تبليغاتX
کوچه های معرفت
 

 

هم وطن،همکیش و ای همنوع

                     بیائید ما نیز روح مان را چون شب یلدا بلند همت گردانیم و به خاطر خدا و فقط به خاطر خدا به کلبه سرد یتیمان و درماندگان گرمی بخشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:58  توسط محمد اصلانی  | 

ما دانش اموزان رشته کامپیوتر قصد داریم از امکانات ارتباطی در راه گسترش اخلاق و معرفت استفاده کامل ببریم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 15:10  توسط محمد اصلانی  | 

مولانا شمس الحق تبریزی می فرماید که:

خدا پرستی آنستکه

                خود پرستی را رها کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 6:32  توسط محمد اصلانی  | 

"بزرگترین گناه نا امیدی است"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:54  توسط محمد اصلانی  | 

گزارش های اولیه حاکی از آن است که افراد زیر صاحب اکثریت آراء در شورای شهر قروه درجزین شده اند:

۱- عابدین ایمانی

۲- حسن اسدی

۳- محمود قدسی

۴- مصطفی کریم مخصوص

۵- عنایت اله طاهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:53  توسط محمد اصلانی  | 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جوشش کور است و پيوندی از سر نابينائی .اما دوست داشتن پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن وزلال.

عشق از غريزه آب ميخورد و هر چه از غريزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند وتا هر جا يک روح ارتفاع دارد ٬دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد .

عشق با دوری و نزديکی در نوسان است .اگر دوری به طول انجامد ضعيف ميشود.اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد . و تنها با بيم واميد و تزلزل و اضطراب و"ديدار و پرهيز" زنده و نيرومند ميماند.اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنيای ديگری است .

عشق يک فريب بزرگ و قوی است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمی٬ بی انتها ومطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن .

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که ...هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند ...که حسد شاخصه ی عشق است چه ٬ عشق معشوق را طعمه ی خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگری از چنگش نربايد و اگر ربود ٬ با هر دو دشمنی ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ٬ يک ابديت بی مرز است ٬ از جنس اين عالم نيست .

.........................در پايان اين بخش شريعتی طبق عادت و طبق گفته ی خودش سرنوشت ديگران برايش مهم ميشود ٬ نه نظرشان ٬ برای همسرش و به نظر من برای همگان اين قطعه را مينويسد

استاد شهید دکتر علی شریعتی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:34  توسط محمد اصلانی  | 

 

       برای بررسی و شناخت جایگاه زن از دو منظر و نگاه می توان به موضوع نگریست که این دو منظر عبارتند از:

1- زن به عنوان یک نوع همانند اینکه ما می گوئیم نوع فرشتگان ، نوع پرندگان، نوع درختان و....

2- زن به عنوان یک جنس همانند اینکه می گوئیم مثلا جنس یک شی مانند صندلی ،چوب است آهن است ،پلاستیک است و...

 

 

         از نظر منطقی نوع مقدم بر جنس است یعنی نوع به منزله وجود است و جنس به منزله ابزار و لوازم وجود، برای مثال تا در ذهن یک مهندس خانه ی نباشد شکل خانه بوجود نمی آید یعنی ابتدا باید یک قصد و اندیشه در باره موجودیت خانه بوجود آید و سپس به شکل و چگونگی آن خانه اندیشید.

 بنابراین شایسته است که ابتدا زن را از منظر نوعیتش یعنی انسان بودنش بررسی کنیم و سپس به جنسیت و وجه تمایز او بپردازیم. و البته اگر با زبان آمار سخن بگوئیم شاید با کمی تسامح بتوان گفت که در این حالت 90 درصد قضیه حل است و به تفاوت ها و جنسیت سهم اندکی می رسد.

 

 

     بنابر این  زمانی که به زن به عنوان انسان نگاه می کنیم تفاوتها و مرد و زن بودن کنار می رود و البته امتیازات یا مسئولیت های ناشی از تفاوت نیز از بین می رود و در این حالت هر امتیازی که به انسان تعلق می گیرد ، این امتیاز به هر دو جنس زن و مرد تعلق می گیرد و هر مسئولیتی نیز که بر دوش انسان نهاده می شود در حقیقت مسئولیتی است هم بر مرد و هم بر زن.

 

 

          از این روابتدا باید به بررسی جایگاه انسان پرداخت که همان 90 درصد قضیه است و در این بررسی از دیدگاه اندیشه اسلامی به موضوع می پردازیم و قبل از آن یاد آور می شویم که اندیشه اسلامی بسیار گسترده و وسیع است که نه در حد توان و بضاعت این حقیر است که بتوانم ادای دین کنم و نه در حوصله زمان کوتاه و محدود این جلسه است. اما تا جای امکان تلاش می کنم آنرا با نگاه عرفانی که از آثار عرفاء و مخصوصا حضرت جلال الدین مولوی بر گرفته ام بررسی کنم.

       

 

     

 

  در بررسی جایگاه انسان سه تا سوال مطرح می شود که عبارتند از:

1- مبدا انسان کجاست؟

2- مقصد انسان کجاست؟

3- وظیفه انسان چیست؟

  که مولانا این سه سوال را در این بیت جمع کرده است که:

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم      که چرا غافل از احوال دل خویشتنم  

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود           به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

   در باره سوال اول یعنی مبدا انسان به تصریح آیات قرآن و احادیث نبوی و احادیث قدسی ، آفرینش انسان همانند آفرینش سایر موجودات از سوی خداوند رحمان بوده است اما نگاه خداوند به آفرینش انسان نگاه ویژه ای است و این نگاه خاص ، به انسان موقعیت و عظمت خاصی بخشیده است به گونه ای که در حدیث قدسی آمده است که خداوند فرمود:

 

     « من خاک آدم را چهل صباح با دست های خود تخمیر کردم»

حال منظور و رمز این حدیث هر چه باشد نشان از توجه ویژه به خلقت انسان دارد و این توجه ویژه شاید این باشد که خداوند می خواست آینه ای بسازد که خود را در آن تماشا کند. چنانکه در حدیث قدسی دیگری آمده است که:

 

«کنت کنزا مخفیا- فاحببت انن اعرف- فخلقت الخلق لا اعرف»(گنجی پنهان بودم خواستم شناخته شوم پس خلق را آفریدم که مرا بشناسد)

 

      و باز به تعبیر دکتر شریعتی :

خداوند نمی خواست در کویر عدم تنها نفس بکشد و در پس پرده غیب ، برای ابد مجهول ماند و خداوند نیاز داشت تا انسان را بیافریند و نیاز همیشه زاده نقص نیست بلکه نیازهایی است که زاده کمال است همانند اینکه دل پر حرف به دنبال مخاطب است و چهره زیبا به دنبال نگاه آشنا و غنی نیازمند یک نیازمندی است که به او ببخشاید.

           و به تعبیر مولوی :

گنج مخفی بد ز پری چاک کرد                  خاک را تابان تر از افلاک کرد

گنج مخفی بد ز پری جوش کرد                 خاک را سلطان اطلس پوش کرد

 

 

       و از این نگاه خداوند غنی و ستوده انسان را آفرید تا کمالش را در آینه او تماشا کند و رحمتش را به او بگستراند و از این رو است که سوره های قرآن کریم با عبارت رحمان و رحیم یعنی بخشنده و رحمت گستر آغاز می شود و به تعبیر مولوی هدف از خلق احسان بوده است:

 

 

گفت پیغمبر که حق فرموده است             قصد من از خلق احسان بوده است

من نکردم خلق تا سودی کنم                بلک تا بر بندگان جودی کنم

 

 

2- مقصد انسان کجاست؟

            مقصد انسان جدای از مبدا انسان نیست  و همانگونه که مبدا الهی است مقصد نیز الهی است و خداوند کریم خودش فرموده است که :

               انا لله و انا الیه راجعون

بنابراین رجعت و بازگشت و مقصود انسان نیز الهی است و به تعبیر مولانا:

 

ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم        باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم    زین دو چرا نگذریم ؟ منزل ما کبریاست

 

پس هدف انسان بازگشت به به حریم حضرت حق است و این بازگشت ظاهرا با مرگ محقق می شود اما اگر با بصیرت به آن بنگریم باید بازگشتی بسیار زیبا باشد و آنگونه که حضرت نظامی می فرماید:

 

گر مرگ رسد چرا هراسم             کان راه به توست می شناسم

آن مرگ نه باغ و بوستانست          کو راه سرای دوستانست

تا چند کنم ز مرگ فریاد               گر مرگم ازوست، مرگ من باد

 

    و به راستی اگر مرگ رفتن به سوی اوست آن همه فریاد و فغان بشر در مواجهه با مرگ و شنیدن نام آن چیست و اگر مرگ رفتن به پیشگاه خداوند است آیا نعوذ بالله پیشگاه خداوند آنقدر وحشتناک است که آن همه از مرگ گریزان می شویم و به مرگ بد و بیراه می گوئیم !

 

   در اینجا کمی باید تامل کنیم و به مسئله مرگ باید باز اندیشی دوباره داشته باشیم

که جواب این مسئله را بنده محبوب خداوند حضرت مولوی به زیباترین شکل بیان نموده است و مرگ را همانند آینه صاف و بی نقش می داند که ترک و زیبارو خود را در آن زیبا می بیند و زنگی و سیاه خود را زشت می بیند و آیینه با کسی غرض ندارد بلکه ذات آن ایجاب می کند که شکل مردم را آنگونه که هستند نشان دهد پس این نوع بودن آدمیان در جهان است که رنگ مرگشان را معین می کند و برای بعضیها رنگ سبز رستگاری را به ارمغان می آورد همانگونه که امام علی (ع)

در لحظه نوشیدن شربت مرگ ، با زیباترین جمله  یعنی " به خدای کعبه رستگار شدم " به استقبال مرگ رفت.

   بنابرین از این روست که مولوی می فرماید که:

 

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست        آینه صافی یقین همرنگ روست

پیش ترک آیینه را خوش رنگی است          پیش زنگی آیینه هم زنگی است

ای که ترسانی ز مرگ اندر فرار               آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

زشت روی تست نی رخسار مرگ             جان تو همچون درخت و مرگ برگ

از رسته ست ار نکوی است ار بد است  نا خوش و خوش هم، ضمیر از خود است

 

 

3- وظیفه انسان چیست؟

اکنون که پذیرفتیم ما از اوئیم و به سوی او می رویم ، این سوال پیش می آید که در این گذرگاه انا لله تا الیه راجعون ، این فاصله را چگونه پر باید کرد؟ به زبان دیگر ما یک گذشته ای داشته ایم که درگاه خداوندی بوده است و یک آینده ای داریم که باز درگاه خداوندی خواهد بود و یک زمان حال داریم که زندگی نام دارد و باز درگاه خداوندی محسوب می شود . اما تفاوت انسان با فرشتگان و سایر موجودات از همین جا روشن می شود زیرا خداوند بر این زمان حال انسان اختیار را تفویض فرموده استیعنی این اختیار را به انسان داده است که نوع جایگاه ابدی خود را خودش تعیین نماید و از دو مسیر رضایت و قرب حق یا  قهر حق ، یکی را انتخاب نماید. اما در این میان خداوند با لطف و رحمت خود از انسان می خواهد که قدم در راه رضایت حق بگذارد تا عنایت خداوندی او را به مقام بندگی برساند

 

 

از همین رو در قرآن کریم مهمترین وظیفه انسان پرستش خداوند ققلمداد شده است آنجا که می فرماید:

    « و ما خلقت الانس و الجن الا لیعبدون » یعنی انسان و جن را نیافریدم مگر برای پرستش خودم .

      از همین روست که موجودات جهان به جبر و اختیار به پرستش حضرت حق مشغول هستند اما پرستش از روی اختیار از آن بندگان شایسته خداوند است که دست افشان و پای کوبان به ستایش پروردگار مشغول هستند. و آنها در کوچه معشوق خداوندی چون مجنونی هستند که:

    چشم آنها پر است از خیال دوست

    زبان آنها پر است از نام دوست

 و صمیم جان آنها پر است از ذکر دوست

 

    و اینها در حقیقت دوستان خداوند و بندگان پاک خداوند می باشند و عشق بین خدا و آنان عشق دو سویه است یعنی هم آنها عاشق خداوند هستند و هم خداوند عاشق آنها.

 و یکی از این بندگان بر گزیده که خداوند عاشق او شد و او عاشق خداوند، و ماموریت یافت تا تا غمزه آسمانی خود رهنما و سر خیل عاشقان به سوی یگانه معشوق هستی یعنی خداوند گردد، بنده برگزیده خداوند حضرت محمد (ص) است که خداوند خود فرموده است که :

    " لو لاک لما خلقت الافلاک"

  یعنی " ای محمد اگر تو نبودی آسمانها را خلق نمی کردم"

 

    و به تعبیر مولوی:

         با محمد بود عشق پاک جفت         بهر عشق او خدا لو لاک گفت

 و به تعبیر حضرت حافظ

 

نگار ما که به مکتب نرفت و خط ننوشت

                                          به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

       بنابر این وظیفه اصلی ما پرستش خداوند است و هر کار و هر امری به جز پرستش ، امر فرعی و زاید است مگر آنکه از دریچه آن امور فرعی نیز مقصود ما پرستش حضرت حق باشد. از همین رو مولوی در کتاب فیه ما فیه تمثیلی دارد بدین مضمون که :

 

«همچنان که پادشاهی ترا به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیــــــگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنان است که هیچ نگزاردی. پـس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است . چون آن نمی گـــــزارد پس هیچ نکرده باشد.»

  

    و البته مقصود از پرستش نیز نماز و روزه خالی نیست بلکه به رنگ خدا شدن است یعنی گفتن به خاطر او باشد و نگاه به خاطر او و شنیدن و نفس کشیدن و هر کاری به خاطر او باشد و همه هستی را همانند نامه او بداند و بدون نام او به هستی او و نامه او نظر نکند و به قول نظامی:

ای نام تو بهترین سر آغاز      بی نام تو نامه کی کنم باز

 

   اما آن کسانی که از امتیاز اختیار صورت قهری آنرا انتخاب می کنند و به راهی می روند که آن راه عشق و دوستی و پرستش نیست بلکه راه جفاکاران و مغضوبین است ، آنان نیز سر انجام به در گاه خداوند خواهند رفت اما چون جان آنان از نور رحمت و لطف زنده نشد ، به ناچار باید به جهنم بروند تا با سوز آتش قهر به خود آیند و به ستایش پروردگار بپردازند. و به تعبیر مولانا:

   دوزخ جای معبد است و مسجد کافران است زیرا ، که کافران حق را در آنجا یاد کنند، زیرا گاهی پرده غفلت چنان است که فقط درد و رنج آنرا کنار می زند و از اینرو است که کافران و کژرفتاران چون در راحت و صحت ، تسبیح خدای را جای نمی آورند ، به دوزخ می روند تا در آنجا ذاکر باشند و پرستش نمایند. چنانکه:

 

   چون عبادت بود مقصود از بشر             شد عبادتگاه گردنکش سقر

کافران کارند در نعمت جفا                      باز در دوزخ نداشان ربنا

چون لئیمان در جفا صافی شوند                ور وفا بینند خود جافی شوند

مسجد طاعاتشان خود دوزخ است             پایبند مرغ بیگانه فخ است

هست زندان صومعه مرد لئیم                  کاندر آن ، ذاکر شود حق را مقیم

ما خلقت الجن و الانس بخوان                  جز عبادت نیست مقصود از جهان

 

 

        پس خلاصه اینکه آمده ایم تا برویم و اختیار نوع رفتن را خداوند به خود ما واگذار نموده است . پس برای اینکه راه نیکان را انتخاب کنیم باید نگاهمان را به دنیا اصلاح نمائیم . یعنی خود را از اسارت دنیا برهانیم و معنی این سخن آن است که در دنیا باشیم اما کار آخرت بنمائیم .

 

    معنی کار آخرت کردن هم ، نوشتن وصیت نامه و تعیین محل دفن و انتخاب نوع شعر روی سنگ قبر و خلاصه ساختن یک همزاد وحشتناک از مرگ نیست. بلکه  به گونه ای سرمایه گذاری کنیم که قابل انتقال به آخرت باشد.

 

   برخی از سرمایه گذاریهای آخرت عبارتند از یتیم نوازی و محبت و دستگیری از یتیمان و ضعیفان، بر کندن علفهای هرز خشم و حسد وتکبر و زیاده خواهی از وجود و به جای آن کاشتن و پرورش گلهای مهر و بخشش و تواضع و قناعت و... است و خلاصه اینکه بخش عمده داشته های مادی و معنوی خود را در بانک ابد مدت نیازمندان سپرده گذاری نمائیم تا در فردای ابدی سود جاودان آن یعنی ریاضیت پروردگار را بدست آوریم .

 

 و به قول چارلی چاپلین هنر پیشه مشهور و انساندوست که در نامه ای به دخترش می نویسد که:

     اگر خواستی دو فرانک خرج کنی به یاد داشته باش که سومین فرانک از آن راننده تاکسی است که برای خرج زن و بچه خود به آن نیاز دارد و تو آنرا به عنوان انعام به او بده.

 

 

        

 

 

تفاوت زن ومرد

 

     بعد از پذیرفتن این نکته که زن و مرد در نوع بودن و در انسان بودن تفاوت و در اصل امتیازی بر همدیگر ندارند و در مکاتب آسمانی و خصوصا مکتب اسلام به هر دو جنس مرد و زن یکسان نگاه می شود اکنون این سوال مطرح می شود پس چرا در ظاهر و رفتار تفاوتهایی بین زن و مرد وجود دارد و گاهی این تفاوت ها موجب برداشت هایی تبعیض آموز بین زن و مرد گشته اند و گاهی به وسیله ای برای کوبیدن زن به جرم زن بودن شده است؟

 

در جواب باید اشاره کرد که درست است که بین زن و مرد در اصل انسانیت تفاوت وجود ندارد ولی در برخی جنبه های شخصیتی و برخی استعداد ها بین زن و مرد تفاوت وجود دارد.

 

    منشا این تفاوت برخی تاریخی و اکتسابی است و برخی به ساختار وجودی و روحی زن بر می گردد و ارتباطی به شرایط زمانی و مکانی ندارد و به عبارت دیگر برخی تفاوتها عرضی و بیرونی هستند مانند اینکه یک زمان زنها حق تحصیل و کار در بیرون نداشتند اما برخی تفاوتها جوهری بوده و ربطی به شرایط ندارند مانند مهر مادری و...

 

     بنابراین ما باید بپذیریم که بین مرد و زن تفاوتهایی وجود دارد اما این تفاوت از نوع رتبه ای نیست یعنی مانند تفاوت اول ابتدایی با دوم نیست که ما بتوانیم نتیجه بگیریم که مقام دوم ها از اولها بیشتر است بلکه تفاوت از نوع اسمی است  و در تفاوت اسمی هم رتبه و مقام جایگاهی ندارد بلکه فقط بابت شناخت و بررسی این تفاوت مطرح می شود. و از این روست که در قرآن کریم نیز می فرماید:

 

 

بعد از اینکه قبول کردیم که بین زن و مرد تفاوتهایی وجود دارددر اینجا سه نوع نگاه می تواند بوجود آید:

1-   نگاه اول همان نگاه سنتی است – البته لازم به یاد آوری است که نگاه سنتی به معنای نگاه دینی نیست اما تلاش گسترده ای نموده است تا مبانی نظری خود را با تکیه بر دین محکم سازد و در این میان از هر مطلب و حدیثی که بوی محکومیت زنان می آید سود جسته است- که این نگاه  تفاوت را رتبه ای در نظر می گرفت و از این تفاوت رتبه ای دیوار بلندی می ساخت که یک طرف آن حق بود و طرف دیگر آن محکومیت، یعنی مرد حق داشت : ثروت داشته باشد، مقام و شهرت داشته باشد، اختیارات و حق تصمیم گیری گسترده داشته باشد، از تحصیلات و تفریح و... بر خوردار باشد و در مقابل

زن فقط و فقط به خاطر زن بودن:

محکوم باشد که خانه نشین شود، از تحصیلات و اشتغال و ثروت و حق اعتراض و تصمیم گیری و دیگر حقوق انسانی محروم بماند و حتی از اسم خودش هم محروم باشد به گونه ای که در محافل و عرصه های عمومی کسی جرات بردن نام همسر و دختر خودش را نداشت و معمولا از صیغه های پانزدهم و شانزدهم عربی از قبیل ضعیفه و عاجزه و یا کلفت و کنیز و منزل و دختر فلانی و مادر بچه ها و .... استفاده می شد.

 

2-   نگاه دوم نگاه فیمینسم افراطی است – لازم به توضیح است که اصطلاح فیمینسم به تفکری گفته می شود که از حدود 200 سال قبل در اروپا و مخصوصا فرانسه شکل گرفت که بر اساس آن خواهان برابری حقوق زنان با مردان بود و به دنبال آن جنبشهای فمینیستی در جهان گسترش یافت و حتی بسیاری از مردان به این جنبش پیوستند و دست آوردهای مهمی از قبیل حق رای و حق اشتغال در بیرون و... را به دست آوردند که تا اینجا قضیه کاملا مثبت و منطقی است-

 

اما شکل افراطی فیمینیسم به دنبال رسیدن زن به مرد است اما در این راه زن بودن زن را از او می گیرد یعنی مهمترین گوهر زن را که روح لطیف وی است از او می گیرد و به دنبال ساختن موجودی است که به همه چیز طغیان نماید و با این توجیه که مهر و عاطفه زنان را عقب نگه داشته است به دنبال ریشه کنی مهر و ویژگیهای روحی وی است ، غافل از اینکه اگر تبعیض ها و بی عدالتیهای اجتماعی را اگر مردان یا جامعه ایجاد کرده است، اما ساختمان وجودی زن و شرایط روحی او ، لازمه بقای اوست و خداوند بزرگ آنرا در وجود زن به ودیعه نهاده است و این بدان می ماند که ما از یک پرنده برای اینکه دویدن سریع یاد بگیرد ، بال و پرش را بشکنیم. و شاید پیوند سوداگری بی تعهد و فیمینیسم افراطی بوده است که راه طرقی زنان را از طریق حراج عفت او همراه با کالاهای مصرفی جستجو می کند.

 

3-   نگاه سوم نگاه وحدت گرا و استعداد محور است که مسلما همه اندیشه های اصیل و خدا محور و از جمله اندیشه های اسلامی در این چارچوب به مسئله می نگرند.

بر اساس این نگاه زن و مرد همانند دو تکه آهن ربای نا همنامی هستند که با وجود داشتن جنسیت مشترک دارای استعداد متضاد جذب و دفع هستند و این استعداد مشترک آنها را به وحدت می رساند.

 

    در این نگاه زن و مرد همانند دو تکه زمینی در نظر گرفته می شوند که هر کدام در بار آوری و پرورش محصول خاصی توانایی و استعداد دارند و هر دوی این محصول برای بقای زندگی لازم هستند و اگر جای محصولات عوض گردد خسارات بار خواهد شد و این شبیه آن خواهد شد که در مزرعه ای که برنج خوب به عمل می آید گندم بکاریم و بالعکس.

 

بنابر این از همین جا هست که تفاوت زن و مرد در استعداد ها مطرح می شود و سمبل این تفاوتها در دو مقوله عشق و عقل خلاصه می شود  

 

واژه ی زن از ریشه ی زندگی ست و این بدان روی است که بی زن زندگانی ما مردان فاقد معنا و جاذبه خواهد بود . این که پیامبر ما علاقمندی به همسر را نشانه ی ایمان مرد دانسته و گفته است :« من از همه شما بیش تر به همسرانم احترام می گذارم » . این که فرموده است : « هر که دختر را شاد کند هم چنان بود که از بیم حق تعالی بگریسته بود تن وی بر دوزخ حرام بشود ». همه دلالت بر عزت بی حد و حصر جنس لطیف دارد . نقش والای زن در نزدیک کردن مردان به خداست که سبب می شود تا رسول خدا وی را در ردیف نماز و بوی خوش قرار دهد و بگوید :« از دنیایتان همین بوی خوش زن و نماز که روشنایی چشم من است مرا خوش افتاده است ».

 

 

مثال دیگر اینکه انسان تفکر کند از کجا و چگونه آمده است و برای چه آمده و به کجا خواهد رفت.در این زمینه به آیه «انا لله و انا الیه راجعون»توجه کند و بداند که از سوی حق آمده است و به سوی او باز می گردد و تفکر کند که چگونه به سوی او باید رفتت و چه باید کرد که او می پسندد و مفهوم بیان

مولوی گوید:

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

 

 

و چون پروردگار به فرشتگان فرمود من در زمین خلیفه ای از بشر خواهم گماشت.

گفتند:«پروردگارا! آیاکسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها بریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم.»

خداوند فرمود:«من چیزی می دانم که شما نمی دانید!»البقره-۳۰

 

 

 

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:40  توسط محمد اصلانی  | 

با نام او آغاز می کنم که بدون او نفس کشیدن ندانم و بدون مدد و دستگیری او توان و اراده هیچ کاری را ندارم . او رب ما و ارباب ماست اما او چون دیگر اربابان ظالم و جبار نیست بلکه او مظهر مهر و رحمت و لطف و بشارت و نور است و او خالق یگانه کل هستی است و مهربانی و لطف مطلق است و در عین مهربانی کسی توان گفتگو با او را ندارد . بلکه باید در هر لحظه به درگاه او پناه جست و از او یاری طلبید تا ما را از ظلمات به نور کبریایی درگاهش رهنمون سازد.او سراسر لطف و مهربانی است و اگر ذره ای از این معنا را دریابیم از جهنم ظلمانی وجودمان فرار کرده و مستی ابدی خواهیم یافت.پس آنگونه که محمد آن پیام آور رحمت از غار حراء به سوی نور شتافت ما نیز از او تمنا کنیم که ما را هم از غار منجمد و فسرده و پریشان وجود مان به آستان نورانیش پرواز دهد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:13  توسط محمد اصلانی  | 

با نام او آغاز می کنم که:

ای نام تو بهترین سر آغاز

  و بی نام او قادر به هیچ کاری نیستم که:

 بی نام تو نامه کی کنم باز

           و از او عنایت می طلبم که:

       هم تو به عنایت الهی             آنجا قدمم رسان که خواهی     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:43  توسط محمد اصلانی  |