تبليغاتX
کوچه های معرفت
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد        زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود             عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

  بهار نو و عید ۱۳۸۶ خورشیدی بر هموطنان عزیز مبارک باد آرزو دارم همه ما توفیق داشته باشیم تا چون بهار نو، تازه شویم و هرگز در مسیر غبار و تاریکی گام برنداریم بلکه چون بهار ،پاک و تازه و با طراوت بمانیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:58  توسط محمد اصلانی  | 

در کوچه های تنهایی و خیال قدم می زدم که ناگه احساس تنهایی و ترس عجیبی وجودم را گرفت و خودم را تنهاتر و بی پناه تر از همیشه یافتم. خواستم که در آن کوچه ها به دنبال پناهگاه امنی بروم . به یاد تبلیغات بانک و آینده مطمئن آن افتادم اما درونم آرام نگرفت . به یاد خانواده و دوستان و آشنایان افتادم اما فهمیدم آنان نیز حالشان بهتر از من نیست. به همه جا سر زدم اما فهمیدم که آنها نیز پوشالی اند. به خواجه حافظ تفال زدم ! به به چه زیبا گفت که:

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار       صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

و آنگاه وضو ساختم و در قنوت آنرا زمزمه کردم و از او که هستی را آفرید که مهربان است که جاویدان است که صاحب قدرت بی کران است ، خواستم که زنهار و پناهم دهد و آنگاه به او امیدوارم شدم و جانم قوت گرفت و کوچه های خیال را تا کوچه های معرفت با امید پیمودم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:43  توسط محمد اصلانی  | 

خالقا در آن هنگام که کینه ها بر قلبمان تازیانه می زنند و بادهای زهر آگین روحمان را پژمرده می سازند و در آن دم که فضای وجودمان زیر سنگینی نفرت خرد می شود، آن لحظه بیشتر از همیشه به تو نیاز داریم تا باران رحمت ات دوباره وجود خزان زده امان را رو به بهار ببرد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:55  توسط محمد اصلانی  |