|
کوچه های معرفت
|
||
مدتی بود که توان نوشتنم سلب شده بود شاید مشغله امتحانات مدارس بود و شاید روح بهار که مانع نشستن و نوشتن می شد و شاید روح سرد بی اعتمادی بود که اجازه نوشتن نمی داد و شاید علتهای دیگر که بر خودم نیز آشکار نیست از این بابت از همه بزرگوارانی که به خانه بی روحم سر می زدند و آن را کسل کننده می یافتند عرض پوزش دارم و می گویم آمده ام تا به سوگند دیرینم عمل کنم و قلم بر دست گرفته و از کوچه های ظلمانی بگذرم و در سپیده دمان الطاف و بشارت خداوندی دوباره به کوچه های معرفت پا بگذارم و در زلال آبشاران رحمت خداوندی وضو سازم و قلم سجده به دست بگیرم و در قنوتم بنویسم که خداوندا قلم ناتوان و تشنه ام را از چشمه همیشه جاری حکمت و معرفت خداوندیت همواره سیراب گردان.
برای شروع دوباره باز به سراغ بنده پرجلالش رفتم و مثنوی را گشودم و گوش جانم را با دل و جان بر آن دوختم و ناگهان آواز حزین چنگی را شنیدم که فقط و فقط برای خدا نواخته می شد . حکایت پیر چنگی اینچنین است که در عهد عمر مطرب و آواز خوان پیری بود که چنگ می زد و از این راه کسب معاش می کرد. این مطرب در جوانی صدایی بسیار خوش داشته و با سحر آوازش همه را مفتون و شیفته می ساخت. تا اینکه آن مطرب چنگ نواز رفته رفته پیر گشت و آوازش زشت گشت و دیگر کسی طالب شنیدن آواز او نبود . از این رو چون درمانده گشت رو به حق آورد و عرض کرد هفتاد سال عمرم بخشیدی و من گناه کردم اما با این حال روزیم را از من باز نگرفتی اما امروز که کسی طالبم نیست مهمان تو هستم و می خواهم برای تو چنگ بزنم و این بگفت و چنگ را برداشت و عازم گورستان مدینه شد و آنقدر چنگ زد و گریه نمود که سرانجام بر روی گوری به خواب فرو رفت. در آن زمان خلیفه دوم عمر در خواب دید که از حق ندا آمد که ای عمر بنده محترم و خاص داریم که در گورستان است. هفتصد دینار از بیت المال بردار و به او برسان و به گو خرج کند و دوباره بازگرددد.عمر از هیبت خواب بیدار گشت و کیسه زر برداشت و عازم گورستان گشت. چرخی در گورستان زد و غیر از مطرب چنگی کسی ندید. آنجا نشست و با صد ادب گفت حق ترا سلام فرستاد و حالت را جویا شد و ابریشم بهاء( اجر زحمت) بر تو فرستاد تا خرج نمایی و دوباره باز گردی. پیر چنگی چنان از این حالت دگرگون شد که چنگ را بر زمین کوبید و شکست و در میان گریه و فغان که ناشی از آتش شوق بود جان بداد.
آن شنیدستی که در عهد عمر بود چنگی مطربی با کرّ و فر
بلبل از آواز او بی خود شدی یک طرب زآواز خوبش صد شدی
مجلس و مجمع دمش آراستی وز نوای او قیامت خواستی
از نوایش مرغ دل پران شدی وز صدایش هوش جان حیران شدی
چون بر آمد روزگار و پیر شد باز جانش از عجز پشّه گیر شد
گشت آواز لطیف جان فزاش زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش
چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف شد ز بی کسبی رهین یک رغیف
گفت عمر و مهلتم دادی بسی لطفها کردی خدایا با خسی
نیست کسب امروز مهمان توام چنگ بهر تو زنم آن توام
چنگ را برداشت و شد الله جو سوی گورستان یثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابریشم بها کاو به نیکویی پذیرد قلبها
چونکه زد بسیار و گریان سر نهاد چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد
آن زمان حق بر عمر خوابی گماشت تا که خویش از خواب نتوانست داشت
سر نهاد و خواب بردش خواب دید کامدش از حق ندا جانش شنید
بانگ آمد مر عمر را کای عمر بنده ما را ز حاجت باز خر
بنده ای داریم خاص و محترم سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بر جه ز بیت المال عام هفتصد دینار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار این قدر بستان کنون معذور دار
سوی گورستان عمر بنهاد رو در بغل همیان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسی غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نبود دگر باره دوید مانده گشت و غیر آن پیر او ندید
گفت حق فرمود ما را بنده ای است صافی و شایسته و فرخنده ای است
پیر چنگی کی بود خاص خدا حبّذا ای سرّ پنهان حبّذا
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست گفت در ظلمت دل روشن بسی است
آمد او با صد ادب آنجا نشست بر عمر عطسه فتاد و پیر جست
مر عمر را دید و ماند اندر شگفت عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
پس عمر گفتش مترس از من مرم کت بشارتها ز حقّ آورده ام
حق سلامت می کند می پرسدت چونی از رنج و غمان بی حدت
نک قراضه چند ابریشم بها خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر لرزان گشت چون این را شنید دست می خایید و بر خود می تپید
بانگ می زد کای خدای بی نظیر بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
چون بسی بگریست و از حد رفت درد چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
گفت ای بوده حجابم از اله ای مرا تو راهزن از شاهراه
حیرتی آمد درونش آن زمان که برون شد از زمین و آسمان
حال و قالی از ورای حال و قال غرقه گشته در جمال ذو الجلال
چونکه قصه حال پیر اینجا رسید پیر و حالش روی در پرده کشید
پیر دامن را ز گفت و گو فشاند نیمِ گفته در دهان ما بماند
مثنوی معنوی – دفتر سوم
دیروز و در ایام زیبا و باطراوت بهار دوباره باد خزان وزیدن گرفت و جان دو تن از دانش آموزان پیش دانشگاهی فرزانگان را گرفت. فاطمه فارسی دانش آموز پرنشاط و با انگیزه که هدفش رسیدن به دانشگاه بود و فاطمه جنتی پور که ساکت و آرام در کلاس می نشست و کمتر از آرزوهایش می گفت. آنان در تصادف شدیدی در حوالی ظهر دیروز شنبه 7 اردیبهشت در جاده قروه- کرفس در جا جان به جان آفرین تسلیم نمودند. برای خانواده هایشان و دوستانشان آرزوی صبر و برای خودشان رحمت و مغفرت از حضرت حق خواهانم. مطمئن هستم که سه شنبه این هفته رفتن به کلاس 406 برایم بسیار دشوار خواهد بود . و دشوار خواهد بود از اینکه این موضوع را به تقدیر نسبت داد یا بی احتیاطی راننده و ... اما هر چه که هست ما در غم از دست دادن این عزیزان رنج می بریم و تنها کانال ارتباطی ما با آن عزیزان سفر کرده امواج دعا است که بر روح سبزشان نثار می کنیم برای شادی روح پاکشان فاتحه و صلوات باد.
چند روز قبل دوستی تعریف می کرد ، دختر و پسرجوانی که در دوره نامزدی به سر می بردند برای خرید به جواهرفروشی آمده بودند چشمان دختر ظاهرا انگشتر گران قیمتی را هدف رفته بود و جیب پسر مجوز خرید صادر نمی کرد. از تفاهم خبری نبود و مرغ هر کدام فقط یک پا داشت...... مرغان یک پا به شیرهای ژیان تبدیل شدند. میدان جواهر فروشی برای تاخت و تاز و فحاشی، کفاف عرصه جولان نبود به خیابان درآمدند تا همگان را در مبارزه و کشتن گربه قبل از تولد در دم حجله ، به شهادت بگیرند............
در قصه ها خوانده بوده ایم آری خوانده بوده ایم که در دورانی نه چندان دور قصه ها به گونه دیگر نوشته می شد و مثلا نوشته می شد که دختری با یک دست لباس چیت به خانه بخت می رفت و سالها با آن سر می کرد اما همسایه دیوار به دیوار هم صدایش را نمی شنید.
و باز می نوشتند که عروس و داماد تا سالها پس از عروسی شرم داشتند چشم در چشم هم دوخته و با هم سخن بگویند.
نمی گویم ترس داشتند که عروسان چادری از جنس حجب و حیاء و مردها کلاهی از غیرت و جوانمردی بر تاج سر داشتند.
بگذریم هدفم بازگشت به گذشته نیست . اصلا گذشته به گذشته تعلق دارد و هنوز وسیله ای که بتوان زمان را به گذشته برگرداند به دنیا نیامده است. اما مهر و عفت و شرم و حیاء مال گذشته نیست مال آدم است و مال آدمیت است و به کوچه آدمها تعلق دارد.
امروز دوران ظروف یکبار مصرف است..... امروز ......- داستانی یادم افتاد سالها پیش کشاورزی مترسگی می سازد و در بستان قرار می دهد تا پرندگان را بترساند اما شب هنگام برای آبیاری به بستان می رود و خود از مترسگ ترسیده و پا به فرار می گذارد- و امروز قصه ظرف های یکبار مصرف قصه ما آدمهاست آنها را برای استفاده ساخته ایم اما هستی ما و آدمیت ما یکبار مصرف شده است. همه چیز یکبار مصرف است حتی عشق حتی علاقه و محبت و حتی پیمانها. در بعضی خانه ها یادگارهای از جنس مس از گذشته ها مانده است اما در هیچ خانه ای خبری از ظروف یکبار مصرف ماه قبل نیست!!1
من امروز یکی از مس های قدیم را دیدم که نه تنها از انگشتر طلا گرانتر بود که از تمام جواهرات آن جواهر فروش که شاهد جنگش بودیم گران سنگ تر بود.
پیرمرد پر از محبت بود پیر بود اما سرحال و قبراق و زرنگ و چابک. دوماه پیش همسرش فوت کرد. فرزندانش همه سامان گرفته و پی زندگی خود رفته بودند او تنها مانده بود. دوری همسرش قلبش را شکسته بود دنبال بهانه ای بود تا به جای ابرهای بهاری بگرید. دنبال چشمی بود تا کلمات عشق را از نجواهایش بیرون بکشد. نتوانستم و درماندم که غیر از عشق کلمه ای وجود نداشت . تردید نمی کردم که کلمات و نگاه صادقانه ترین امضاء را بر جملات می نگاشتند. او 53 سال با لیلی خود زندگی کرده بود آن هم با خوشی و شادی و صفا حتی غمهایشان نیز در سایه صفا رنگ آرامش می گرفت. من خود بخشی از زندگی آنها را دیده بودم بارها دیده بودم که مرد از صحرا باز می گشت و زن بدون توجه به هنجارهای روستایی و با حالت شوخی بلند بلند می گفت : قربون قدت برم عزیزم آومدی! و همه می زدند زیر خنده و می گفتند فلانی شوخ است اما الان یقین دارم که شوخی نبوده است حرف دل بوده است در لباس شوخی و امروز یار دیرینش آنرا گواهی می داد.
سخن زیاد است و درد طولانی ، قصد ندارم از حد حوصله بگذرم اما می خواهم شما را بدون خرج به جواهر فروشی ببرم اما نه به تماشای جواهر که به دیدن لیلی و مجنون پلاستیکی آن هم از نوع یکبار مصرف که به بهانه دستمالی حاضرند قیصریه را که نه بلکه حیثیت و آدمیت را به آتش بکشند و از آنجا به کلبه تنهایی مجنون پیر ببرم که لیلی اش را از دست داده اما در غیابش خانه اش پر از الماس است الماسی به زیبایی دانه های اشک مجنون.
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
کاروان عید نوروز در راه است . خیلی ها منتظرند منتظر مسافران خود تا به دیدارشان ، چشمانشان نور دوباره گیرد و جام شادی بنوشند. قطارها و اتوبوسها و هواپیماها و ... در پیچ و خم جاده ها یا در فراز و فرود ابرها همچنان پرشتاب و سریع عزیزان را به عزیزانشان می رسانند تا دیدارها تازه و قلب ها پر از شعف گردد تا همچنان امید تپیدن داشته باشند.
کاروان عید در راه است و عزیزترین مسافر طبیعت را با خود به دیار سرمازده می برد تا دیدارش و پاقدمش بر چشم چشمه ها اشگ شوق جاری سازد تا چهره صمیمی و افسرده خاک را با اشک شوق بیدار نماید و با قلم موی زمزمه نسیم بهار بر چهره اش آرایش سیز کند و بلبلان خزیده در غصه را دوباره به زمزمه و قصه عشق بخواند.
در کنار ازدحام و آواز دست فروشان و ماهی فروشان و صفهای میوه و شیرینی و شکلات و تبریک های متقابل و عیدی و عید دیدنی و سفر و سفره هفت سین و مهمان بودن و پذیرایی و خلاصه هر آنچه که به عید مربوط است باید به یادمان باشد که بهار در راه است. بهار در راه است و با خودش سوغاتی زندگی به ارمغان می آورد و می آید که به امر خداوند زنده کند طبیعت را و جان دوباره بخشد تا انواع نعمت های خداوندی را به ما ارمغان بیاورد و در کنار آن به یادمان آورد که ما هم می توانیم جان مرده مان را با نسیم بهار زنده گردانیم. آری اگر نسیم بهار طبیعت زمین را زنده می کند بهار دیگری و جود دارد که جانهای مرده را زنده می کند. پس به دنبال آن بهار نیز باید رفت تا این بهار نیز شیرین تر نماید و آن بهار نسیم کلام و زبان و نفس بزرگان و اولیاء حق است و از اینرو حضرت مصطفی در سفارشی به اصحاب فرمودند که از نسیم بهار تن را نپوشانید که جان بخش است و شما را زنده می کند و به تعبیر حضرت مولانا منظور حضرت مصطفی از باد بهار کلام بزرگان بوده است که سر سلسله این بزرگان خود پیامبر گرامی است . این کلام پیامبر مهربان به دو صورت از مولانا روایت شده است:
گفت پیغامبر با اصحاب کبار تن مپوشانید از باد بهار
آنچه با برگ درختان می کند با تن و جان شما آن می کند
***********************************
گفت پیغامبر ز سرمای بهار تن مپوشانید یاران زینهار
زآنکه با جان شما آن می کند کآن بهاران با درختان می کند
راویان این را به ظاهر برده اند هم بر آن صورت قناعت کرده اند
آن خزان نزد خدا نفس و هواست عقل و جان عین بهار است و بقاست
پس به تاویل این بوَد کانفاس پاک چون بهار است و حیات برگ و تاک
پس آنگونه که طبیعت را خزان آفت است و بهار زندگی دوباره به آن می بخشد، جان را و وجود انسان را نیز خزان و آفتی است و آن آفت و خزان ، که هستی انسان را و فطرت پاکش را به نابودی می کشاند نفس اماره و وسوسه های شیطانی است و نفس و کلام و بشارت بزرگان نابود کننده این آفت و زنده کننده دوباره جان وجود است. از اینروست که با تحول جان طبیعت ما نیز می خوانیم و آرزو می کنیم که:
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
عید همه دوستان و عزیزان مبارک باد
حکایت و داستان عاشق شدن شیخ صنعان یکی از داستانهای عرفانی زیباست که اصل داستان در کتاب تحفه الملوک امام محمد غزالی آمده است و شیخ فریدالدین عطار این داستان را به زیبایی تمام در کتاب منطق الطیر به نظم کشیده است. از دیگر کسانی که به نظم این داستان پرداخته اند می توان به وحدت هندی از عرفای قرن سیزدهم اشاره کرد.
بنا دارم به یاری خداوند در چند قسمت با استفاده از اثر عطار و وحدت هندی این داستان را برای دوستان عرضه کنم انشاالله موجب بهره و لذت گردد.
صنعان در اصل سمعان بوده است و گویند نام دیر و خانقاهی در نزدیکی شهر دمشق سوریه بوده است. این شیخ نامش عبدالرزاق بوده و مقام والایی در عرفان داشته و صاحب مریدان و شاگردان فراوانی بوده است:
شیخ سمعان پیر عهد خویش بود در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال با مرید چارصد صاحب کمال
هم عمل هم علم با هم یار داشت هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
هر که را بیماری و سستی یافتی از دم او تندرستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم مقتدائی بود در عالم علم
منطق الطیر
که در ام القری از اهل قرآن فقیهی بود نامش شیخ صنعان
دل او کاشف اسرار توحید ضمیرش مظهر انوار توحید
مر او را بود در اقلیم امکان مرید چارصد از اهل عرفان
وحدت
شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود. پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او در سفر به ولایت روم همراه او شدند.
زمانی که شیخ به روم رسید ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید و هر کس عاشق او می شد از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد:
از قضا را بود عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت در ره روح اللهش صد معرفت
هر دو چشمش فتنه عشاق بود هر دو ابرویش بخوبی طاق بود
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت نرگس مستش هزاران دشنه داشت
منطق الطیر
دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان را به غارت می برد:
دختر ترسا چو برقع بر گرفت بند بند شیخ آتش در گرفت
عشق دختر کرد غارت جان او کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسائی خرید عافیت بفروخت رسوایی خرید
شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند اما هیچ فایده نداشت زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند:
عاشق آشفته فرمان کی برد درد درمان سوز درمان کی برد
منطق الطیر
و شیخ بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود و یارانش به دلداری او می پردازند:
یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام:
هم نشینی گفتش ای شیخ کبار خیز، این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
مرید دیگری می گوید شیخ بزرگ تسبیحت را کجا افکندی و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بندم( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست تا توانم بر میان زنار بست
و یکی از مریدانش می گوید شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار و شیخ در جواب می گوید:صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم:
آندگر یک گفت ای دانای راز خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار تا نباشد جز نمازم هیچ کار
و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودند و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود.
از دیگر سو دختر ترسا با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است به او مال بدهید. اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است:
اگر از عشق باشد مضطرب حال ز معشوقش خبر گیرید احوال
و لکن چاره اش در دست ما نیست دوای او در این دارالشفاء نیست
بگوییدش به صد رفق و مدارا که ناید چاره عشق از مسیحا
بود درگاه دلدارش سزاوار که رنج دل نداند غیر دلدار
وحدت هندی
اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود:
اگر چه ناز محبوبی به سر داشت به او از راه دل لطفی دگر داشت
وحدت
و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده نشست و حتی با سگان کویش هم نشین شد تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.
دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای. لباس عشق برازنده تو نیست تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.
شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد و عشق بر هر دل بنشیند آن دل را آشفته می سازد:
عاشقی را چه جوان چه پیر مرد عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد
عطار
دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:
بت پرستی کن، قرآن بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز خمر نوش و دیده را ایمان بسوز
شیخ گفت:
شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق است پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد
شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد
شیخ چون در حلقه زنار شد خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:
ذره عشق از کمین در جست جست برد ما را بر سر لوح نخست
تخته کعبه است ابجد خوان عشق سرشناس غیب سرگردان عشق
و اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام
وصل خواهم و آشنایی یافتن چند سوزم در جدایی یافتن
دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.
شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام آیا این چنین رفتاری با من درست است؟
ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:
رفت پیر کعبه و شیخ کبار خوک وانی کرد سالی اختیار
یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید. پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.
آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :
گرچه از شیخ خویش کردید احتراز از در حق ارچه می گردید باز
و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود حضرت مصطفی(ص) را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.
از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.
دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه در پی شیخ روان گردد.
با دل پر درد و شخص ناتوان از پی شیخ و مریدان شد روان
او در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:
خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم. خداوندا دریای خشم و قهرت را فرو نشان چرا که من ندانستم و خطا کردم.
از درون به شیخ الهام شد که دختر ترسا از دینش برون شده و به راه باز آمده است و این زمان به دستگیری نیاز دارد. شیخ دوباره چون باد به سرعت به عقب و در پی دختر روان شد. مریدان دوباره دچار نگرانی شدند و بیم از آن یافتند که شیخ باز دین و ایمانش را از دست بدهد.
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود توبه و چندین تک و تازت چه بود
بار دیگر عشق بازی می کنی توبه ای بس نا نمازی می کنی
شیخ در پاسخ مریدان ، حال دختر را با آنان بگفت و هر که شنید از حال رفت. شیخ با یاران به عقب برگشتند تا به آن دختر دلنواز رسیدند. دختر چنان پریشان گشته بود که انگار مرده ای بر روی زمین بود. دختر با دیدن شیخ خود مدهوش گشت و از حال رفت و شیخ با اشک چشم بر صورتش آب افشاند . زمانیکه دختر به هوش آمد گفت از شرمساری تو جانم آتش گرفته است و بیش از این توان در بیراهه رفتن را ندارم . من را توبه ده و آئین اسلام را بر من عرضه نما.
دختر چنان ذوق ایمان در دلش جاری گشت که توان ماندن در این جهان را از دست داد و با شیخ الوداع نمود و جان تسلیم کرد:
گفت شیخا طاقت من گشت طاق من ندارم هیچ طاقت در فراق
می روم زین خاندان پر صداع الوداع ای شیخ عالم الوداع
گشت پنهان آفتابش زیر میغ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره ای بود او در این بحر مجاز سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم می رویم رفت او و ما همه هم می رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق این کسی داند که هست آگاه عشق
پایان
« نتیجه گیری داستان در پست بعدی»
و محمد آن کمیای محبت و اخلاق و آن ساحر و جادوگر دلها یکی از این شکّرستانهای بی نظیر باغ هستی است که باغبان زیبای آفرینش او را ساخت و پرداخت و آنگاه در باره اش فرمود: « و انک لعلی خلق عظیم. و در حقیقت تو بر نیکو خلق عظیم آراسته ای»
در این باره سلطان ولد فرزند عزیز جان مولانا در کتاب معارف آورده است که:
« چون کافران بی ادبیها از حد بردند و اهانت را به غایت رسانیدند ...... صحابه گرد رسول علیه السلام حلقه زدند و گفتند یا رسول الله ! نه تو سلطان پیامبرانی، و از آفرینش مقصود تو بودی، امت هر پیامبری که گستاخی می کردند به نفرین آن پیغامبر هلاک می شدند مثل قوم نوح و هود و لوط و صالح و..... ، چون در مرتبه و قدر بالای همه پیامبرانی ، و این گستاخی و بی ادبی که از این قوم صادر شد پیشینیان نکردند که تو می فرمایی که هیچ پیغامبری را تا بدین حد نرنجانیده اند که مرا؛ پس دعا کن تا این قوم گستاخ بی ادب ، هلاک شوند. فرمود:
هله ای صحابه اکنون دستها بر گیرید تا من دعا کنم ، مصطفی علیه السلام دستها به دعا برداشت و رو به آسمان کرد و گفت:« اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون» بار خدایا راهشان بنما و آگاهشان کن و بر ایشان مگیر، چون نمی دانند و بی خبرند. صحابه گفتند: ما می گوییم نفرین کن ، تو دعاشان می کنی در آن حالت این آیت فرود آمد که:
« و انک لعلی خلق عظیم – سوره قلم آیه 4»
حال و هوای نوشتن فعلا از این حقیر سلب شده است اما دوست خوبم آقای مسیب جوزی انشای جالبی درباره گاو نوشته اند که خواندنش خالی از لطف نیست. آدرس وبلاگ ایشان عبارت است از:
در ادبیات عرفانی مجنون رمزی از عارف و عاشق سوخته جان و لیلی نیز ذات پر
جلال محبوب یگانه است. عارف و عاشق با تمام ذرات جان وجودش می خواهد مست تجلی
انوار حق گردد و خود را درحضرت یار فنا کرده و آنگاه بی هیچ واسطه مست حق گردد.
از این رو جلال الدین مولوی آن عاشق دلباخته حرف جانش را از زبان مجنون چنین نوشته
است:
مجنون خواست که پیش لیلی نامه نویسد. قلم در دست گرفت و این
بیت گفت:
خَیالٌکَ فی عینی و اسمک فی فَمی.
و ذکرکَ فی قلبی ، الی اَینَ اکتبَُ
خیال تو مقیم چشم است
و نام تو از زبان خالی نیست
و ذکر تو در صمیم جان جای دارد
پس نامه پیش کی بنویسم؟
چون تو در این محل ها می گردی، قلم بشکست و کاغذ بدرید.
قسم به قلم و آنچه که می نویسد
مفسران و اندیشمندان بارها و بارها در باره مقام قلم نوشته اند و نوشته اند که حضرت حق بدان جهت به قلم سوگند خورده است که قلم دارای فضل و روشنگر است. آنان دلایلی آورده اند که کرامت قلم را نمایانگر است
آنها تفاسیر زیبا و دقیقی نوشته اند در واقع آنان با قلم زیبای خود به وصف زیبایی و عظمت قلم پرداخته اند. آنان زحمات زیادی کشیده اند تا با سرمه قلمهاشان بر چشم چشمه اندیشه ها خط نور بکشند. اندیشمندان و مفسران را می گویم آنان که جان معطر خود را به همت چشمه قلم جاری می کنند تا باغ و بوستانهای زیبا برویانند.
و من با کمال احترام و حق شناسی چاره ای ندارم جز اینکه بگویم قلمهاتان با صلابت و اجرتان با قلم آفرین باد.. اما اما می خواهم از دشت سبز اندیشه به صحرای سوخته عشق بگریزم و در آنجا همانند تشنه طاقت شکسته ای که بیش از هزاران دانشمند از اهمیت آب می داند و شعر عاشقانه خود را فدای زمزمه های آب می کند من نیز فریاد بکشم من نیز که غباری بیش نیستم می توانم در باره قلم ،قلم بزنم.
در قصه ها خوانده ایم که اگر ذره ای از وجود حضرت کمیا به مس فقیر و سیاه بخورد آن مس نیز از وجود حضرت کیمیا کیمیا گردد. می دانیم و سعدی به ما آموخته است که آگر گِل ناچیز با گُل نشیند معطر گردد.
و می دانیم نور به هر جا سفر کند آنجا نورانی گردد. و و و
من نمی گویم و نمی دانم که قلم چه بود یا چه نبود که حضرت حق بدان سوگند خورد. من نمی گویم و نمی دانم حضرت پروردگار بر چه اساس و حکمتی سوگند می خورد. بلکه جان تشنه ام می سراید که نگاه نورانی خداوند بود که لجن را برتر از فرشته کرد پس بدون اینکه به دنبال علتی گردم می گویم که چون او به قلم سوگند خورده است پس قلم زیباست و با عظمت. و این زیبایی و عظمت قلم تا ابدیت باقی خواهد بود چون خداوند ازلی و ابدی آنرا با سرمه سوگند آراسته است پس قلم زیباست زیبای زیبا زیرا پروردگار زیبا بدان قسم خورده است و چون او بدان سوگند خورده است پس مرکّبش نیز چون خون شهیدان گرامی می شود و از آن نیز می گذرد که مداد العلماء افضل من دماء الشهدا که مرکّب قلم دانشمندان برتر از خون شهیدان است.
پس قلم زیباست نه بدان خاطر که مادرش نی نام دارد و در کناره های نیل زیبا می روید و نه بدان خاطر که زیباترین اندیشه های انسانی از آن جاری می شود. قلم زیباست چون سوگند حضرت عشق زیباست و پر طنین که با شنیدنش روح به آسمان پرواز می کند ن و القلم و ما یسطرون.
پس قلم بر دست می گیرم و بر لوح دلم می نویسم و آنگاه در مقابل دریای عظمت اش نوشته ام را بر زبان می آورم که:
پروردگارا قلم باد دستانم اگر آنچه را که سوگندت زیبا ساخته است من بر دست بگیرم و از سیاهی بنویسم.
قلم باد دستانم که قلم بر دست بگیرم تا در کوچه های تاریک و ظلمانی کبر و حسد و خودخواهی پرسه زنم.
قلم باد دستانم اگر قلم بر دست بگیرم تا منحنی مکری با آن بکشم و نان حرامی از آن صید نمایم
خداوندا سوگند به سوگندت که نورت را همواره در کوچه های معرفت بتابان تا چشم جان روشن گردد و هرگز سیاه و کژ ننویسیم.
خداوندا به قلم عزت یافته قسم که قلم نارسای ما را قوّتی بخش که از کوچه های ظلمت عبور کرده به شهر نورالانوار برسیم.
و با زبان حضرت مولانا می گوئیم
ذره ای دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
بعد از ظهر دیروز سر جلسه امتحان دیدم که یکی از دانش آموزان کاپشن را کنار گذاشته و دکمه های سینه پیراهنش را باز کرده بود . تعجب کردم که در این کلاس نسبتا سرد او چگونه احساس سرما نمی کند.
جلوتر رفتم و چهره اش را نگاه کردم دیدم مرد عاشق خودمان است. اسمش علی بود اما من به شوخی مرد عاشق صدایش می کردم. 16 ساله بود و عاشق عشق . نمی دانم چه تصویری از عشق در ذهنش داشت اما اگر در آسمان هفتم هم که بود که معمولا روحش در کلاس نبود اما با هر سخنی که بوی خانواده و ازدواج و.... داشت سریعا و با نگاه بسیار مشتاق به کلاس بر می گشت و چنان جذب سخن می شد که هوس می کردم تمام ساعت را از عشق و ازدواج و این جور چیز ها حرف بزنم.
سخن که به اوج می رسید و در حالی که نصف گوشها و نصف چشمها به دهان من بود و نصف دیگر به طرف علی آقا یا همان مرد عاشق، با حالت شوخی می گفتم : مرد عاشق هنوز برا تو زود است و تو دادش بزرگتر داری اول بگذار بخت اون باز شه بعد نوبت تو بشه و او هم با نگاه و چهره پر از رضایت اما با زبان انکار می گفت: نه آقا هنوز برا ما زود است.
بگذریم نگوئید که عجب کلاس مضحکه ای دارید . گاهی معلم دوست دارد یا مجبور است برای تنوع و شادی روحیه کلاس از مرزهای ضابطه و دیوارهای بی روح عبور کند تا کلامش را در جان دانش آموزانش که واقعا آنها را دوست دارد قرار دهد به امید اینکه در فرداها از رویش آن کلمات هزاران اندیشه بارور شود.
به چهره اش نگاه کردم دیدم همان مرد عاشق خودمان است. یواشکی در حالیکه به یقه باز پیراهنش نگاه می کردم گفتم خیلی گرمت هست؟
با لبخند گفت آری.
گفتم حرارت عشق است!
به یاد شعری افتادم که سالها پیش از یک شاعر خوانده بودم . مضمونش این بود که دو نفر در جاده سرد و برفی حرکت می کنند. یکی تنومند و قوی و دیگری نحیف و ضعیف آما عاشق. سرانجام نیرو و حرارت عشق عاشق را به مقصد می رساند اما آن دیگری که تنومند بود و از عشق بیگانه، سرما از حرکت و رسیدن به مقصد بازش می دارد.
با خود اندیشیدم در این روزهای سرد نیز می توان به کمک عشق بر سرما غالب آمد. اندیشیدم که می توان مردم را به عشق دعوت کرد و به آنها گفت که عاشق شوید تا به همدیگر گرما و حرارت بدهید.
خواستم دیشب این مطلب را در وبلاگ بنویسم که یکی از دوستان زنگ زد برای نصب ویندوز به خانه اشان بروم . از هر جایی صحبت کردیم . سرما ی استان همدان هم که جای خود را دارد. گفتم وقتی که می خواهم درجه بخاری گازی را زیاد کنم قلبم می لرزد انگار دزدی و خیانت می کنم. دوستم در تائید حرفم گفت:
پسرم امیر می گوید شبها چند پتو استفاده کنیم و همه بخاریها را ببندیم. گفتم او عاشق است!
دوستم با نگاه متعجب منظورم را پرسید. مجبور شدم توضیح دهم که :
عشق لیلی و مجنون و خسرو و شیرین و.... فقط یک چهره از عشق است. عشق می تواند چهره هایی گوناگون داشته باشد. عشق می تواند جامه ایثار بپوشد و عشق می تواند همدلی و محنت دیگران کشیدن باشد. عشق می تواند سخن شیرین سعدی باشد که:
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
و به نظر من عشق نیز می تواند آپ و به روز شود و عشق امروز من و تو و ما می تواند کاهش اندکی از گرمی خانه امان باشد تا به خانه های دیگران نیز که از پیکر ما هستند حرارت برسد آری این است حرارت عشق.