امروز بزرگواری درخواست کرد تا قطعه کوتاهی بنویسم به عنوان خیر مقدم برای دآنش آموزان اول راهنمایی به مناسبت آغاز ماه مهر و چنین نوشتم:
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو
نامه کی کنم باز
دانش آموزان عزیز ، گلهای با طراوت دشت زندگی، ستارگان قشنگ آسمان علم ، عیدتان مبارک و تولد دوباره تان در آغاز ماه مهر پر از صفا و مهربانی باد. اول راهنمایی ها مقدمتان به دوره راهنمایی گلباران. ما ایمان و یقین داریم که ورود شما گلهای جدید به بوستان این مدرسه، عطر و رنگ مدرسه ، این بهشت روی زمین را زیباتر و زیباتر خواهد ساخت. آری امروز عید شما دانش آموزان و ما معلمان است. امروز عیدی است بس زیبا و به یاد ماندنی و آغاز ماه مهر آنقدر زیبا و به یاد ماندنی است که گرد و غبار زمان و باد و باران سالها هرگز نمی تواند آنرا به فراموشخانه تاریخ بسپارد. اگر امروز آری امروز اگر به میهمانی خاطرات پدرها و مادرهایتان یا بعضی از پدر بزرگها و مادر بزرگ ها بروید و یا اگر در درس مرور خاطرات کسانی بنشینید که در آن روزهایی دور یا نزدیک همانند شما ، آنان نیز کیف بر دوش یا کتاب در دست ، در نخستین صبح ماه مهر، این ماه مهربانی و شور و شعف پا به مدرسه می نهادند، به شما خواهند گفت و با هزاران افسوس پر از عشق به شما خواهند گفت که یاد آن روزها به خیر باد. آنان در این لحظه چون کودکان خیالپردازی خواهند شد که آرزو می کنند کاش عقربه زمان به عقب برگردد و برای یک بار هم که شده آنها را به اول مهر آن سالها ببرد تا بار دیگر مدرسه این بهشت زمینی و معبد عشق قدیمی خود را به تماشا بنشیند.
دانش آموزان عزیز ای گلهای معطر ایران زیبا آیا می دانید که با ارزش ترین هدیه خداوند به ما همین عمر و زندگی ما هست ؟
آیا می دانید که این هدیه با ارزش یعنی عمر و زندگی فقط و فقط برای یکبار به هرکس داده می شود و هرگز تکرار نخواهد شد؟
آیا می دانید اگر از عمرمان و روزهای زندگیمان استفاده درست نکنیم دچار پشیمانی ابدی و غیر قابل جبران خواهیم شد؟
آیا می دانید که سربلندی و سرافرازی زندگی فردایتان و سرافرازی ایران عزیزمان در جهان ، به تلاش امروز شما بستگی دارد؟
و آیا می دانید که خداوند حکیم، دانایان را بیشتر دوست می دارد و عزیزتر می دارد؟
آری همه اینها را می دانید و می دانیم و این همه گفتن فقط برای یادآوری بود که مبادا فراموش کنیم که، که هستیم و از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و وظیفه ما در زندگی و در جهان چیست؟
پس در این روز زیبا و به یادماندنی و در محضر خداوند که جهان محضر خداوند است، فرشتگان آسمانی اش را به شهادت می گیریم که تلاش کنیم تا فقط و فقط از میوه های درخت دانایی بچینیم و هرگز و هرگز از میوه های درخت شیطانی نچینیم.
همانا علم و عمل و پاکی و راستی و درستی و تواضع و بندگی میوه های درخت دانایی اند و نافرمانی و نابندگی و دروغ و دغل و نیرنگ و زشتی میوه های درخت شیطانی اند.
پس خداوندا ای هدایت کننده و راهنمای درستکاران، ما را نیز که به دوره راهنمایی پا گذاشته ایم و بیش از هر زمان دیگر نیاز به راهنمایی ات داریم از ظلمات و تاریکیها به سور نور و روشنایی و به سوی خودت هدایت فرما.
آمین یا رب العالمین.
شب های قدر که ارزش هر شبش برتر از هزار ماه است در راه است. از حضرت حق تمنا دارم به همگان توفیق تجدید بندگی را در این شبها کرامت فرماید. از شبهای قدر نمی نویسم که توانش را ندارم اما می خواهم از انسانی بنویسم که ایام شهادتش و معراجش در تاریخ در این ایام واقع گردیده است. از علی می نویسم همان کسی که به شیر حق مشهور است.
از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل
آری علی شیر حق است اما نه بدان جهت که نیروی بازوانش خیبر کن بوده و ضربت ذوالفقارش سینه دشمنان اسلام تازه جوان را می شکافت. او شیر حق است چون که بر بزرگترین دشمن انسانیت می تازد و او را به اسارت در می آورد. علی دیو نفس را به اسارت برد. او هرگز برای هوی و هوس شمشیر نزد و هرگز از ترس و زبونی روزه سکوت نگرفت و هرگز به خاطر توانگری بر حق ضعیفی پا نگذاشت و هرگز و هرگز و هرگز به خاطر ارضای نفسش حاضر نشد دیگران پا در رکابش بدوند و برای حفظ مقامی که برایش از لنگه کفش کهنه ای کم ارزش تر بود هرگز دروغ نبافت، ظلم ننمود، مکر و حیله به کار نبست و صداقت و انسانیت را زیر پا ننهاد و بالاتر از همه برای رسیدن به دنیا و حفظش هرگز و هرگز نا بندگی نکرد بلکه و صد البته که برای حفظ بندگی دنیا را طلاق داد آنهم طلاق مطلق.
در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
علی شاه بود. علی شاهنشاه بود. علی فرمانروا بود اما علی قبل از هر چیز شاه و امیر نفس وجود خود بود که او می دانست شاهراه بندگی معبود از فراز نفس به خاک نشسته و اسیر عبور می کند و علی می دانست که زیبنده ترین مقام و دارایی تقوا و تقواست و از این رو او تقوا را بر گزید و پیشوای متقیان شد.
او شیر خدا بود و هنگامی که خشم می گرفت نه از بهر هوی که از بهر خدا بود و اینگونه بود که باطل را درهم می کوبید. و می فرمود: آن که برای خدا به خشم آید باطل را هر چه باشد در هم کوبد.
علی چون دگر شاهان نبود که بنده خشم هستند علی شاه راستین بود و خشم را به اسارت در آورده بود:
خشم بر شاهان شه و ما را غلام
خشم را هم بسته ام زیر لگام
علی شیر راستین حق بود که نه تنها صفهای نا بندگان را می شکست که شیر حق است بدان سبب که هوی و هوس را در خود بشکست و حتی بسیار پیش از آنکه شمیر خصم فرقش را بشکافد ، او رستگار شد و با زبان جانش سرود فزت و رب الکعبه سرود.
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر آن است که خود را بشکند
و علی شیر حق بود که عبادت می نمود و زهد می ورزید و تقوا پیشه می کرد اما ذره ای سالوس و ریا نمی ورزید . علی شیر حق بود از برای اینکه قیام به عدل می کرد و حق ستم دیدگان را به آنها باز می گرداند اما ذره ای منت بر کسی نمی گذاشت.
علی شیر حق بود از برای اینکه در شبانگاهان تاریک به یاری یتیمان و بیوه زنان و گرسنگان می شتافت اما کرامت آنان را زیر پا نمی نهاد و از آنها عوض و پاداش نمی خواست.
علی شیر حق بود از برای اینکه شکم خود و اطافیانش را از دسترنج کار در نخلستانها سیر می کرد و روح بلندش هرگز نمی توانست به مال دیگران دست اندازد و کیسه های سیم و زر بیندوزد که به مدحان و متملقانش و دوستان و آشنایانش بپاشاند.
علی مجسمه تقوا بود که تقوا در ذرات جان و وجود عزیزش سیلان داشت نه اینکه تقوا فقط ورد زبانش باشد.
علی فرمانروا و سیاستمداری بود که زبونی دشمن را به قیمت زبونی جوانمردی نمی خواست.
علی آن دانشمند پرهیزگاری بود که روح زیبایش هرگز اجازه مکر و فریبکاری به او نمی داد.
علی آن یگانه مرد خدا بود که وقتی حکومت حاضر شد به عقد او در آید با تمام ایمان و بصیرتش گفت که ارزش حکومت برایم از لنگه کفش کهنه بی ارزشتر است مگر که حقی را زنده کنم. و عجب جمله بزرگی است چون که علی گفته است و آنقدر ایمان در درون این جمله پر است که پس از صدها سال تا عمق جان شنونده اش نفوذ می کند. کافی است نگاهی به تاریخ بیندازیم که ببینیم زمین خونین رنگ تاریخ پر است از کشت و کشتارها به دلیل به دست آوردن حکومتی که در نزد مولای ما کم ارزشتر از لنگه کفش است.
و و و
و علی شیر حق است که چون علی است و علی علی است و علی علی است:
نه بشر توانمش گفت نه خدا توانمش خواند
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را
هفته قبل بنابر یک ضرورت کاری برای شرکت در سمینار بررسی تغییرات کتب درسی توفیق دیدار از مشهد مقدس و عرض ارادت به آستان حضرت امام رضا(ع) حاصل شد .
در این سفرنکات جالبی در بحث های کاری و همچنین در حاشیه مشاهده کردم که هر یک از آنها به گونه ای جالب بود. مثلا استاد کت شلواری چند سال قبل یک نیمچه لباس روحانی پوشیده بود و تسبیح می چرخاند تا شاید معنویت درون یابد و یا نظرهای خواص را به خود جلب کند. از صفای استاد دیگری که لباس معمول خودش را بر تن داشت اما با اینکه با برخی نظراتش مخالف بودم اما به طور شفاهی و هم کتبی ارادت خودم را به ایشان بیان کردم. از راننده ای که خانه اش در کرج زیر انفجار موشک در زمان جنگ خراب شده بود و سرنوشت او را به مشهد کشانده بود و در آنجا نیز به قول خودش زن عفریته اش روزگار را بر او سیاه کرده بود و از نا آرامشگاه خانواده به شلوغی جهنمی خیابان پناه آورده بود و با مدرک لیسانس مسافرکشی می کرد اما امیدهایش پژمرده که نه که نابود نابود شده بود. فقط هنگام پیاده شدن گفتم به خدا توکل کن.
از راننده عراقی که او را نیز روزگار به ایران کشانده بود و با یک زن ایرانی ازدواج کرده بود و با نجابت خاصی که شبیه نجابت غریبه ها بود مسافرکشی می کرد و از همسرش نیز راضی بود اما از دزدها می نالید که همان روز ضبط ماشین اش را برداشته بودند. تاسف خوردم که چرا در چنین شهر مذهبی و فرهنگی چنین مواردی زیاد یافت می شود! آیا این دزدها را نیز شرایط بی رحم روزگار به اینجا کشانده است یا اینکه به قول برخی روانشناسان جنون دزدی دارند و یا به قول بعضی دیگر دزد به دنیا آمده اند. نمی دانم و نمی خواهم قضاوت کنم اما آرزو می کنم نه در مشهد و نه در هیچ جا دزد پیدا نکنیم و دزد فقط و فقط در قصه ها و حکایتها باشد.
اما یکی از نکات جالب خاطره هنگام برگشت است. در هنگام برگشت با یک تاجر افغانی که یک جوان 32 ساله بود در قطار همسفر شدم و چون کوپه مدتی خالی بود سر صحبت را با هم باز کردیم و من بیشتر مصاحبه گر شدم و او پاسخگو. ابتدا از زن و بچه اش گفت. دو دختر و یک پسر داشت. دختر بزرگش 11 ساله و مشغول تحصیل بود. دغدغه دخترش را داشت. می گفت در برخی مناطق افغانستان دخترها را می فروشند و با دخترها و زنان چون کالا رفتار می کنند و اگر مثلا برای یک دختر 16 ساله دو خریدار وجود داشته باشد که یکی 30 ساله و یک میلیون تومان بدهد و دیگری 70 ساله اما ده میلیون تومان بدهد ، دختر بخت برگشته نصیب 70 ساله خواهد شد. او خیلی نگران دخترش بود ، با این رسم مخالف بود اما کابوس این رسم کهن و منحط چنان ضمیرش را نگران کرده بود که می ترسید علیرغم اراده اش ، عزیز جانش را بفروشد. دل داریش دادم و گفتم به خداوند توکل کنید و آنگاه تلاش کنید و به دختران خود اجازه تحصیل بدهید تا درک و فهم آنها افزایش یابد تا آنها خودشان نیز بتوانند حقوق انسانی و اجتماعی خود را به دست آورند.
از تجارتش پرسیدم گفت از ایران و امارات لباس و کفش به افغانستان می برد البته می گفت که گسترش کالاهای چینی مخصوصا کفش های چینی بازار کفش ایران را کم رونق کرده است. خواستم بپرسم که آیا در افغانستان در تجارت کلمه ای به نام انصاف وجود دارد؟ یا اینکه مثل خیلی از جاها واژه مقدس رقابت!!! واژه قدیمی و کم سود!!! انصاف را به کنار زده است؟ او از پدرش گفت و از نصیحت های پدرش او می گفت که پدرم می گوید: اگر روزی فقیری به مغازه ات آمد و به او کمک کردی و چند روز یا چند ماه و یا چند سال دیگر در کاری سود کردی و کارهایت رو به راه شد بدان که پاداش آن کمک است که خداوند به تو باز گردانده است اما اگر یک روز بی رحمی کردی و گران فروشی نمودی و به نیازمندان کمک نکردی و مدتی بعد از آن گرفتاری مالی یا گرفتاری در زندگی پیدا کردی بدان که نتییجه آن عملت است که خداوند باز گردانده است. ذوق زده شدم و سه بار گفتم که احسنت بر چنین پدری که چنین ساده اما زیبای زیبا قانون و رسم تجارت به فرزندش می آموزد. از خیلی چیزهای دیگر حرف زدیم از انتخابات افغانستان تا شیر دره پنج شیر و طالبان و شلاق مردان بی ریش و امکان دریافت برنامه های تلوزیونی ماهواره ای برای افغانها و استقبال گسترده افغانها از سریال یوسف پیامبر و عاشق شدن زنان افغان به این سریال و... حرفهای ما به درازا می کشید که نصف شب شد و دو مسافر جدید به جمع ما پیوستند و به ناچار گفتگو را به پایان بردیم اما هنوز به حرفهای پدر تاجر می اندیشم و می گویم برای حکیم بودن تنها درس و مدرسه کافی نیست شاید لقمه حلال وسیله ای باشد که شیر حکمت را از جان زلال آدمی جاری سازد.
چندی پیش به روستای زادگاهم رفته بودم. چون هر دفعه که به آنجا می روم به دنبال خاطرات بسیار شیرین کودکی ام می گشتم که در گوشه گوشه آنجا و در لابلای در و دیوار وکوچه ها به آرامی خوابیده اند و هر چند که گرد و غبار زمان بر آنها نشسته است اما کهنه و بی ارزش نشده اند و هر چند شاید به درد هیچکس نخورد ، اما برای من همانند کتاب عهد عتیقیست که هر حرف و کلمه و ورق آن گذشته ام را زنده می کند و روح خیال پردازم را به آرامی نوازش می دهند و چنان ماهرانه گذشته ام را برایم نقاشی می کنند که همچون مرحوم شهریار آرزو می کنم که کاش یکبار دیگر به عالم کودکی باز می گشتم ... اما بگذریم که قصدم گفتن این نبود. قصدم این بود که بگویم و بگویم و بگویم که در حین شکار خاطرات ناگهان چشمم به خاری افتاد که در بالای یک دیوار بلند روییده بود. به پایین دیوار نگریستم چند شاخه گلی زیبا نیز در پایین روییده بود. عجب منظره ای بود. به ظاهر خار از گلها بالاتر نشسته بود و در خیال خار خود به گلها فخر و مباهات می فروخت که هان : این منم که خارم و از گلها برترم زیرا که تخت من بالای دیوار است و جای شما آن پایین است و این منم که هر کسی ببیندم به جاه و عزت و بزرگی ام گواهی خواهد داد و شهادت خواهد داد که از گلها برترم.
خنده ام گرفت و ژست روانشناس به خود گرفتم و به رایگان او را معاینه نمودم و درد او را یک درد غیر گیاهی تشخیص دادم . به او یاد آور شدم که به جنون خودشیفتگی آدمی دچار شده است و نسخه علاج آن نیز نزد حضرت صائب تبریزی است که فرموده:
من از روییدن خار سر دیوار دانستم
که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها
خیلی وقت بود مطلبی ننوشته بودم پای رایانه نشستم و صدای دلنشین و روحبخش استاد مسلم موسیقی ایران زمین استاد شجریان را روشن کردم. طبق معمول برای زدون تلخی جانم به سراغ تصنیف خیالش رفتم تا شکری از جان مولانا که با کلام استاد همراه بود نوش جان کنم.
آمده ام که سر نهم عشق ترا به سر برم
چون تو بگوئیم که نی نی شکنم شکر برم.
روحم سبز شد و جانم شیرین. شیرین تر از شهد و سبزتر از بهار. هم به مولانا آفرین گفتم و هم به استاد خوش آواز و لحظه ای به عمق آواز سفر کردم و از آنجا سوار بر اوج خیال به درون مثنوی رفتم تا شاهدی و مطلبی آورم که هم ارادتم را به مولانا نشان دهم و هم معنی به دوستان فهیم هدیه کنم. البته همین الان ندایی از درونم نهیب زد که بس کن تا کی و چند و چقدر به تمجید از مولانا می پردازی؟ مگر تو شخص پرستی و یا تعصبی چشمانت را کور ساخته است و یا مگر مولوی کیست ایا غیر از این است که شاعری هست و مثل شاعران دیگر شعری گفته است که حتی ظاهری روان نیز ندارد؟
خواستم به نهیب درونم پاسخ دهم و دفاع جانانه ای از مولانا بنماییم. اما نهیب دیگری با نیشخند تلخی بازم داشت و یادآورم شد که: ای محتاج و گدای قطره ای معنا ترا چه توان باشد که در وصف اقیانوس جان سخن بگویی خاموش که مثنوی خود خورشید تابان است که خداوند عظیم از مشرق وجود مولانا به جهان تابانده است.
گر شدی عطشان بحر معنوی
فرجه ای کن در جزیره مثنوی
فرجه کن چندانکه اندر هر نفس
مثنوی را معنوی بینی و بس
شاخه های تازه مرجان ببین
میوه های رسته زآب جان ببین
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود
آن همه بگذارد و دریا شود
قبول کردم و خواستم حرفی نزنم که ندای دیگری گفت آخر بگو چرا این همه مولانا را دوست داری؟
گفتم آخر چرا دوست نداشته باشم. مولانا بنده پاک خداست . او کلام پیامبر است او نفس مطمئنه است او خاکی افلاک نشین است. آخر او بود که جانم را ایمان بخشید. او بود که چشمانم را به حقیقت ایمان باز کرد. او بود که جوانی سبزم را با ایمان سبز و راستین پیوند زد. آخر در سخن او دروغ و حرص و تزویر نیست. سخن او از عالم ایمان و یقین است. سخن او جانم را طراوتی بخشیده که سخنان تزویری و ریایی بر دلم نمی نشیند و فریب مدعیان را نمی خورم.آخر سخن مولانا از شکوه عشق و ایمان می آید. سخنش چون آفتاب بهاری است که دلهای یخ زده و فسرده را زندگی دوباره می بخشد. آری سخن مولانا از جنس و رنگ دیگر است و سخنش از عالم جان و جانش از عالم یقین بهره مند است. او سخنش پله آسمان است:
نردبان آسمان است این کلام
هر که بر این بر رود آید به بام
خواستم اوج بگیرم و زیاد بگویم اما ندای درون مانعم شد و از مثنوی مثال آورد که:
مدح تو حیف است با زندانیان
گویم اندر مجمع روحانیان
شرح تو غبن است با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
قانع شدم و از حضرت حق خواستم تا الطافش شامل حالم شود و من نیز خوش آواز و خوش بیان گردم. هرگز دروغ نگویم که دروغگو دشمن خداست و دروغگو زشت روی و زشت خوی می شود. هرگز با زبان ناصادق و تزویر و ریا سخن نگویم که تزویر قبل از هر کس یقه خود تزویر گر را می گیرد. از خداوند خواستم تا به احترام روح مصطفی و مولانا صداقتی بر گفتارم جاری سازد تا دیگران را به آستان جلالش رهنمون گردم و پناه بردم به درگاهش از اینکه چون آن موذن زشت آواز نگردم.
حکایت موذن زشت آواز:
حضرت مولانا حکایت می آورد که در ایالت کافرستان موذن زشت آوازی قصد اذان نمود یاران بدو گفتند با این آواز زشتت اذان نگو که کافران ممکن است تحریک شوند و جنگ و خونریزی شود اما آن موذن خود شیفته زشت آواز اصرار کرد که اذان بگوید و چنین نیز کرد. ناگهان کافری با هدایای گرانبها به دیدنش آمد و خواست هدایای ارزشمندی به او تقدیم کند. پرسیدند چگونه است که تو کافری اما به موذن مسلمان جایزه می دهی. گفت دختری داشتم که نور ایمان در دلش رخنه کرده بود و قصد مسلمانی داشت و مرا آزار می داد اما از بانگ مکروه این مرد از ایمان منصرف شد و من آسایش یافتم و این پاداش از برای آن است.
خداوندا پس با تمام وجودم به آستان پرجلالت پناه می آورم از اینکه جاهل و نادان و ناخالص باشم آنگاه چون آن موذن زشت آواز دیگران را به سوی بندگی تو بخوانم. خداوندا تو می دانی که آرزویم این است که پنجره ای باشم رو به درگاه بی کرانت اما از هر چه که بوی ریا و تظاهر می دهد باز به تو پناه می آورم.
وقتی می بینم که کسانی پشت دیوار ریاء پنهان می شوند و لاف و گزاف سر می دهند که چنانم و چنینم و خالصم و مخلصم و ساده ام و بی ریا هستم و چنان و چنان و باز صد چنان و چینینم و وقتی از برکت نور معرفت لطف خداوندی می بینم که آشکارا ریاء کارند و چیز دیگر می گویند و در حالی که چیز دیگر هستند، آنوقت به یاد خیلی نکته ها می افتم. به یاد خیلی نکته ها می افتم . به یاد مثنوی شریف می افتم که:
پادشاهان جهان از بد رگی
بو نبردند از شراب بندگی
پادشاهان جهان از بد رگی
بو نبردند از شراب بندگی
و باز به یاد این مثل می افتم که یکی خروسی دزده بود و در زیر بغل پنهان نموده و داشت می رفت.صاحب خروس که دم خروس را از زیر بغل می دید گفت خروسم را تو دزدیده ای؟ آن دزد قسم یاد کرد که من ندزدیده ام . جوابش داد دم خروس را باور کنم یا قسم تو را!
یا به یاد آن شغال تزویر گر می افتم که در خم رنگ می رود که خود را به رنگ طاوسان درآورد اما آواز نحسش چون ریشه در بی صداقتی دارد او را رسوا می کند.
و باز یاد آن یکی که در حرف و سخن به مال مردم نزدیک نمی شد از ترس دچار شدن به آنفولانزای مالی .اما مردم با اشتیاق و البته با صد اشتیاق مال خود را به او نزدیک می کردند تا او در مقابل آنفولانزا واکسینه شود!!!
گفتم که به یاد خیلی نکته ها می افتم اما حرف پنهان و یا شاید آشکار دلم را و یا بهتر بگویم درد بر دل نشسته از غبار ریاء را می خواهم از زبان مولانا که زبان آرامش است بگویم که مولانا چون به دریا پیوسته و خود دریا شده است تنگ نظریهای چون من حقیر را ندارد از این رو کلامش و حتی عتابش نیز شیرین و دل نشین است و اما حکایت:
پوست دنبه و لاف زن
شخص بی چیزی پوست دنبه ای به دست می آورد و هر صبح در حالی که غذایی به دست نمی آورد تا شکمش را سیر سازد از آن پوست دنبه بر لبها و سبیل خود می مالد تا در انجمنها و در جمع مردم به دیگران نشان دهد که مرد متمول و ثروتمندی است و شاهدش نیز سبیل های چرب اوست.
شکم گرسنه او که شاهد ریاکاری او بود دست به سوی حضرت حق بلند می کند که خداوند ا این ریاکار را رسوا کن تا من از گرسنگی نجات یابم.
چون دعای شکم از روی صدق بود خداوند گربه ای را مامور می کند تا دنبه را برباید و آنگاه کودک آن مرد از ترس دوان دوان به داخل جمعی که مرد ریاکار آنجا بود می شتابد و فریاد سر می دهد که پوست دنبه ای که بر سبیل می مالیدی گربه برد! حاضران بر ریای مرد خندیدند و سپس از روی ترحم کمکی کردند تا شکمش را سیر نماید. و او با عبرت از نفاق و با دیدن راستی توبه کرد و دست از ریاء برداشت.
پوست دنبه یافت مردی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده ام در انجمن
دست در سبلت نهادی در نوید رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کاین گواه صدق گفتار من است وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشکمش گفتی جواب بی طنین که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش برنهاد کان سبیل چرب تو بر کنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا یک کریمی رحم افکندی به ما
کای خدا رسوا کن این لاف لئام تا بجنبد سوی ما رحم کرام
مستجاب آمد دعای آن شکم سوزش حاجت بزد بیرون علم
چون شکم خود را به حضرت در سپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دویدند او گریخت کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد آب روی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدآن چرب می کردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام بی تکبر راستی را شد غلام
بهار فصل سرسبزی و رویش است. می گویند چون بهار فرا رسد و ابرهای باران آور به جنبش و حرکت آیند و لبخند گرم خورشید بر چهره زمین افتد،آنگاه جوانه های داخل خاک بیدار می شوند و در صحبگاه بهاران ،چهره را با رنگ سبز نقاشی می کنند و خود را عطرآگین نموده و اول به آسمان و سپس به زمین و به همه و همه سلام می دهند. سلامی سبز و سلامی تر و تازه و زندگی بخش. پس ما نیز به رسم ادب پاسخش می دهیم و می گویم بهار جانبخش سلام خوش آمدی ، صفا آوردی و با آمدنت روح و دل یخ زده ما را زندگی دوباره بخشیدی، عمرت دراز و صورت سبز قشنگت دور از خزان و زردی باد.
راستی کلمه بهار چقدر زیبا و جان بخش است و آنقدر این نام هیجان آور است که گاهی فکر می کنم حتی جوانه های داخل خاک با شنیدن نام بهار جان می گیرند و از خاک بر می آیند تا به افلاک برسند حتی اگر باران و ابر و حرارت نیز نباشد هرچند که ابر و باران و گرمی نیز با شنیدن نام بهار دست به سینه آماده خدمت می شوند تا آنها نیز در رویش و آفرینش دوباره سهمی بگیرند و از این راه به پروردگار کریم اعلام بندگی نمایند و مگر نه این است که خداوند، خالق و آفریدگار است پس بهار نیز دستی از دستان خداوند است که به امر او به آفرینش می پردازد و چهره زمین را آنگونه می آراید که چشم ها و تمام حواس را مسحور می سازد و با زبان دل می سراید که:
در صنع تو کامد از عدد بیش عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
آری این اشعار زیبا ،تراوشی از روح سبز و بهاری جادو سخن جهان نظامی گنجوی بود که در بهارستان لیلی و مجنونش و در نیایش آغازینش خطاب به آفریدگار زیبا بر زبان رانده است.نظامی جادو سخنی است که شنیدن نامش ما را نا خودگاه به کوچه لیلی می برد تا ناله های زیبا و عاشقانه مجنون را بشنویم و هر یک به فراخور حالمان نکته ای و حکایتی دریابیم اما قصه لیلی و مجنون را به حال خود واگذاریم که تا ابد سبز و تر و تازه و بهاری بمانند. راستی چرا چنین است و قصه لیلی و مجنون بهاری و جوان مانده و از مرز ابیات فراتر رفته و به قصیده عشق و جوانی تبدیل گشته است:
محبوبه بیت زندگانی شه بیت قصیده جوانی
نظر شما را نمی دانم و هرچه که باشد گرامی و ارزشمند است اما دل و جان گواهی می دهد که نظامی شیرین سخن، قصه اش را و حکایات و اشعارش را اگر در ظاهر و مجاز به این و آن تقدیم کرده، در حقیقت و در اساس نیایشی بوده که در برابر لیلی خود بر زبان آورده است و این نیایشها چنان خالص و زیبا بوده که آفریدگار عزیز و توانا آنرا پذیرفته و با انگشت بی مثالش بر آن مهر قبول زده است.
شاید گفته شود که نظامی این و آن را نیز مدح کرده است اما اگر مدحی نیز کرده باشد نصیحت و هشداری در قالب کلمات بوده است وگرنه او فقط و فقط سلطان عشق ازل را نیایش و ثنا گفته است آنجا که در نیایش آغازین لیلی و مجنون که در حقیقت خود مجنون و معبودش لیلاست چنین می گوید که:
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
و به راستی ما نیز باید همانند شیرین سخن گنجه، و اگر قبولمان کنند و اجابت افتد باید از جان و با تمام وجود فریاد بر آوریم که :
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
خواه آن دگران تخیلات سیاه درون از تکبر و ریاء و حسد و عجب و غرور باشد و خواه دنیا داران و صاحبان جاه و تاج و برج و گنج و صندلی و نشانهای زرین و رنگین و نام و القاب دراز و طولانی. و باز به راستی اگر کسی چون نظامی و چون نظامی ها و چون پاک مردان و زنان پاک که آولیاء الله نامیده می شوند باشند و یا لاقل اندکی از چشمه معرفت آنها را با جام صداقت بنوشند آنها نیز می توانند نیایش کنند که:
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
و اگر ..... و اگر سلطان و معشوق کسی آن لیلی یگانه هستی آفرین باشد، به یقین و به هزاران یقین وجودش و روانش و روحش و نامش چون بهار سبز و تر خواهد شد حتی اگر در دیده ظاهر بهار نباشد و زندگی ظاهری به خاموشی گراید که به قول حضرت مولانا جلال الدین:
عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار و بی خزان سبز و تر است
پس روح عاشق همیشه سبز و با طراوت و بهاری و در کوی عاشقان لیلی مقیم و ساکن خواهد گردید حتی اگر خبری از بهار و زندگی دنیوی نباشد.
دلتان عاشق و روحتان بهاری و بر روان نظامی و مولانا فاتحه سبز همراه با شکوفه صلوات.
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
عید بر همه عزیزان مبارک و بهارتان سر سبز و سال جدیدتان پر از رحمت و بشارت خداوندی باد.
باز هم بوی عید. باز هم ساز و آواز دستفروشان و ماهی فروشان. باز هم فرش روبی و خانه تکانی و باز هم هیاهو در هیاهو.
دیروز بود ؟ پریروز بود؟ پس دیروز بود؟ هر چه بود متعلق به دوران کودکی بود و تو گویی که انگار دیروز بود و من و هم سن و سالها ما می شدیم در کوی و برزن راه می افتادیم و به بهانه نزدیک شدن عید آتش بازی و ترقه سازی و ترقه بازی می کردیم.شعار معروف چهارشنبه سوری هرگز فراموش نمی شد« سرخی تو از من ، زردی من از تو» شب عید نیز شعر و شعار خود را داشت که مضمونش چنین بود: « زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند».
شب عید گرچه پر از شور و هیجان بودیم اما می دانستیم که باید زودتر به رختخواب رفت تا ماموریت صبح نخستین روز فروردین را با قوت آغاز کرد. هرچند پابرهنه نبودیم و مادرمان تعداد مرغ نگه می داشت و ما نیز از تخم مرغها سهمی داشتیم اما گرفتن جوراب و تخم مرغ از دست دیگران لذت دیگر داشت. شاید شبیه لذت غنایم بود البته نه از دشمن که از خاله و عمه و در و همسایه دریافت می کردیم . جورابها سهم مادرها بود زیرا وظیفه داشتند جورابها را عوض کرده و سپس به صاحبانشان بازگردانند. اما تخم مرغها از آن خودمان بود و حق داشتیم که قمار تخم مرغ بازی راه بیندازیم و تخم مرغها را به همدیگر بزنیم و تخم مرغ شکسته و مغلوب را تصاحب کنیم و خوشحالی خود را مضاعف کنیم هر چند مغلوب شدن نیز غصه ای نداشت. شعر و دعای روز عید را فراموش نکنیم که ورد زبان بزرگترها بود. صد سال به این سالها یا صد سال بهِ از این سالها.هر چند تکاپوی عید زیاد بود اما تکاپوی خورشید از ما زیادتر بود و تند تند به پشت کوههای مغرب می شتافت تا استراحتی کرده باشد.هیچ غمی نداشتیم به جز یک غم پنهان که آن هم غم تکالیف و مشق های اجباری مدرسه بود که معلمها بر ما تحمیل کرده بودند. این چنین بود که روزرهای زیبا یکی پس از دیگری چشمکی می زدند و در آنسوی دیوار زمان برای همیشه به دیگر خاطره ها می پیوستند. ناگهان صبح یکی از روزها بیدار می شدیم و سیزده بدر را در خانه می یافتیم. باید تصمیم مهمی می گرفتیم یا در خانه می ماندیم و سیزده را با انجام تکالیف عید نحس می کردیم و یا به صحرا می رفتیم اما هر لحظه از دلهره و ترس فردایش آرام و قرار نداشتیم.
صبح روز بعد از سیزده چهره دانش آموزان واقعا دیدنی بود. درست است که اکثر آنها لباس نو به تن داشتند اما چهره ها متفاوت بود.برخی شاد بودند مشخص بود هم عید را خوش گذرانده اند و هم تکالیف را نوشته اند. برخی در ترس و اضطراب و شاید در قصه غصه پدر بزرگی بودند که برای چندمین بار مرده بود تا بهانه رفع تکلیفشان بشود. برخی نیز در خوف و رجاء بودند و خلاصه هر که در اندیشه ای اما رنگ رخسارشان نیز گواه اندیشه آنان بود...
بگذریم نباید زیاد درباره مدرسه بنویسم. از عید آن روزها می نوشتم. می نوشتم چقدر شادی و شعف داشتیم و چقدر برای رسیدنش روزشماری می کردیم. اما امروز برای من و شاید برای کسانی نیز که چون من می اندیشند عید نیز دیگر آن لعاب و رنگ و زیبایی گذشته ها را ندارد. البته آهنگ تغییرات امروز بسیار شتابان است و دیگر از بازار زغال فروشان خبری نیست و دیگر کسی نمی گوید که زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند و حتی هم بگویند حرف عبثی بیش نخواهد بود که زغال مادرزاد سیاه است و روسیاهی حسن زغال است و نه عیبش. به نظر باید گفت که زمستان رفت و روسیاهی به کسانی ماند که در خانه های گرم نشستند و گفتند و خندیدند اما ندیدند که کمی آنسوتر بچه ها به امید ناهار دروغین فردا خواستند بخوابند اما سرما اجازه خوابشان نداد.روسیاهی به آنانی ماند و می ماند که می توانند باری از دوش درماندگان بردارند اما برنمی دارند. روسیاهی به کندوهایی می ماند که پرند و پرتر می شوند و پرند و پرترشان می کنند و منتی از گرد و خاک بر سر درماندگان بی سر پناه می ریزند. چه می نویسم کندو چیست ؟ پرترشان می کنند یعنی چه؟ مگر نه این است که همه دسترنج دستان پنبه ناز خود را می خورند؟ مگر نه این است که شکم ها سیر و انبانها لبریز است؟ اصلا قلم که نه بلکه صفحه کلید خیلی خودسر و نافرمان است که اینها را می نویسد و من تصحیح می کنم که عید در راه است و باید خوش بود و شاد گشت و امیدوار شد و مشکل جوانها و ندارها هم یک روز حتما حل می شود و چه ایرادی دارد که جوانها به جای 30 سالگی در 60 سالگی به خواستگاری بروند و آن موقع مخارج نیز کمتر می شود و عقد و عروسی و شب هفت را با هم برگزار می کنند و عروسها به جای چادر سفید با گیس سفید به خانه بخت می روند! چه فرقی می کند سفید سفید است خواه چادر باشد یا گیس.
عصبانیت هنگام نوشتن خیلی بد است چون کم مانده بود صفحه کلید را با ضربه محکم بشکنم آخر چرا باید یک وسیله و چند تا دکمه بتواند افکار درون آدم را آشکار کند و او را از هدفش دور سازد مگر نه این است که عید نزدیک است و بهار در پیش و من چه حقی دارم با ذهن مریض خود هذیان بنویسم. بالاخره در همه جا مشکلاتی هست و مشکلات نیز آدمها را آبدیده تر می کند پس یک معادله جدید ریاضی که ریاضی دانان عهد بوق ابداع کرده اند و من به اسم خودم ثبت می کنم معتقد است هرچه مشکلات و بدبختی بیشتر، آدمها آب دیده تر و آب دیده تر و نتیجه فرمول هم خیلی جالب است و می تواند با آن همه اب همه پیامدهای خشکسالی را به یک جا از بین ببرد!
بوی عید می آید حتی رنگ عید نیز دیده می شود.عینکم شکسته بود آنرا عوض کردم و با دوستم مشغول تماشای خیابان و بازار بودم . دوستم می گفت ببین که بعضی ها چقدر شادند و ببین که بند ساکشان از سنگینی کنده می شود. ببین که جوانها در ماشینهای راحت نشسته اند و صدای آهنگ شان گوش را کر می کند ببین که میوه و شیرینی و آجل و پسته ها چه خندانند، گفتم نمی بینم و نخواهم دید و به چشمانم نیز اجازه دیدن نخواهم داد و اصلا خودم عینکم را شکستم که اینها را نبینم و آنها را ببینم . گفت مگر آنها که هستند. گفتم فلک زدگان، بیچارگان، بدبخت ها و بی عرضه ها آنها که عرضه کار ندارند! و آنها که به جرم بدبختی والدینشان بدبخت زاده شده اند و بدبخت مانده اند و مالک هتلها و زمینها و پاساژها و سهام کارخانجات و باغها و بوستانها نیستد و آنها که حق مردن نیز ندارند که مردن نیز هزینه می خواهد، پول قبر می خواهد مرغ و گردو و شربت می خواهد، دسته گل و اعلامیه می خواهد که مردن شیون افروز و ناله گر می خواهد .
بگذریم بوی عید می آید و پس از عید نیز سیزده بدر است و فردایش نیز مدرسه ها باز خواهد شد و قیامتی از شور و غوغا بر پا خواهد شد . راستی از قیامت گفتم و بدنم لرزید البته نه از گناهانم و کوتاهی هایم که آن جای خود دارد که بدنم لرزید از اینکه نکند روز قیامت خداوند بر سرمان فریاد بزند که ای حریصان دنیا دوست گیرم که من همه شما را ببخشم و در بهشت برین جایتان دهم اما لاقل به من بگوئید شما که نام انسان را با خود یدک می کشیدید و گاهی نیز پست و مقام و ریاست و وزارت و تاجر و محترم و معلم و پزشک و نویسنده و فلان و بهمان را بر آن اضافه می کردید ، نه یک کتاب و نه یک صفحه و نه یک کلمه که فقط یک حرف از انسانیت خودتان را نشانم دهید تا خشنود و راضی گردم و من در آن لحظه آرزو خواهم کرد که در زیر پاهایم سیاه چاله ای بی پایان باز شود و برای همیشه از چشمان خداوند ناپدید گردم اما پناه بر خداوند که همه هستی در کف خداوند است و نه عمق سیاه چاله ها برای او ناپیداست و نه عمق دلهای سیاه و پناه بر خود خداوند از آن روز.
بوی عید می آید و خیلی عوامانه بگویم که اگر زید و عمر نمی دانند یا نمی توانند و یا نمی خواهند باری از دوش برادران و خواهران ناتنی مان که هیچ ارثی از زندگی ندارند بردارند، لااقل من و تو باری برداریم و اگر نیز می ترسیم انبارهایمان خالی گردد لااقل تفاخر نمایی و تجمل گرایی و مسابقه ریخت و پاش برگزار نکنیم و ریخت و پاش نیز حتما ریخت و پاش است و هیچ بهانه ای نمی تواند آنرا توجیه کند دیگر بس است نصف شب شد و لحظه توقف نوشتن است و به چراغ قرمز رسیدم پس می گویم ایست مطلق یعنی ریخت و پاش کافی است و ریخت و پاش کافی است هرچه هستی و هر که خواهی باش کمی هم باید به محرومان و جوانان نا امید و کودکان محروم اندیشد . بوی عید می آید کاش محرومان نیز آنرا بشنوند و استنشاق کنند.
حکایتی از جلال الدین آسمانی می آورم او که با مثنوی معنویش لقمه های آسمانی را به گرسنگان سفره معرفت آسمانی برای همیشه و از ورای زمانها و مکانها به ارمغان آورده است.
حکایت:
مردی گوسفندی را با طناب بسته بود و در بازار به دنبال خود می کشید.دزدی طناب را برید و گوسفند را در ربود. صاحب گوسفند برای یافتن گوسفند روان شد. دزد را بر سر چاهی دید اما نشناخت. دزد ناله و فریاد می کرد و بر سر می زد. صاحب گوسفند از او پرسید برای چه ناله و فریاد می کنی؟ جوابش داد کسیه زرم در چاه افتاد و اگر تو بتوانی آنرا از چاه بیرون آوری یک پنجم آنرا به تو می بخشم. مرد خوشحال شد و با خود اندیشد که این بهای ده گوسفند است پس اگر گوسفندی از من گرفته شد، خداوند در عوض آن یک شتر بخشید. پس لباسهایش را کند و به امید گنج واهی به درون چاه رفت و همان دزد گوسفند با حقه و مکر دیگر لباسهایش را نیز به سرقت برد.
جلال الدین مقصودش از این حکایت این است که اگر در مقابل گناهان توبه می کنیم و با توبه می توانیم اموال دزدیده شده را از دزد پس بگیریم، باید مراقب باشیم که همان شیطان و نفسی که هر لحظه همانند خیال چهره عوض می کند ، این بار توبه ما را نیز با خود نبرد. پس اگر توبه اسب تندی است که در یک لحظه انسان را از خاک تا افلاک می برد اما آن دزد اعمال و آن وسوسه کننده گناه برای شکستن توبه نیز نقشه ها می کشد و مکرهای عجیب به کار می بندد که برای نگهداری توبه فقط باید به خداوند پناه برد.
مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
لیک مرکب را نگه می دار از آن کاو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم
*************************************************************************
آن یکی، قچ داشت از پس می کشید دزد قچ را برد حبلش را برید
چون که آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قچ برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای وا ویلتا
گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر تو را با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قچ است
گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قچی شد حق عوض اشتر بداد
جامه ها برکند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزد است فتنه سیرتی چون خیال او را به هر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زآن دغا