پرداخت بهاي حلوا خودداري مي نمود كه موجب اعتراض بقيه طلبكاران شد كه مال ما را خوردي بس نبود ديگر مال اين كودك درمانده را چرا مي خوري؟ تا آنكه مدتي گذشت و كودك همچنان گريه مي كرد و بقيه طلبكاران نا اميد و منتظر نشسته بودند كه خادم با طبقي كه در آن چهارصد دينار زر و نيم دينار ديگر قرار داشت آورد و گفت كه اين را يكي از كريمان فرستاده است و در اينجا بود كه طلبكاران به عذر خواهي بر خاسته و راز اين كار را از شيخ جويا شدند كه شيخ بصير فرمود سر اين كار در اين بود كه درياي رحمت الهي به گريه كودك حوا فروش موكول شده بود:
تا نگريد كودك حلوا فروش بحر رحمت در نمي آيد به جوش
نتيجه: از نظر مولانا ديدگان ما همچون كودك حلوا فروش هستند كه براي جذب و جلب رحمت الهي بايد آنها را بگريانيم تا قطرات اشك ما با لطف و نظر آن كريم يگانه تكريم گردد و ارزش يابد و به اقيانوس رحمت الهي تبديل شود و اين اشك مي تواند اشك ندامت يا اشك شوق و اميد باشد اما هرچه كه هست بايد ناب و خالص باشد و از دل كه جايگاه تجلي حق است سرچشمه گرفته باشد.