خیلی وقت بود مطلبی ننوشته بودم پای رایانه نشستم و صدای دلنشین و روحبخش استاد مسلم موسیقی ایران زمین استاد شجریان را روشن کردم. طبق معمول برای زدون تلخی جانم به سراغ تصنیف خیالش رفتم تا شکری از جان مولانا که با کلام استاد همراه بود نوش جان کنم.
آمده ام که سر نهم عشق ترا به سر برم
چون تو بگوئیم که نی نی شکنم شکر برم.
روحم سبز شد و جانم شیرین. شیرین تر از شهد و سبزتر از بهار. هم به مولانا آفرین گفتم و هم به استاد خوش آواز و لحظه ای به عمق آواز سفر کردم و از آنجا سوار بر اوج خیال به درون مثنوی رفتم تا شاهدی و مطلبی آورم که هم ارادتم را به مولانا نشان دهم و هم معنی به دوستان فهیم هدیه کنم. البته همین الان ندایی از درونم نهیب زد که بس کن تا کی و چند و چقدر به تمجید از مولانا می پردازی؟ مگر تو شخص پرستی و یا تعصبی چشمانت را کور ساخته است و یا مگر مولوی کیست ایا غیر از این است که شاعری هست و مثل شاعران دیگر شعری گفته است که حتی ظاهری روان نیز ندارد؟
خواستم به نهیب درونم پاسخ دهم و دفاع جانانه ای از مولانا بنماییم. اما نهیب دیگری با نیشخند تلخی بازم داشت و یادآورم شد که: ای محتاج و گدای قطره ای معنا ترا چه توان باشد که در وصف اقیانوس جان سخن بگویی خاموش که مثنوی خود خورشید تابان است که خداوند عظیم از مشرق وجود مولانا به جهان تابانده است.
گر شدی عطشان بحر معنوی
فرجه ای کن در جزیره مثنوی
فرجه کن چندانکه اندر هر نفس
مثنوی را معنوی بینی و بس
شاخه های تازه مرجان ببین
میوه های رسته زآب جان ببین
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود
آن همه بگذارد و دریا شود
قبول کردم و خواستم حرفی نزنم که ندای دیگری گفت آخر بگو چرا این همه مولانا را دوست داری؟
گفتم آخر چرا دوست نداشته باشم. مولانا بنده پاک خداست . او کلام پیامبر است او نفس مطمئنه است او خاکی افلاک نشین است. آخر او بود که جانم را ایمان بخشید. او بود که چشمانم را به حقیقت ایمان باز کرد. او بود که جوانی سبزم را با ایمان سبز و راستین پیوند زد. آخر در سخن او دروغ و حرص و تزویر نیست. سخن او از عالم ایمان و یقین است. سخن او جانم را طراوتی بخشیده که سخنان تزویری و ریایی بر دلم نمی نشیند و فریب مدعیان را نمی خورم.آخر سخن مولانا از شکوه عشق و ایمان می آید. سخنش چون آفتاب بهاری است که دلهای یخ زده و فسرده را زندگی دوباره می بخشد. آری سخن مولانا از جنس و رنگ دیگر است و سخنش از عالم جان و جانش از عالم یقین بهره مند است. او سخنش پله آسمان است:
نردبان آسمان است این کلام
هر که بر این بر رود آید به بام
خواستم اوج بگیرم و زیاد بگویم اما ندای درون مانعم شد و از مثنوی مثال آورد که:
مدح تو حیف است با زندانیان
گویم اندر مجمع روحانیان
شرح تو غبن است با اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
قانع شدم و از حضرت حق خواستم تا الطافش شامل حالم شود و من نیز خوش آواز و خوش بیان گردم. هرگز دروغ نگویم که دروغگو دشمن خداست و دروغگو زشت روی و زشت خوی می شود. هرگز با زبان ناصادق و تزویر و ریا سخن نگویم که تزویر قبل از هر کس یقه خود تزویر گر را می گیرد. از خداوند خواستم تا به احترام روح مصطفی و مولانا صداقتی بر گفتارم جاری سازد تا دیگران را به آستان جلالش رهنمون گردم و پناه بردم به درگاهش از اینکه چون آن موذن زشت آواز نگردم.
حکایت موذن زشت آواز:
حضرت مولانا حکایت می آورد که در ایالت کافرستان موذن زشت آوازی قصد اذان نمود یاران بدو گفتند با این آواز زشتت اذان نگو که کافران ممکن است تحریک شوند و جنگ و خونریزی شود اما آن موذن خود شیفته زشت آواز اصرار کرد که اذان بگوید و چنین نیز کرد. ناگهان کافری با هدایای گرانبها به دیدنش آمد و خواست هدایای ارزشمندی به او تقدیم کند. پرسیدند چگونه است که تو کافری اما به موذن مسلمان جایزه می دهی. گفت دختری داشتم که نور ایمان در دلش رخنه کرده بود و قصد مسلمانی داشت و مرا آزار می داد اما از بانگ مکروه این مرد از ایمان منصرف شد و من آسایش یافتم و این پاداش از برای آن است.
خداوندا پس با تمام وجودم به آستان پرجلالت پناه می آورم از اینکه جاهل و نادان و ناخالص باشم آنگاه چون آن موذن زشت آواز دیگران را به سوی بندگی تو بخوانم. خداوندا تو می دانی که آرزویم این است که پنجره ای باشم رو به درگاه بی کرانت اما از هر چه که بوی ریا و تظاهر می دهد باز به تو پناه می آورم.
وقتی می بینم که کسانی پشت دیوار ریاء پنهان می شوند و لاف و گزاف سر می دهند که چنانم و چنینم و خالصم و مخلصم و ساده ام و بی ریا هستم و چنان و چنان و باز صد چنان و چینینم و وقتی از برکت نور معرفت لطف خداوندی می بینم که آشکارا ریاء کارند و چیز دیگر می گویند و در حالی که چیز دیگر هستند، آنوقت به یاد خیلی نکته ها می افتم. به یاد خیلی نکته ها می افتم . به یاد مثنوی شریف می افتم که:
پادشاهان جهان از بد رگی
بو نبردند از شراب بندگی
پادشاهان جهان از بد رگی
بو نبردند از شراب بندگی
و باز به یاد این مثل می افتم که یکی خروسی دزده بود و در زیر بغل پنهان نموده و داشت می رفت.صاحب خروس که دم خروس را از زیر بغل می دید گفت خروسم را تو دزدیده ای؟ آن دزد قسم یاد کرد که من ندزدیده ام . جوابش داد دم خروس را باور کنم یا قسم تو را!
یا به یاد آن شغال تزویر گر می افتم که در خم رنگ می رود که خود را به رنگ طاوسان درآورد اما آواز نحسش چون ریشه در بی صداقتی دارد او را رسوا می کند.
و باز یاد آن یکی که در حرف و سخن به مال مردم نزدیک نمی شد از ترس دچار شدن به آنفولانزای مالی .اما مردم با اشتیاق و البته با صد اشتیاق مال خود را به او نزدیک می کردند تا او در مقابل آنفولانزا واکسینه شود!!!
گفتم که به یاد خیلی نکته ها می افتم اما حرف پنهان و یا شاید آشکار دلم را و یا بهتر بگویم درد بر دل نشسته از غبار ریاء را می خواهم از زبان مولانا که زبان آرامش است بگویم که مولانا چون به دریا پیوسته و خود دریا شده است تنگ نظریهای چون من حقیر را ندارد از این رو کلامش و حتی عتابش نیز شیرین و دل نشین است و اما حکایت:
پوست دنبه و لاف زن
شخص بی چیزی پوست دنبه ای به دست می آورد و هر صبح در حالی که غذایی به دست نمی آورد تا شکمش را سیر سازد از آن پوست دنبه بر لبها و سبیل خود می مالد تا در انجمنها و در جمع مردم به دیگران نشان دهد که مرد متمول و ثروتمندی است و شاهدش نیز سبیل های چرب اوست.
شکم گرسنه او که شاهد ریاکاری او بود دست به سوی حضرت حق بلند می کند که خداوند ا این ریاکار را رسوا کن تا من از گرسنگی نجات یابم.
چون دعای شکم از روی صدق بود خداوند گربه ای را مامور می کند تا دنبه را برباید و آنگاه کودک آن مرد از ترس دوان دوان به داخل جمعی که مرد ریاکار آنجا بود می شتابد و فریاد سر می دهد که پوست دنبه ای که بر سبیل می مالیدی گربه برد! حاضران بر ریای مرد خندیدند و سپس از روی ترحم کمکی کردند تا شکمش را سیر نماید. و او با عبرت از نفاق و با دیدن راستی توبه کرد و دست از ریاء برداشت.
پوست دنبه یافت مردی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده ام در انجمن
دست در سبلت نهادی در نوید رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کاین گواه صدق گفتار من است وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشکمش گفتی جواب بی طنین که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش برنهاد کان سبیل چرب تو بر کنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا یک کریمی رحم افکندی به ما
کای خدا رسوا کن این لاف لئام تا بجنبد سوی ما رحم کرام
مستجاب آمد دعای آن شکم سوزش حاجت بزد بیرون علم
چون شکم خود را به حضرت در سپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دویدند او گریخت کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد آب روی مرد لافی را ببرد
گفت آن دنبه که هر صبحی بدآن چرب می کردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
خنده آمد حاضران را از شگفت رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام بی تکبر راستی را شد غلام
بهار فصل سرسبزی و رویش است. می گویند چون بهار فرا رسد و ابرهای باران آور به جنبش و حرکت آیند و لبخند گرم خورشید بر چهره زمین افتد،آنگاه جوانه های داخل خاک بیدار می شوند و در صحبگاه بهاران ،چهره را با رنگ سبز نقاشی می کنند و خود را عطرآگین نموده و اول به آسمان و سپس به زمین و به همه و همه سلام می دهند. سلامی سبز و سلامی تر و تازه و زندگی بخش. پس ما نیز به رسم ادب پاسخش می دهیم و می گویم بهار جانبخش سلام خوش آمدی ، صفا آوردی و با آمدنت روح و دل یخ زده ما را زندگی دوباره بخشیدی، عمرت دراز و صورت سبز قشنگت دور از خزان و زردی باد.
راستی کلمه بهار چقدر زیبا و جان بخش است و آنقدر این نام هیجان آور است که گاهی فکر می کنم حتی جوانه های داخل خاک با شنیدن نام بهار جان می گیرند و از خاک بر می آیند تا به افلاک برسند حتی اگر باران و ابر و حرارت نیز نباشد هرچند که ابر و باران و گرمی نیز با شنیدن نام بهار دست به سینه آماده خدمت می شوند تا آنها نیز در رویش و آفرینش دوباره سهمی بگیرند و از این راه به پروردگار کریم اعلام بندگی نمایند و مگر نه این است که خداوند، خالق و آفریدگار است پس بهار نیز دستی از دستان خداوند است که به امر او به آفرینش می پردازد و چهره زمین را آنگونه می آراید که چشم ها و تمام حواس را مسحور می سازد و با زبان دل می سراید که:
در صنع تو کامد از عدد بیش عاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
آری این اشعار زیبا ،تراوشی از روح سبز و بهاری جادو سخن جهان نظامی گنجوی بود که در بهارستان لیلی و مجنونش و در نیایش آغازینش خطاب به آفریدگار زیبا بر زبان رانده است.نظامی جادو سخنی است که شنیدن نامش ما را نا خودگاه به کوچه لیلی می برد تا ناله های زیبا و عاشقانه مجنون را بشنویم و هر یک به فراخور حالمان نکته ای و حکایتی دریابیم اما قصه لیلی و مجنون را به حال خود واگذاریم که تا ابد سبز و تر و تازه و بهاری بمانند. راستی چرا چنین است و قصه لیلی و مجنون بهاری و جوان مانده و از مرز ابیات فراتر رفته و به قصیده عشق و جوانی تبدیل گشته است:
محبوبه بیت زندگانی شه بیت قصیده جوانی
نظر شما را نمی دانم و هرچه که باشد گرامی و ارزشمند است اما دل و جان گواهی می دهد که نظامی شیرین سخن، قصه اش را و حکایات و اشعارش را اگر در ظاهر و مجاز به این و آن تقدیم کرده، در حقیقت و در اساس نیایشی بوده که در برابر لیلی خود بر زبان آورده است و این نیایشها چنان خالص و زیبا بوده که آفریدگار عزیز و توانا آنرا پذیرفته و با انگشت بی مثالش بر آن مهر قبول زده است.
شاید گفته شود که نظامی این و آن را نیز مدح کرده است اما اگر مدحی نیز کرده باشد نصیحت و هشداری در قالب کلمات بوده است وگرنه او فقط و فقط سلطان عشق ازل را نیایش و ثنا گفته است آنجا که در نیایش آغازین لیلی و مجنون که در حقیقت خود مجنون و معبودش لیلاست چنین می گوید که:
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
و به راستی ما نیز باید همانند شیرین سخن گنجه، و اگر قبولمان کنند و اجابت افتد باید از جان و با تمام وجود فریاد بر آوریم که :
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
خواه آن دگران تخیلات سیاه درون از تکبر و ریاء و حسد و عجب و غرور باشد و خواه دنیا داران و صاحبان جاه و تاج و برج و گنج و صندلی و نشانهای زرین و رنگین و نام و القاب دراز و طولانی. و باز به راستی اگر کسی چون نظامی و چون نظامی ها و چون پاک مردان و زنان پاک که آولیاء الله نامیده می شوند باشند و یا لاقل اندکی از چشمه معرفت آنها را با جام صداقت بنوشند آنها نیز می توانند نیایش کنند که:
صاحب تویی ، آن دگر غلامند سلطان تویی، آن دگر کدامند؟
و اگر ..... و اگر سلطان و معشوق کسی آن لیلی یگانه هستی آفرین باشد، به یقین و به هزاران یقین وجودش و روانش و روحش و نامش چون بهار سبز و تر خواهد شد حتی اگر در دیده ظاهر بهار نباشد و زندگی ظاهری به خاموشی گراید که به قول حضرت مولانا جلال الدین:
عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار و بی خزان سبز و تر است
پس روح عاشق همیشه سبز و با طراوت و بهاری و در کوی عاشقان لیلی مقیم و ساکن خواهد گردید حتی اگر خبری از بهار و زندگی دنیوی نباشد.
دلتان عاشق و روحتان بهاری و بر روان نظامی و مولانا فاتحه سبز همراه با شکوفه صلوات.
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
عید بر همه عزیزان مبارک و بهارتان سر سبز و سال جدیدتان پر از رحمت و بشارت خداوندی باد.
باز هم بوی عید. باز هم ساز و آواز دستفروشان و ماهی فروشان. باز هم فرش روبی و خانه تکانی و باز هم هیاهو در هیاهو.
دیروز بود ؟ پریروز بود؟ پس دیروز بود؟ هر چه بود متعلق به دوران کودکی بود و تو گویی که انگار دیروز بود و من و هم سن و سالها ما می شدیم در کوی و برزن راه می افتادیم و به بهانه نزدیک شدن عید آتش بازی و ترقه سازی و ترقه بازی می کردیم.شعار معروف چهارشنبه سوری هرگز فراموش نمی شد« سرخی تو از من ، زردی من از تو» شب عید نیز شعر و شعار خود را داشت که مضمونش چنین بود: « زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند».
شب عید گرچه پر از شور و هیجان بودیم اما می دانستیم که باید زودتر به رختخواب رفت تا ماموریت صبح نخستین روز فروردین را با قوت آغاز کرد. هرچند پابرهنه نبودیم و مادرمان تعداد مرغ نگه می داشت و ما نیز از تخم مرغها سهمی داشتیم اما گرفتن جوراب و تخم مرغ از دست دیگران لذت دیگر داشت. شاید شبیه لذت غنایم بود البته نه از دشمن که از خاله و عمه و در و همسایه دریافت می کردیم . جورابها سهم مادرها بود زیرا وظیفه داشتند جورابها را عوض کرده و سپس به صاحبانشان بازگردانند. اما تخم مرغها از آن خودمان بود و حق داشتیم که قمار تخم مرغ بازی راه بیندازیم و تخم مرغها را به همدیگر بزنیم و تخم مرغ شکسته و مغلوب را تصاحب کنیم و خوشحالی خود را مضاعف کنیم هر چند مغلوب شدن نیز غصه ای نداشت. شعر و دعای روز عید را فراموش نکنیم که ورد زبان بزرگترها بود. صد سال به این سالها یا صد سال بهِ از این سالها.هر چند تکاپوی عید زیاد بود اما تکاپوی خورشید از ما زیادتر بود و تند تند به پشت کوههای مغرب می شتافت تا استراحتی کرده باشد.هیچ غمی نداشتیم به جز یک غم پنهان که آن هم غم تکالیف و مشق های اجباری مدرسه بود که معلمها بر ما تحمیل کرده بودند. این چنین بود که روزرهای زیبا یکی پس از دیگری چشمکی می زدند و در آنسوی دیوار زمان برای همیشه به دیگر خاطره ها می پیوستند. ناگهان صبح یکی از روزها بیدار می شدیم و سیزده بدر را در خانه می یافتیم. باید تصمیم مهمی می گرفتیم یا در خانه می ماندیم و سیزده را با انجام تکالیف عید نحس می کردیم و یا به صحرا می رفتیم اما هر لحظه از دلهره و ترس فردایش آرام و قرار نداشتیم.
صبح روز بعد از سیزده چهره دانش آموزان واقعا دیدنی بود. درست است که اکثر آنها لباس نو به تن داشتند اما چهره ها متفاوت بود.برخی شاد بودند مشخص بود هم عید را خوش گذرانده اند و هم تکالیف را نوشته اند. برخی در ترس و اضطراب و شاید در قصه غصه پدر بزرگی بودند که برای چندمین بار مرده بود تا بهانه رفع تکلیفشان بشود. برخی نیز در خوف و رجاء بودند و خلاصه هر که در اندیشه ای اما رنگ رخسارشان نیز گواه اندیشه آنان بود...
بگذریم نباید زیاد درباره مدرسه بنویسم. از عید آن روزها می نوشتم. می نوشتم چقدر شادی و شعف داشتیم و چقدر برای رسیدنش روزشماری می کردیم. اما امروز برای من و شاید برای کسانی نیز که چون من می اندیشند عید نیز دیگر آن لعاب و رنگ و زیبایی گذشته ها را ندارد. البته آهنگ تغییرات امروز بسیار شتابان است و دیگر از بازار زغال فروشان خبری نیست و دیگر کسی نمی گوید که زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند و حتی هم بگویند حرف عبثی بیش نخواهد بود که زغال مادرزاد سیاه است و روسیاهی حسن زغال است و نه عیبش. به نظر باید گفت که زمستان رفت و روسیاهی به کسانی ماند که در خانه های گرم نشستند و گفتند و خندیدند اما ندیدند که کمی آنسوتر بچه ها به امید ناهار دروغین فردا خواستند بخوابند اما سرما اجازه خوابشان نداد.روسیاهی به آنانی ماند و می ماند که می توانند باری از دوش درماندگان بردارند اما برنمی دارند. روسیاهی به کندوهایی می ماند که پرند و پرتر می شوند و پرند و پرترشان می کنند و منتی از گرد و خاک بر سر درماندگان بی سر پناه می ریزند. چه می نویسم کندو چیست ؟ پرترشان می کنند یعنی چه؟ مگر نه این است که همه دسترنج دستان پنبه ناز خود را می خورند؟ مگر نه این است که شکم ها سیر و انبانها لبریز است؟ اصلا قلم که نه بلکه صفحه کلید خیلی خودسر و نافرمان است که اینها را می نویسد و من تصحیح می کنم که عید در راه است و باید خوش بود و شاد گشت و امیدوار شد و مشکل جوانها و ندارها هم یک روز حتما حل می شود و چه ایرادی دارد که جوانها به جای 30 سالگی در 60 سالگی به خواستگاری بروند و آن موقع مخارج نیز کمتر می شود و عقد و عروسی و شب هفت را با هم برگزار می کنند و عروسها به جای چادر سفید با گیس سفید به خانه بخت می روند! چه فرقی می کند سفید سفید است خواه چادر باشد یا گیس.
عصبانیت هنگام نوشتن خیلی بد است چون کم مانده بود صفحه کلید را با ضربه محکم بشکنم آخر چرا باید یک وسیله و چند تا دکمه بتواند افکار درون آدم را آشکار کند و او را از هدفش دور سازد مگر نه این است که عید نزدیک است و بهار در پیش و من چه حقی دارم با ذهن مریض خود هذیان بنویسم. بالاخره در همه جا مشکلاتی هست و مشکلات نیز آدمها را آبدیده تر می کند پس یک معادله جدید ریاضی که ریاضی دانان عهد بوق ابداع کرده اند و من به اسم خودم ثبت می کنم معتقد است هرچه مشکلات و بدبختی بیشتر، آدمها آب دیده تر و آب دیده تر و نتیجه فرمول هم خیلی جالب است و می تواند با آن همه اب همه پیامدهای خشکسالی را به یک جا از بین ببرد!
بوی عید می آید حتی رنگ عید نیز دیده می شود.عینکم شکسته بود آنرا عوض کردم و با دوستم مشغول تماشای خیابان و بازار بودم . دوستم می گفت ببین که بعضی ها چقدر شادند و ببین که بند ساکشان از سنگینی کنده می شود. ببین که جوانها در ماشینهای راحت نشسته اند و صدای آهنگ شان گوش را کر می کند ببین که میوه و شیرینی و آجل و پسته ها چه خندانند، گفتم نمی بینم و نخواهم دید و به چشمانم نیز اجازه دیدن نخواهم داد و اصلا خودم عینکم را شکستم که اینها را نبینم و آنها را ببینم . گفت مگر آنها که هستند. گفتم فلک زدگان، بیچارگان، بدبخت ها و بی عرضه ها آنها که عرضه کار ندارند! و آنها که به جرم بدبختی والدینشان بدبخت زاده شده اند و بدبخت مانده اند و مالک هتلها و زمینها و پاساژها و سهام کارخانجات و باغها و بوستانها نیستد و آنها که حق مردن نیز ندارند که مردن نیز هزینه می خواهد، پول قبر می خواهد مرغ و گردو و شربت می خواهد، دسته گل و اعلامیه می خواهد که مردن شیون افروز و ناله گر می خواهد .
بگذریم بوی عید می آید و پس از عید نیز سیزده بدر است و فردایش نیز مدرسه ها باز خواهد شد و قیامتی از شور و غوغا بر پا خواهد شد . راستی از قیامت گفتم و بدنم لرزید البته نه از گناهانم و کوتاهی هایم که آن جای خود دارد که بدنم لرزید از اینکه نکند روز قیامت خداوند بر سرمان فریاد بزند که ای حریصان دنیا دوست گیرم که من همه شما را ببخشم و در بهشت برین جایتان دهم اما لاقل به من بگوئید شما که نام انسان را با خود یدک می کشیدید و گاهی نیز پست و مقام و ریاست و وزارت و تاجر و محترم و معلم و پزشک و نویسنده و فلان و بهمان را بر آن اضافه می کردید ، نه یک کتاب و نه یک صفحه و نه یک کلمه که فقط یک حرف از انسانیت خودتان را نشانم دهید تا خشنود و راضی گردم و من در آن لحظه آرزو خواهم کرد که در زیر پاهایم سیاه چاله ای بی پایان باز شود و برای همیشه از چشمان خداوند ناپدید گردم اما پناه بر خداوند که همه هستی در کف خداوند است و نه عمق سیاه چاله ها برای او ناپیداست و نه عمق دلهای سیاه و پناه بر خود خداوند از آن روز.
بوی عید می آید و خیلی عوامانه بگویم که اگر زید و عمر نمی دانند یا نمی توانند و یا نمی خواهند باری از دوش برادران و خواهران ناتنی مان که هیچ ارثی از زندگی ندارند بردارند، لااقل من و تو باری برداریم و اگر نیز می ترسیم انبارهایمان خالی گردد لااقل تفاخر نمایی و تجمل گرایی و مسابقه ریخت و پاش برگزار نکنیم و ریخت و پاش نیز حتما ریخت و پاش است و هیچ بهانه ای نمی تواند آنرا توجیه کند دیگر بس است نصف شب شد و لحظه توقف نوشتن است و به چراغ قرمز رسیدم پس می گویم ایست مطلق یعنی ریخت و پاش کافی است و ریخت و پاش کافی است هرچه هستی و هر که خواهی باش کمی هم باید به محرومان و جوانان نا امید و کودکان محروم اندیشد . بوی عید می آید کاش محرومان نیز آنرا بشنوند و استنشاق کنند.
حکایتی از جلال الدین آسمانی می آورم او که با مثنوی معنویش لقمه های آسمانی را به گرسنگان سفره معرفت آسمانی برای همیشه و از ورای زمانها و مکانها به ارمغان آورده است.
حکایت:
مردی گوسفندی را با طناب بسته بود و در بازار به دنبال خود می کشید.دزدی طناب را برید و گوسفند را در ربود. صاحب گوسفند برای یافتن گوسفند روان شد. دزد را بر سر چاهی دید اما نشناخت. دزد ناله و فریاد می کرد و بر سر می زد. صاحب گوسفند از او پرسید برای چه ناله و فریاد می کنی؟ جوابش داد کسیه زرم در چاه افتاد و اگر تو بتوانی آنرا از چاه بیرون آوری یک پنجم آنرا به تو می بخشم. مرد خوشحال شد و با خود اندیشد که این بهای ده گوسفند است پس اگر گوسفندی از من گرفته شد، خداوند در عوض آن یک شتر بخشید. پس لباسهایش را کند و به امید گنج واهی به درون چاه رفت و همان دزد گوسفند با حقه و مکر دیگر لباسهایش را نیز به سرقت برد.
جلال الدین مقصودش از این حکایت این است که اگر در مقابل گناهان توبه می کنیم و با توبه می توانیم اموال دزدیده شده را از دزد پس بگیریم، باید مراقب باشیم که همان شیطان و نفسی که هر لحظه همانند خیال چهره عوض می کند ، این بار توبه ما را نیز با خود نبرد. پس اگر توبه اسب تندی است که در یک لحظه انسان را از خاک تا افلاک می برد اما آن دزد اعمال و آن وسوسه کننده گناه برای شکستن توبه نیز نقشه ها می کشد و مکرهای عجیب به کار می بندد که برای نگهداری توبه فقط باید به خداوند پناه برد.
مرکب توبه عجایب مرکب است بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
لیک مرکب را نگه می دار از آن کاو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم پاس دار این مرکبت را دم به دم
*************************************************************************
آن یکی، قچ داشت از پس می کشید دزد قچ را برد حبلش را برید
چون که آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قچ برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای وا ویلتا
گفت نالان از چیی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر تو را با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست گفت او خود این بهای ده قچ است
گر دری بر بسته شد ده در گشاد گر قچی شد حق عوض اشتر بداد
جامه ها برکند و اندر چاه رفت جامه ها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزد است فتنه سیرتی چون خیال او را به هر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا در خدا بگریز و وا ره زآن دغا
زمانی در دوران نوجوانی در عالم خیال بر خواب رفته بودم و در یک شب برفی زمستان از ترس گرگ از درختی بالا رفته و آنگاه از دیدن دندانهای گرگ ، با خود گفته بودم ای کاش این گرگ دندان نداشت.
چندی قبل در یک شب سرد و یخی و در اوایل حکومت برادر یازدهم یعنی بهمن ماه، به اتفاق دوست بزرگوارم حسین آقا تقوایی ، به تماشای زمستان در جاده ها و اطراف شهر رفتیم.در کنار رودخانه ناگهان انعکاس نور را در چشمان حیوانی دیدیم. ماشین را کنار زدیم و به رودخانه نگریستیم . 4 گرگ قوی هیکل در کناره آن ما را می نگریستند و انگار با خود می گفتند که این آدمهای علاف بیکار در این وقت شب اینجا چه می کنند و با ما چکار دارند.راستی ما آن وقت شب و در آن سرما آنجا چه می کردیم! شاید خنده دار باشد اما یکی از شیرین ترین تفریحات من این است که شبها با آواز استاد شجریان همراه شوم و به دل صحرا و طبیعت بزنم و مخصوصا در شبهای زمستان که صحرا پوشیده از برف بوده و نور مهتاب نیز همه جا را روشن کرده باشد. آن شب نیز بیرون زدیم تا گشتی بزنیم و درد دلی بکنیم که با دیدن گرگها به آقای تقوایی گفتم کناری بزنیم و به گرگها شب به خیری بگوئیم.لحظاتی شیشه ماشین را پایین زده و ما گرگها را نگریستیم و گرگها نیز ما را. هر چند می دانستم که آنها سردشان نمی شود و احتمالا شام نیز خورده باشند و با اینکه می ترسیدم از ماشین پیاده شده و نزدیکتر شوم اما دلم به حالشان می سوخت.
دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر سرما که می دانستم لباس مناسبی بر تن دارند که در سرمای منفی سی نیز سردشان نخواهد شد. دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر گرسنگی شان که می دانستم لاشه گوسفند یا گاوی یا لاشه مرغی نصیبشان خواهد شد و آنها از گرسنگی نخواهند مرد.
دلم به حالشان می سوخت اما نه به خاطر بی پناهیشان که می دانستم بر طبق قانون محکم طبیعت، قلمرو وسیعی از دشت و صحرا و باغ و جنگل و رودخانه و کوه در اختیار آنهاست که اگر روزی بتوانند بفروشند از بسیاری از دنیا داران دنیا پرست ثروتمندتر خواهند شد.
دلم به حالشان می سوخت به خاطر تهمت ناجوانمردانه که از سوی ما آدمیان بر این حیوانها زده می شود. گرگ خونخوار، گرگ سفاک، گرگ بی رحم، گرگ درنده، گرگ صفت و و و
پشیمان شدم از آرزویی که در آن شب سرد خیالی کرده بودم که ای کاش گرگ دندان نداشت، حالا می دانم که گرگ باید دندان داشته باشد که اگر دندان نداشته باشد از گرسنگی خواهد مرد و نظام طبیعت از مرگ گرگ آسیب خواهد دید.نمی خواهم بگویم گرگها نجیب اند اما هرگز کسی ندیده است که روزی یک گرگ بی دندان برای زنده ماندن به در خانه ما نجیب زادگان آمده باشد تا نان نرم یا آبگوشتی گدایی کند یا به بانکی مراجعه کرده باشد تا به برخی از رئیسان و کارمندان متکبر و متفرعن بانک که به اشتباه اموال بانک را اموال پدر بزرگ یا عمه خود می پندارند التماس کند و وام دوران بازنشستگی درخواست کند.نمی خواهم بگویم که گرگها جوانمردند اما آنها بدون التماس و به راحتی می میرند.
منطقه ما حدودا یکصد و پنجاه هزار نفر جمعیت دارد و چون سرد سیر و دشت است، صدها گرگ در اینجا وجود دارد به گونه ای که در برخی صبحهای زمستان رانندگان و مسافران می توانند گروههای هفت هشت تایی گرگها راببینند اما اگر حتی از پیرترین آدمها بپرسید چند مورد حمله و یا دریده شدن انسانها به وسیله گرگها را سراغ دارید مطمئنا به پنج مورد نخواهد رسید.
گرگها حتی ترجیح می دهند لاشه گوسفند و مرغ بخورند تا اینکه به گله گوسفندان حمله کنند یا در بهاران مرغ و خروسهای خاله پیرزنها را شکار کنند.شاید تصور کنید که به تازگی عضو انجمن دفاع از حیوانات شده ام یا رشوه و امتیازی از گرگها گرفته ام که چنین از گرگها دفاع می کنم! البته حق دارید اگر چنین تصوری داشته باشید که چشم و گوشمان پر است از فریادهای از سر دل درد و شکم اما فریاد ها از سر دل کمتر می شنویم. اگر از گرگها دفاع می کنم دلیلش این است که به این حیوانات طبیعت تهمت می زنند و در پشت این تهمت ،هزاران زشتی مرتکب می شوند و گویا این تهمت زدن به گرگها از برادران یوسف به ما رسیده است که آنها نیز گم شدن یوسف را به گرگ نسبت دادند تا دیو حسد خود را راضی نموده باشند.پس لازم نیست تا رشوه ای از گرگها گرفته باشیم و یا عضو انجمن دفاع از حیوانات باشیم، بلکه ذره ای دقت و انصاف به هر کس روشن می کند کسانیکه در هر کوی و برزن و در شهرهای کوچک یا در کلان شهرها یا در روستاها و در هرجا نکبت و جنایت و زشتی می کنند و هر لحظه یوسفان را به چاه می اندازند، تا دیو وجود خود را آرام نمایند،گرگ طبیعت نیستند. بدتر از گرگ نیز نیستند، مطمئنا انسان نیز نیستند. و باز مطمئنا انسان نیز نیستند. از حیوانات نیز نمی خواهم مایه بگذارم و به حیوانها تشبیه کنم و مطمئننا انسان نیز نیستند!!! بهتر است به تقلید از دانشمندان، از حروف استفاده کنم تا به کسی یا چیزی بر نخورد پس من اسم این موجودات را( ز- م- گ-خ) می نامم . اما شما لطفا ذهن و استعداد خود را به کار نگیرید که تصور کنید ز همان زالو است چونکه عده ای مثل زالو همواره یا خون می مکنند یا در اندیشه خون مکیدن هستند. تصور نکنید که منظورم از م همان موش است که فکر کنید عده ای همواره چون موش زمین را می کنند تا هر چه می دزدند در آن ذخیره کنند و بیچاره ها نمی دانند که به زودی در لانه های تنگ و تاریک مدفون خواهند شد. و باز تصور نکنید که منظورم از گ گاو بوده است که فقط و فقط شکم را پر می کند و انقدر می خورد که هنگام دستشویی کردن به اندازه وزن فضل متکبران فضولات و از این چیزها تولید می کند. و باز فکر نکنید منظورم از خ همان الاغ است که با وجود کمال حماقت صدای ادعاهایش گوش ها را کر می کند. البته بگذریم هر نوشته می تواند تفسیرهای مختلفی داشته باشد اما اکنون همانند دوران نوجوانی دیگر آرزو ندارم که کاش گرگها دندان نداشته باشند که گرگ باید دندان داشته باشد که اگر دندان نداشته باشد از گرسنگی خواهد مرد اما آرزو دارم که کاش( ز- م- گ-خ) ها دندان نداشته باشند و کاش قدرت این را داشتم یا با مشت و یا با قلم دندان آنها را می شکستم که اینها اگر باشند دیگران رنج خواهند دیدو گرسنگی خواهند کشید. و آب های زلال آدمیت که از چشمه هابیل جاری است در دشت های شوره زار قابیلستان گرفتار خواهند شد.
تفکر جامعه شناختی معتقد است که اگر چارچوبها و ساختارها اصلاح گردد آدمها نیز در مسیر درست روان خواهند شد و من نیز به این تفکر احترام می گذارم اما اما حتی در داخل ساختارهای نسبتا قابل قبول باز می بینیم که موجوداتی می لولند که ( ز- م- گ-خ) نام دارند. آن هنگام چون عقل به جایی نمی رسد به قلم پناه می آوریم و می گوییم آنها ( ز- م- گ-خ) هستند.
(از اینکه برخی کلمات نامناسب به کار رفت از دوستان عزیزم پوزش می خواهم به بزرگواری خو خواهید بخشید.)
جلال آل احمد نویسنده توانا ، تیزبین و منتقد و تاثیر گذار دوران معاصر است که هنوز هم پس از حدود 40 سال از غروبش همچنان علاقه مندان اثارش نوشته های زیبا و روان و در عین حال نقاد و عمیقش را با اشتیاق می خوانند و مقام بزرگش را گرامی می دارند.هدف من تجلیل مقام جلال نیست زیرا که زندگی و آثارش که مملو از صداقت بیان است گواه منش و شخصیت اوست. هدف نوشته ام توصیف لحظات مرگ جلال است که خانم دکتر سیمین دانشور(همسر مرحوم جلال آل احمد) به زیبایی نگاشته اند. هر چند که پس از سالهای دراز،هنوز سوز فراق جلال به خوبی از آن احساس می شود.. دانشور می نویسد : جلال زیبا مرد ، همانطور که زیبا زندگی کرده بود و شتاب زده مرد عین فرو مردن یک چراغ.
در شهریور ماه 1348 جلال و خانم دانشور در منطقه تالش به سر می برده اند که شب هنگام حال جلال دگرگون می شود و خانم دانشور در هوای بارانی به دنبال دکتر می رود و وقتی به اتفاق دکتر باز می گردد به جلال می نگرد:
« به جلال نگاه کردم ، دیدم چشم به پنجره دوخته ،چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاها را می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود.آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند و می گوید: کلاه سر همه تان گذاشتم و رفتم بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود همین بود.»
از دریچه سیاست نگاه نمی کنم .اسیر تبلیغات این یا آن نیستم. دغدغه ها یا فرافکنی های سیاست مداران را ندارم. از روزنه تنگ تعصب و نژادی پرستی نمی نگرم. و ... و.... و. . .. اما ایمانم را می نویسم. اعتقادم را می نویسم و یقینم را می نویسم که به یقین و هزاران یقین که اشک یتیمان غزّه و آه و ناله مادرانشان به آسمان خواهد رفت و هزاران بلا و نکبت را به قاتلان و تجاوز گران به بار خواهد آورد. حتی اگر در عرف بین الملل دلیلی مشروع برای حمله به غزه وجود داشته باشد هرگز کشتار کودکان و زنان نمی تواند توجیه پذیر باشد. عاقبت جنایت پیشگان به روشنی نشان داده است که قانون حاکم بر جهان جدای از روزمرٌگی ها و برد و باخت های زودگذر است. قانون جهان قانون عدل و تکلیف است. هرکس خواه فرد عادی و یا سیاستمدار و... در مقابل هر آنچه که انجام می دهد مسئولیت دارد و جزای او حتمی است. سیاست مداران بر روی میز کار خود مکرها می کنند تا به مقصد و فایده و پیروزی برسند. صاحب جهان نیز در دستان توانای خود اندیشه و مکری دارد تا ظلم کنندگان را سخت گوشمالی دهد. حتی اگر همین الان جنگ و کشتار پایان یابد هیچ چیز نمی تواند جای خالی کودکان را برای پدرها و مادرها پرکند و هیچ چیز نمی تواند مانع از رفتن آه و ناله یتیمان فرزند از دست داده به آسمان شود و عرش را به لرزه درآورد.
گر ضعیفی در زمین خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان
و آنگاه خود آسمان آفرین خود می داند که با بازیگران چگونه بازی نماید
چقدر این سروده زیباست که جلال الدین پاک در رثای شهیدان کربلا سروده است که:
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را در گشایی
کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید:«کجایی»؟!
کجایید ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی
دران بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
بار دیگر در فضای دلها جاریست عطر شهیدان عشق و معرفت که در میکده دشت کربلا جام شهادت نوشیدند تا شاهد باشند در بلندای ابدیت که :
« این عاشوراییان کربلا بودند که عشق را به زیباترین شکل ممکن معنا کردند»
دلهایتان لبریز از عشق حسینی باد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|